لیست کلیه پارتهای رمان همسر سابق من : پارت های 41 تا 47
تعداد کل پارت های منتشر شده : 47
-
رمان همسر سابق من - پارت 41
مهتا کلافه شده بود، شاید به دنبال یک جواب درست و حسابی بود که چرا میراث بعد از طلاقشان تازه به یادش افتاده که اویی وجود دارد! کمرش را از ماشین فاصله می دهد و سعی می کند خونسردی اش را حفظ کند! _ببین میراث ما امشب قراره کجا بربم؟ در چشمانِ سیاه او زل می زند، چشمانی که در تاریکی بی انتهایش غرق می...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 42
میراث سکوت اختیار می کند، حتی خودش هم از یادآوری آن شب عصبی می شود و رگ گردنش بیرون می زند. او دلش راضی به آن کار نبود، اما ترسیده بود ، ترسی به مانند از دست دادنش برای همیشه! با خود فکر کرده بود با انجام این کار مهتا زبانش بسته می شود و با دل او راه می آید، اما نه تنها مهتا را یاغی کرده بود، ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 43
مهتا جیغ می کشد و مشت به شانه اش می کوبد: _بذارم زمین میراث، معلومه داری چه غلطی می کنی؟ میراث ضربه ایی محکم به پشتش می زند: _هیششش ساکت، چرا سلیطه بازی در میاری؟از سواری کردن هم بدت می آد؟ چشمان مهتا در کاسه گرد می شوند و لگد پرانی می کند: _کی بهت اجازه داده به تن و بدنم دست بزنی؟ وای چقدر ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 44
_بیا تو مهتا، سرما می خوریا! بدون توجه به غرولند ساغر، با ذوق دستش را برای دانه های پنبه ایی و سفید برف دراز می کند. دلش گرفته بود و حالا با دیدن اولین برف پاییزی روحش به پرواز در آمده بود! اما ثانیه ایی نمی گذرد که با یادآوری میراث آهی می کشد و همان جا کنار حوض چمپاته می زند، از آن شبی که گفت...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 45
مهتا دستی به صورتش می کشد و به سمت تلفن همراهش می رود. اما نوید نبود و همین کمی خیالش را راحت می کند. ولی شماره را نشناخته بود! با تردید جواب می دهد: _الو.... صدای پُر عشوه و نازک زن متعجبش می کند! _وقت داری با هم حرف بزنیم؟ مهتا گیج و منگ به تلفن همراهش نگاه می دوزد، حتما اشتباه تماس گرف...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 46
کیان خونسرد یک تای اَبرویش را بالا می دهد: _خب؟ اتفاقا رفتنش بنفعته، نیست؟ چرا همه رفتن میراث را به نفعش می دانستند، یعنی فقط قلب زبان نفهم او بود که رفتنش را نمی خواست؟ _بذار بره مهتا، اون مرد بودنش فقط داره اذیتت می کنه، هیچ دوست داشتنی توی دنیا انقدر ضرر به آدم نمی رسونه.... مکث می کند. _...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 47
میراث در چشمانش نگاه کرده، سعی داشت حقیقت را از چشمانش بخواند! وقتی از صداقتش مطمئن می شود، خودش را به یک باره عقب می کشد و با پوزخند می گوید: _خوبه دخترخاله! چیزی در نگاه مهتا می شکند، شاید هم صدای شکستن قلبش آنقدر بلند بود! _میراث عزیزم نمیای تو؟ صدای نیلوفر بود! مهتا با شگرفی سرش را به س...
بروزرسانی در : ۱۱ ساعت پیش
