دوست داشتی؟
رمان احساسم به تو اشتباه بود اثر فائزه رحمتی

رمان احساسم به تو اشتباه بود

  • زبان فارسی
  • 77.3K 👁
  • 105 ❤️
  • 85 💬

خلاصه رمان احساسم به تو اشتباه بود

دختری شاد و شوخ که دل در گرو ِپسر عموش رامین داره؛ولی باید دید چه اتفاقاتی براش رقم می خوره و اون آیا به عشقش می رسه یا ...

قسمتی از متن رمان احساسم به تو اشتباه بود

_ ممنون تو خوبی بلاخره سربازیت تموم شددیگه ؟
آهی کشید وبه سمت رومینا نگاه کرد وبا زیرکی گفت :
_آره راحت شدم ؛دیگه دلتنگ بعضی ها نمی شم و هر وقت دلم خواست می بینمش.
وقتی به رومینا نگاه کردم دیدم لپاش گل انداخته و خیره به حمید نگاه می کنه .
نگاه های حمید هم تابلو بود که خاطر خواه رومینا هستش .
پوفی کشیدم وتوی دلم با حسرت گفتم :
"هی روزگار می بینی تو روخدا همه عشق دارن ماهم عشق داریم ."
با صدای خاله نسیم مامان حمید همگی به سمتش برگشتیم که گفت :
_ حمید خیلی بی خیالی پسر بیا برو یک سلامی به بقیه بکن چرا اینجا ایستادی؟!
چهره ی حمید کمی در هم شد وبا لحن کشیده ای گفت :
_چشم مادر من ؛الان میرم دیگه اینقدر گیر نده .
خاله با ناراحتی نگاهی به حمید انداخت و روبه ما گفت :
_هی روزگار ؛می بینی تو رو خدا بچه های این دوره زمونه رو خیلی پرو شدن هی جواب ما بزرگترا رو می دن.
(دیدم که خاله خیلی ناراحت شد یک چشم غره به حمید رفتم که حساب کار دستش اومد البته خودش هم پشیمون شد از حرفش)
با چرب زبونی به سمت خاله رفت و توی بغلش گرفت و گفت:
_قربون مامانم برم که اینقدر دل نازکه فدات شم غلط کردم اوکی بانو ؛نبینم از من دلخور باشی ها.!
ای پسره بلاخوب بلده چطور دل خاله رو نرم کنه ؛خاله خودش رو از بغل حمید بیرون کشید و با چشم غره ای گفت :
_خدا نکنه تو قر بون من بشی دیگه نبینم این حرف رو بزنی ؟!
یهو سرمو بلند کردم دیدم رامین گوش حمید وگرفته وبا اخم هایی مصنوعی شروع کرد به سرزنشش .
_دفعه آخرت باشه به خاله گلم ازبرگ گل کم تر بگی فهمیدی پسر ؟!
حمید هم با حالت ترسیده گفت :
_داداش چشم شما راست میگی گردن ما از مو هم باریکتر من که گفتم اشتباه کردم.
رامین : باشه چون پسر خوبی هستی این بار ولت می کنم دفعه بعد بخششی در کار نیست .
با دیدن رامین ابرویی بالا انداختم وبا دلخوری گفتم:
_سلام رامین خان حال شما خوبه خدا رو شکر چه عجب ما شما رو دیدیم .!
رامین :ببخشید تو رو خدا حواس واسه آدم نمی ذارن که...
یک چشم غره به حمید رفت ،دوباره به سمتمون برگشت وبا خوشرویی گفت:
_خوبین لیدی های زیبا حال و احوالتون چطوره؟!
با گفتن این حرف باز این دل دیوونه ی من بازی اش گرفت،نگاهم رو از چشم هاش دزدیدم و با من و من اشاره ای به پذیرایی کردم وگفتم :
_خیلی ممنون لطف دارین بفرمایین بریم داخل سالن.
همینطور که وارد سالن پذیرایی می شدیم و رامین جلوتر می رفت من از پشت تماشاش می کردم ؛خداییش از لحاظ قدو هیکل حرف نداشت وتوی فامیل تک بود اخلاقش هم حرف نداشت و خاطر خواه زیاد داشت.
یکی از خاطر خواهاش هم خودم بودم که قلبم به خاطرش تندمی تپید .
با نیشگون رومینا به خودم اومدم که با خشم گفت:
رومینا : حواست کجاست تو ؛می خوای خودتو لو بدی آره؟!
چشم غره ای بهش رفتم وبا غر غر گفتم:
_ خیلی خوب توام اوف ؛اگه گذاشتی درست وحسابی ببینمش .
یک پشت چشم نازک کردم که یکدفعه رامین که جلو می رفت برگشت عقب منم چون هول شده بودم و توقع این که به عقب برگرده رو نداشتم ؛ بادیدنش جیغ خفیفی کشیدم .
تند به سمتم اومد وبا نگرانی به چشم هام نگاه کرد وگفت:
_زهرا چی شدی آخه چرا جیغ کشیدی یهو ؟!
رومینا وقتی دید من هنوز توی شوک ام لبخندی زد وگفت:
_ چیزی نیست چون شما یکدفعگی برگشتین عقب هول کرد وترسید همین .
عذر خواهی کرد ودلیل رفتارش رو توضیح داد که می خواسته سوالی بپرسِ رو به من پرسید:
_راستی کنکورتون رو چطور دادین ، واسه انتخاب رشته چیکار می کنید ؟!
حالا من همینطوری این وسط خشکم زده بود و فقط مثل آدم های گیج ومنگ نگاهش می کردم .
رومینا دوباره از لای دندون های چفت شده اش غرید:
_ خوب اولین انتخاب دونفرمون پزشکی هستش تا ببینیم خدا چی میخواد .
لبخندی زد و با تحسین گفت :
_ واسه هر چی تلاش کنین به دستش میارین شک نکنید ؛شما چی زهرا جان ؟!
رومینای بیشعور پامو لگد کرد و آروم بهم
گفت:
_اینقدر مثل منگلا فقط نگاه نکن یک جوابی بده دیگه ضایع.
لبخندپر استرسی زدم وگفتم:
_بله بله ؛شما درست می فرمایین .
با تعجب نگاهی بهم انداخت وبا چشم هایی گرد شده گفت :
_ببخشید چی شد الان ؛مثل این که شما متوجه حرف های من نبودین.
رومینا با من ومن دست هاش رو تو هم قفل کرد وگفت :
_ امم منظورش اینه که...
رامین که فهمید حرفی برای گفتن ندارم دستش رو به نشونه ی اشکالی نداره تکون داد وگفت:
_اشکال نداره می تونیم بریم...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان احساسم به تو اشتباه بود

