پارت پنجاه و ششم :

قدم برداشتم و به طرف آشپزخونه رفتم.
نمیخواستم بترسونمش و یا غافلگیرش کنم.
ففط میخواستم گرمایی رو که وجودم رو احاطه کرده بود با حضور در کنارش آروم کنم.
نزدیکش که شدم متوجه حضورم شد.
سرش رو برگردوند.
نگاهش نگاهی عمیق و شاید کمی کنجکاو بود.
لبخند کوچیکی روی لباش نشست.
انگار حس کرده بود که محو تماشاش شدم.
- میدونستم طاقت نمیاری صدات کنم.
لحنش با شیطنت همراه بود که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پارمیدا

    2

    این بچه هم نیومده حسابی پشت باباشه یه حسی بهم میگه دختره

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۳ ماه پیش
  • Sajede

    2

    بیچاره آلا ! ببین نیومده چی میکشه از دست این بچه... اگه آلا درد نداشت ممکن بود دارا آلا رو بغل کنه، نه؟

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    منتظر پارت بعدی باشید😁

    ۴ ماه پیش
  • سدنا

    1

    بچه حسابی حواسش جمع مثل باباش دارا رو کنترول میکنه

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    همون🫠

    ۴ ماه پیش
  • کوثر

    2

    بچه ی دانیال انگار از طرف پدرش مامور شده تو لحظه های حساس بزنه تو پر دارا🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۴ ماه پیش
  • مهین

    2

    خیلی عالی بود خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫶🏻

    ۴ ماه پیش
  • کیانا

    2

    وای خیلی قشنگ مینویسی ممنونم ازت واقعا هم زمان ۴ تا رمان دیگه میخونم ولی قلم شما رو از همه بیشتر دوست دارم ممنونم دیبا جون :)))

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مرسی از انرژی خوبی که میدی عزیزدلم

    ۴ ماه پیش
  • Asma

    1

    این بچه چرا اینقدر وقت نشناسه همیشه بد موقع اعلام حضور میکنه

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه

    4

    چقدر دوست دارم بدونم الان دانیال تو چ وضعیتیه

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    چند پارت دیگه سراغ دانیال میریم

    ۴ ماه پیش
  • محرابی

    4

    ممنون خداقوت زیبا بود. ای بابا دارا خان یکم خود دارباش اون بارداره اونم ازیکی دیگه. خوشم میاد بچه تو لحظه حساس سریع واکنش نشون میده انگار باباش بهش گفته حواست باشه مامانت با کسی ارتباط نگیری. بچه خیلی غیرتیه خخخخخ

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزدلم

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    5

    اگه اون بچه بازم ابراز وجود نمی کرد الان دارا حسشو به آلا فهمونده بود😂

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۴ ماه پیش
  • م.ر

    3

    آلا وسط بارداری دارا امیالش بالا زده کی کار دستش میده معلوم نیست یعنی الا متوجه نمیشه دارا حسی بهش داره یا خودشی میزنه گیجی🥲🥲

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    نمیخواد قبول کنه به خاطر بارداریش

    ۴ ماه پیش
کپی شد!