همسر سابق من به قلم پریسا حصیری
پارت چهل و هفتم :
میراث در چشمانش نگاه کرده، سعی داشت حقیقت را از چشمانش بخواند!
وقتی از صداقتش مطمئن می شود، خودش را به یک باره عقب می کشد و با پوزخند می گوید:
_خوبه دخترخاله!
چیزی در نگاه مهتا می شکند، شاید هم صدای شکستن قلبش آنقدر بلند بود!
_میراث عزیزم نمیای تو؟
صدای نیلوفر بود!
مهتا با شگرفی سرش را به سمت او بر می داند که از ایوان آویزان شده و منتظر حضور آن ها بو
لطفا صبر کنید...

Morsal
0خدا قوت .ممنونم از رمان زیباتون . ما صبور هستیم خاطرتون جمع ❤️