پارت هفتاد :

رها تمام شب را نخوابید. نه تنها از ذوق اولین اجرایش؛ به خاطر هزارویک فکری که توی سرش می چرخید.
فردا صبح بیدار شدن سخت نبود؛ چون اصلا نخوابیده بود.به سمت پلاتو رفت اما وارد نشد.

حسی او را به سمت بیمارستان روانی که در
آن بستری بود می‌کشاند.حسی شبیه به چالش کشاندن آن‌چه برایش جنگیده بود. تمام
گذشته‌اش را با خاک یکسان کرده بود وحال در این‌که به جای آن چه می‌خواهد بسازد،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م..

    1

    کم کم داشت خودش را باور میکرد نه آنکه دلش می خواست باشد. نه آنکه رویایش را میبافت. آن کسی را باور می کرد که در اصل خودش بود.

    ۴ ماه پیش
  • Helia

    1

    واقعا نمیتونم به آوش اعتماد کنم آخه آوش زنی که عاشقش بود رو انداخته تیمارستان و دوباره عاشق یه نفر دیگه شده در خالی که ارسلان نه عاشق رها بود و هست و پشتشه

    ۷ ماه پیش
  • Helia

    1

    یه سوال بلاخره فامیلی رها رادفر یا اسفندیاری

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    وای من فکر کرده بودم فرشته فوت شده..ولی اگه من جای فرشته بودم همونجا رها رو خفه میکردم😂😔(خودم رها رو دوست دارم خیلی ولی)

    ۱ سال پیش
  • پریا

    2

    فرشته؟🙂مگه افسون نیست این؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    وای فکر کنم قاطی کردم اونموقعه🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • پریا

    3

    حتم دارم اگه رها در موقعیت افسون بود ارسلان همچنان عاشقانه بهش مهر میداد ولی درباره اوش مطمئن نیستم

    ۱ سال پیش
  • ایزی

    2

    گاهی وقتا آدمای اشتباه باعث میشن نابود بشیم وای خیلی دلم برای افسون میسوزه دلم میخواد به آوش فوش بدم 😭

    ۱ سال پیش
کپی شد!