رمان احساسم به تو اشتباه بود
- به قلم فائزه رحمتی
- ⏱️۵ ساعت و ۵۴ دقیقه
- 73.4K 👁
- 98 ❤️
- 64 💬
دختری شاد و شوخ که دل در گرو ِپسر عموش رامین داره؛ولی باید دید چه اتفاقاتی براش رقم می خوره و اون آیا به عشقش می رسه یا ...
آهی کشید وبه سمت رومینا نگاه کرد وبا زیرکی گفت :
_آره راحت شدم ؛دیگه دلتنگ بعضی ها نمی شم و هر وقت دلم خواست می بینمش.
وقتی به رومینا نگاه کردم دیدم لپاش گل انداخته و خیره به حمید نگاه می کنه .
نگاه های حمید هم تابلو بود که خاطر خواه رومینا هستش .
پوفی کشیدم وتوی دلم با حسرت گفتم :
"هی روزگار می بینی تو روخدا همه عشق دارن ماهم عشق داریم ."
با صدای خاله نسیم مامان حمید همگی به سمتش برگشتیم که گفت :
_ حمید خیلی بی خیالی پسر بیا برو یک سلامی به بقیه بکن چرا اینجا ایستادی؟!
چهره ی حمید کمی در هم شد وبا لحن کشیده ای گفت :
_چشم مادر من ؛الان میرم دیگه اینقدر گیر نده .
خاله با ناراحتی نگاهی به حمید انداخت و روبه ما گفت :
_هی روزگار ؛می بینی تو رو خدا بچه های این دوره زمونه رو خیلی پرو شدن هی جواب ما بزرگترا رو می دن.
(دیدم که خاله خیلی ناراحت شد یک چشم غره به حمید رفتم که حساب کار دستش اومد البته خودش هم پشیمون شد از حرفش)
با چرب زبونی به سمت خاله رفت و توی بغلش گرفت و گفت:
_قربون مامانم برم که اینقدر دل نازکه فدات شم غلط کردم اوکی بانو ؛نبینم از من دلخور باشی ها.!
ای پسره بلاخوب بلده چطور دل خاله رو نرم کنه ؛خاله خودش رو از بغل حمید بیرون کشید و با چشم غره ای گفت :
_خدا نکنه تو قر بون من بشی دیگه نبینم این حرف رو بزنی ؟!
یهو سرمو بلند کردم دیدم رامین گوش حمید وگرفته وبا اخم هایی مصنوعی شروع کرد به سرزنشش .
_دفعه آخرت باشه به خاله گلم ازبرگ گل کم تر بگی فهمیدی پسر ؟!
حمید هم با حالت ترسیده گفت :
_داداش چشم شما راست میگی گردن ما از مو هم باریکتر من که گفتم اشتباه کردم.
رامین : باشه چون پسر خوبی هستی این بار ولت می کنم دفعه بعد بخششی در کار نیست .
با دیدن رامین ابرویی بالا انداختم وبا دلخوری گفتم:
_سلام رامین خان حال شما خوبه خدا رو شکر چه عجب ما شما رو دیدیم .!
رامین :ببخشید تو رو خدا حواس واسه آدم نمی ذارن که...
یک چشم غره به حمید رفت ،دوباره به سمتمون برگشت وبا خوشرویی گفت:
_خوبین لیدی های زیبا حال و احوالتون چطوره؟!
با گفتن این حرف باز این دل دیوونه ی من بازی اش گرفت،نگاهم رو از چشم هاش دزدیدم و با من و من اشاره ای به پذیرایی کردم وگفتم :
_خیلی ممنون لطف دارین بفرمایین بریم داخل سالن.
همینطور که وارد سالن پذیرایی می شدیم و رامین جلوتر می رفت من از پشت تماشاش می کردم ؛خداییش از لحاظ قدو هیکل حرف نداشت وتوی فامیل تک بود اخلاقش هم حرف نداشت و خاطر خواه زیاد داشت.
یکی از خاطر خواهاش هم خودم بودم که قلبم به خاطرش تندمی تپید .
با نیشگون رومینا به خودم اومدم که با خشم گفت:
رومینا : حواست کجاست تو ؛می خوای خودتو لو بدی آره؟!
چشم غره ای بهش رفتم وبا غر غر گفتم:
_ خیلی خوب توام اوف ؛اگه گذاشتی درست وحسابی ببینمش .
یک پشت چشم نازک کردم که یکدفعه رامین که جلو می رفت برگشت عقب منم چون هول شده بودم و توقع این که به عقب برگرده رو نداشتم ؛ بادیدنش جیغ خفیفی کشیدم .
تند به سمتم اومد وبا نگرانی به چشم هام نگاه کرد وگفت:
_زهرا چی شدی آخه چرا جیغ کشیدی یهو ؟!
رومینا وقتی دید من هنوز توی شوک ام لبخندی زد وگفت:
_ چیزی نیست چون شما یکدفعگی برگشتین عقب هول کرد وترسید همین .
عذر خواهی کرد ودلیل رفتارش رو توضیح داد که می خواسته سوالی بپرسِ رو به من پرسید:
_راستی کنکورتون رو چطور دادین ، واسه انتخاب رشته چیکار می کنید ؟!
