داتورا به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد :
رها تمام شب را نخوابید. نه تنها از ذوق اولین اجرایش؛ به خاطر هزارویک فکری که توی سرش می چرخید.
فردا صبح بیدار شدن سخت نبود؛ چون اصلا نخوابیده بود.به سمت پلاتو رفت اما وارد نشد.
حسی او را به سمت بیمارستان روانی که در
آن بستری بود میکشاند.حسی شبیه به چالش کشاندن آنچه برایش جنگیده بود. تمام
گذشتهاش را با خاک یکسان کرده بود وحال در اینکه به جای آن چه میخواهد بسازد،
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
1واقعا نمیتونم به آوش اعتماد کنم آخه آوش زنی که عاشقش بود رو انداخته تیمارستان و دوباره عاشق یه نفر دیگه شده در خالی که ارسلان نه عاشق رها بود و هست و پشتشه
۷ ماه پیشHelia
1یه سوال بلاخره فامیلی رها رادفر یا اسفندیاری
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
1وای من فکر کرده بودم فرشته فوت شده..ولی اگه من جای فرشته بودم همونجا رها رو خفه میکردم😂😔(خودم رها رو دوست دارم خیلی ولی)
۱ سال پیشپریا
2فرشته؟🙂مگه افسون نیست این؟
۱ سال پیشفاطمه زهرا
1وای فکر کنم قاطی کردم اونموقعه🤣🤣
۱ سال پیشپریا
3حتم دارم اگه رها در موقعیت افسون بود ارسلان همچنان عاشقانه بهش مهر میداد ولی درباره اوش مطمئن نیستم
۱ سال پیشایزی
2گاهی وقتا آدمای اشتباه باعث میشن نابود بشیم وای خیلی دلم برای افسون میسوزه دلم میخواد به آوش فوش بدم 😭
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م..
1کم کم داشت خودش را باور میکرد نه آنکه دلش می خواست باشد. نه آنکه رویایش را میبافت. آن کسی را باور می کرد که در اصل خودش بود.