  • فاطی

    0

    سلام منم دنبال یه رمان هستم پدر دختره با ماشین زده بود به یکی که همش صحنه سازی بود که دختر میخواد رضایت بگیره میره پیش پسر ه میگه باید با من ازدواج کنی تا پدرت ازاد بشه حق نداری خانواده تو ببینی اخر پسره متوجه میشه پدر دختره قاتل پدرش نیست به دختره نمیگه چون میترسه از پیشش بره اسم رمان میدونید

    ۵ ماه پیش
  • تیارا

    2

    ارباب سالار

    ۵ ماه پیش
  • عسل

    0

    اسم زمانه تاوان میدهم اما با عشق

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    ارباب سالاری

    ۳ هفته پیش
  • Sanaz

    2

    افتضاح خیلی ابکی بود خیلی مسخره و لوس بود

    ۴ ماه پیش
  • رها

    1

    رمانش خوب نبود خیلی لوس و بی مزه بود .غلط املایی داشت تکراری هم بود به کسایی که میخوان بخونن میگم که ارزش خوندن نداره

    ۴ ماه پیش
  • فائزه

    0

    عالی بود عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    رمان بسیار زیبا و جذاب بود پیشنهاد میکنم بخونید عالی و متفاوته

    ۴ ماه پیش
  • jojo

    0

    رمان خیلی عالی بود ممنون

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    یه رمانه بود که سه تا دختر بودن و سه تا پسر که همشونم پولدار و یادمه دختره دانشجو معماری بود که اینا باهم شرط میبندن سر چرخ فلک و دخترا می بازند و مجبور میشن پشت استاد دانشگاهمون که یه زن قد کوتاه بود برقصن

    ۶ ماه پیش
  • mel

    0

    فک کنم اسمش المپیاد عشق بود

    ۵ ماه پیش
  • Jijilda

    0

    بچه ها یه رمان بود پدر دختره پلیس بود اشتباه نکنم اسم دختره مهسیما بود. عاشق همکار باباش بود ولی با سه نفر دیگه ازدواج کرد و بخاطر اینکه بچه دار نمیشدن جدا شد بعد از جدا شدن همون پسره رو دوباره دید و باهم ازدواج کردند کسی می دونه این کدوم رمان بود؟

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    تا تباهی بود اسمش که با امیرحسین رهنما ازدواج میکنه ولی بعد دو سال جدا میشن

    ۵ ماه پیش
  • ماری

    3

    این چی بود چه قدر لوس و غیر واقعی هیچیش واقعی نبود متاسفم واقعا

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    عالی بود پیشنهاد میکنم بخونینش.

    ۶ ماه پیش
  • تیارام

    1

    سلام ببخشید یه رمان هست که یه خانواده دختره رو ازخانواده واقعیش میدزدن بزرگ میشه نامادریش بهش میگن زن علی بعد دختره خانواده الکیش میمیره ولحظه اخر نامادریش بهش ادرس خانواده واقعیشومیده خانواده خود دختره خیلی پولدارن بعدمجبورش میکنن با پسر رفیق پدرس نامزدکنه پسره شرکت داره وایناکسی اسم رمان رومیدونه

    ۷ ماه پیش
  • گلشن

    0

    آواز چکاوک

    ۶ ماه پیش
  • آیلین

    0

    حرف نداشت ممنونم ازنویسنده

    ۷ ماه پیش
  • Yasna

    1

    عالی بود 🌹

    ۷ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    رمان قشنگی بود دست نویسنده درد نکنه

    ۷ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    سلام یه رمانی هست پسره اسمش کیانه و قراره با دختره ازدواج کنه اما دختره از دستش فرار میکنه و آخر داستان هم تصادف میکنن و دختره عاشق کیان میشه اسمش یادم نیست خیلی هم گشتم پیداش نکردم میشه کمکم کنید دوستان؟

    ۲ سال پیش
  • الله

    1

    آیسل کیان ؟

    ۲ سال پیش
  • رز سفید

    0

    واحد رو به رویی اسم دختره هم نگار بود

    ۱ سال پیش
  • ملیکا

    2

    اون که من خودم اسم پسره ماکان بود و اسمش ادم دزدی به بهانه عشق بود

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!