حالا من همینطوری این وسط خشکم زده بود و فقط مثل آدم های گیج ومنگ نگاهش می کردم .
رومینا دوباره از لای دندون های چفت شده اش غرید:
_ خوب اولین انتخاب دونفرمون پزشکی هستش تا ببینیم خدا چی میخواد .
لبخندی زد و با تحسین گفت :
_ واسه هر چی تلاش کنین به دستش میارین شک نکنید ؛شما چی زهرا جان ؟!
رومینای بیشعور پامو لگد کرد و آروم بهم
گفت:
_اینقدر مثل منگلا فقط نگاه نکن یک جوابی بده دیگه ضایع.
لبخندپر استرسی زدم وگفتم:
_بله بله ؛شما درست می فرمایین .
با تعجب نگاهی بهم انداخت وبا چشم هایی گرد شده گفت :
_ببخشید چی شد الان ؛مثل این که شما متوجه حرف های من نبودین.
رومینا با من ومن دست هاش رو تو هم قفل کرد وگفت :
_ امم منظورش اینه که...
رامین که فهمید حرفی برای گفتن ندارم دستش رو به نشونه ی اشکالی نداره تکون داد وگفت:
_اشکال نداره می تونیم بریم...
نیلوانا
0مسخره بود ارزش خوندن نداره وقتتونو تلف نکنید بابا
۴ ماه پیشنرگس
0خیلی قشنگ بود این رمان
۴ ماه پیشمحنا
0رمان بسیار زیبایی بود و آخرش خیلی قشنگ تموم شد و مهمتر اینکه آخرش معلوم شد همه شخصیت ها زندگی شون چجوری شد و مارو تو کنجکاوی نذاشت پیشنهاد میکنم بخونید✨️❣️🫶🏻💓
۴ ماه پیشبهار
0آبکی تاقسمت اولش خوندم خوشم نیومد رمان اینقدربیخود انگاری رودورتندبود درهرحال بیخود بود
۵ ماه پیشفرزانه
0سلام یه رمانی هست پسره اسمش کیانه و قراره با دختره ازدواج کنه اما دختره از دستش فرار میکنه و آخر داستان هم تصادف میکنن و دختره عاشق کیان میشه اسمش یادم نیست خیلی هم گشتم پیداش نکردم میشه کمکم کنید دوستان؟
۱۰ ماه پیشالله
0آیسل کیان ؟
۹ ماه پیشرز سفید
0واحد رو به رویی اسم دختره هم نگار بود
۵ ماه پیش?ناشناس
1عالی فقط بچع ها مع خیلی وقت پیش ی رمان خوندم ک دختره مامانش با ی اقایی ازدواج کردع ک ای اقا ی پسر بزرگ دارع ک حالا بعد چند سال از خارج میاد و متاسفانه اصلا اسم شخصیت ها و خود رمان یادم نی اگ اسمشو بگی
۴ سال پیشهلیا
0اسم. رمان آیلین بانوی من
۴ سال پیش؟
8فکر کنم رمان ایلین بانوی من
۳ سال پیشگلی
0آیلین بانوی من
۲ سال پیشفندق
0نهایت ارامش
۵ ماه پیش..
2ی رمان هست دختره از شوهرش میخواد جدا بشه بعد خواهرش با برادر شوهرش باهم نامزدن ، بعد دختره می فهمه بار داره ، و اولش شوهرش رو دوست نداره کسی اسم رمان رو می دونه ؟
۱ سال پیشMaede
1اسم رمان تو هنوز اینجایی
۶ ماه پیشRaham
0رمان ساده ای بود قلم نویسنده بد نبود ولی حرفه ای هم نبود ژانر و داستان رمان خیلی قسمت های تکراری داشت و هیچ جای هیجانی نداشت و میشد تیکه های بعد رو پیش بینی کرد در کل و مجموع برای کسی که تازه رمان خوندن و شروع کرده خوب بود اما خیلی حرفه ای نبود خسته نباشید به نویسنده عزیز
۶ ماه پیشزهرا سادات هاشمی
2محشر بود بهم عشق واقعی رو نشون داد و حالا میدونم تو زندگی واقعی عشق چیه و این روان خیلی خوب فرق بین عشق دروغین و واقعی رو میگه یه هدف والا داره و با هیجان های بی خودی رمان رو خراب نکرده دم نویسنده گرم بهتون توصیه میکنم حتما بخونید چون در عین عاشقانه بودنش یه رمان آموزندس و اگه برگردم عقب بازم میخون
۸ ماه پیش•••
0رمان خوب معرفی کنید؟
۱۰ ماه پیشنفس
0عالللللی بود دمت گرم
۱۱ ماه پیشنفس
0قشنگ بود
۱۱ ماه پیشحنا
0چرته
۱ سال پیشایلا
0عالی ممنون از نویسنده دلم خیلی برا سروش سی پخت ولی خوبه فراموش کرد دختره رو
۲ سال پیش
حنا
0یکم زیادی کشش داده بودند