پارت چهل و دوم :

خجالت زده سرم رو به طرفین تکون دادم.
- نه جایی رو دارم نه حتی پولی واسه اجاره یه اتاق.
ناخنم رو تو دهنم فرو بردم و جویدم که آهسته روی شونه راننده زد.
- میتونی تا رشت ما رو ببری؟
راننده که انگار از چیزی که شنیده بود مطمئن نبود از آینه به دارا خیره شد و متعجب پرسید.
- منظورت شماله آقا؟
سر تکون داد که ادامه داد.
- کرایه اش یه مقدار زیاد میشه ها
- هر چقدر بشه حساب میکنم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mohad 76

    0

    رشت زیبای ما😍گیلان همیشه سرسبز و بارونی💖

    ۱ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😍

    ۱ ماه پیش
  • پارمیدا

    1

    راجب دلتنگیش برای الهه و غذاش میگه بغضم میگیره فکر کنم بد ترین درد از دست دادنه مادره چون به قلم نویسنده عزیز نوشتهها قشنگ حس میشه و درک

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    دردای بزرگی تو زندگی هست که تجربه کردنشون همین قدر عذاب آوره که از دست دادن عزیز یکی از اوناست

    ۴ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنون پارت زیبایی بود.خداروشکر چندروزی ازدست دانیال راحته

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫶🏻

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    ممنونم از شما بابت وقت شریفتون 🧡🌱

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    فدات شم عزیزدلم

    ۴ ماه پیش
  • Mahi

    1

    امیدوارم تو شمال آلا یه ذره به آرامش برسه😌، ولی ته دلم میگه همین شماله ساده یه مرحله دیگه ای از سختی های آلا رو قراره به نمایش بزاره🥺

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    آخر هر سختی آسونیه بالاخره سختی های آلا هم به پایان میرسه عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    شبتون پرستاره و پر از آرامش آخ دیباجان جواب سوال به این مهمی رفت برای پارت بعد یعنی دو روز دیگه یاصاحب صبر🙏🥲😂🫤

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    همچنین عزیزدلم بله😂

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    1

    اونجا که وارد رستوران شدن و آلا غذای مورد علاقه اش رو با آرامش خورد بغضم گرفت دلم براش سوخت برای تنهاییش😔

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزدلممم🥲

    ۴ ماه پیش
  • آنیا

    1

    ممنون نویسنده ی عزیز از پارت قشنگت✨️

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزدلم🫶🏻

    ۴ ماه پیش
  • کوثر

    1

    واقعا قابل پیش بینی نیست این رمان یهو سراز رشت درآوردن😁

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    بله😂

    ۴ ماه پیش
  • م.ر

    1

    با اینکه میخوام سر به تن دانیال نباشه ولی یه طرف دلم میخواد با آلا خوب بشه یا با خودش 😢😢سوم عید چی گفتم مهمان زیاد داشتم از خستگی چی نوشتم😅😅😅

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزم خسته نباشی😁

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    2

    خدایا سر و کله ی دانیال پیدا نشه فقط، درسته نمیدونه کجا رفتن ولی از این بشر هر چی بگیر برمیاد اصلا یهو دیدی تا رشت تعقیب شون کرده😐راستی یه جا به جای دارا نوشته بودی دانیال، یه نگاه به متن بندازی پیداش میکنی

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    1

    بگی* اشتباه نوشتم اونو😂

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    اصلاح شد عزیزدلم

    ۴ ماه پیش
  • یاسی

    2

    حالا که اومدن رشت ولی حسم میگه دانیال مثل میرغضب بالا سرشون میاد😂😂 نمیزازه این دوتا جوجه یکم کنار هم باشن

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۴ ماه پیش
  • Asma

    1

    عالی بود دیبا جان 🌹 مرسی 🙏

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    فدات شم عزیزم🫶🏻

    ۴ ماه پیش
  • یاسی

    1

    مرسی از پارت جدید و خسته نباشی عزیزم. منم مثل آلا خوشحال شدم از توصیف کردن رشت قشنگمون🥹🥹❤️

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم قشنگم آخی عزیزدلم😍

    ۴ ماه پیش
  • Asma

    2

    واقعا که افرین به دارا با این همه درکی که داره

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۴ ماه پیش
کپی شد!