پارت چهل و هفتم :

میراث در چشمانش نگاه کرده، سعی داشت حقیقت را از چشمانش بخواند!

وقتی از صداقتش مطمئن می شود، خودش را به یک باره عقب می کشد و با پوزخند می گوید:

_خوبه دخترخاله!

چیزی در نگاه مهتا می شکند، شاید هم صدای شکستن قلبش آنقدر بلند بود!

_میراث عزیزم نمیای تو؟

صدای نیلوفر بود!

مهتا با شگرفی سرش را به سمت او بر می داند که از ایوان آویزان شده و منتظر حضور آن ها بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Morsal

    0

    خدا قوت .ممنونم از رمان زیباتون . ما صبور هستیم خاطرتون جمع ❤️

    ۱ ساعت پیش
  • رامی

    0

    🤪🙃خوشمان امد

    ۴ ساعت پیش
  • Tara

    0

    خدا قوت نویسنده جونم ، قلمت مانا عزیزم

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️