قفس چکاوک به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و هفتم :
هامون
ان شب رفت بعد ان شب انگار از من فرار میکرد
قهوه را می اورد و دیگر نمیدیدمش
بیشتر با بچه ها مشغول بود
غم در چهره اش کاملا مشخص شده بود
همیشه در فکر!
هروقت میدیمش خودش را قدرتمند نشان میداد ولی نه!
معلوم بود که چهره اش پر غم است
درست مثل الان که سرش پایین بود و اتاقم را مرتب میکرد
مثلا نامه ها در دستم بود ولی به او نگاه میکردم
عذاب وجدان گلویم را
لطفا صبر کنید...

مرضیه
2واقعا که اینم شد پارت فقط ۳۰ ثانیه طول کشید و بی معنی