در تاریکی تهران، جایی که عطر قهوه با طعم خون در هم می‌آمیزد… او بازگشته است.” دلوین موحد، وکیل برجسته و سرد، با پرونده‌ای روبرو می‌شود که نه تنها عدالت، که روح او را نیز به چالش می‌کشد. متهم؟ مردی از گذشته‌ای دور؛ مردی که خاطره‌ی لبخندهایش هنوز در خاطر دلوین زنده است، اما اکنون در سایه‌ی اتهام قتل، چهره‌ای بیگانه و خطرناک به خود گرفته. این پرونده، فقط یک جنایت نیست؛ بازی خطرناکی است میان حقیقت و دروغ، میان عشق گمشده و خیانت، و میان وجدان حرفه‌ای و طوفان احساساتی که سال‌ها سرکوب شده‌اند. آیا دلوین می‌تواند در میان این مه غلیظ، حقیقت را بیابد، یا خود در دستان سرنوشت، قربانیِ این بازی مرگبار خواهد شد؟ بوی قهوه و خون داستانی که در آن، هر سایه، یک مظنون و هر نگاه، یک راز است.

ژانر : عاشقانه، معمایی، جنایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۳۳ دقیقه ۳۰ ثانیه

نویسنده : معصومه الهیاری

ژانر : #معمایی #جنایی #عاشقانه

خلاصه :

در تاریکی تهران، جایی که عطر قهوه با طعم خون در هم می‌آمیزد… او بازگشته است.”

دلوین موحد، وکیل برجسته و سرد، با پرونده‌ای روبرو می‌شود که نه تنها عدالت، که روح او را نیز به چالش می‌کشد. متهم؟ مردی از گذشته‌ای دور؛ مردی که خاطره‌ی لبخندهایش هنوز در خاطر دلوین زنده است، اما اکنون در سایه‌ی اتهام قتل، چهره‌ای بیگانه و خطرناک به خود گرفته.

این پرونده، فقط یک جنایت نیست؛ بازی خطرناکی است میان حقیقت و دروغ، میان عشق گمشده و خیانت، و میان وجدان حرفه‌ای و طوفان احساساتی که سال‌ها سرکوب شده‌اند. آیا دلوین می‌تواند در میان این مه غلیظ، حقیقت را بیابد، یا خود در دستان سرنوشت، قربانیِ این بازی مرگبار خواهد شد؟

بوی قهوه و خون داستانی که در آن، هر سایه، یک مظنون و هر نگاه، یک راز است.

فصل اول

دفترِ دلوین همیشه بوی قهوه‌ی تلخ و کاغذهای کهنه می‌داد؛ بویی که برای او حکم آرام‌بخش را داشت. نورِ بی‌رمقِ عصرگاهی از میان پرده‌های نیمه‌باز، روی میزِ کارش که مملو از پرونده‌های حقوقی بود، می‌رقصید. دلوین در حال بررسیِ یک تبصره‌ی قانونی بود که با صدای کوبیده شدنِ در، تمرکزش از هم پاشید.

هنوز فرصت نکرده بود سرش را بلند کند که «سارا»، همکارِ پرهیاهویش، مثل طوفان وارد اتاق شد. سارا، گوشی‌اش را در دست داشت و چشمانش از هیجان برق می‌زد. مستقیم به سمت میزِ دلوین آمد و همان‌جا، روی لبه‌ی میز نشست.

سارا با صدایی که به سختی هیجانش را کنترل می‌کرد، گفت: «دلوین! باور نمی‌کنی… وای چه خبر توپی! شنیدی؟ سامان راد… همون بازیگر معروفه… کشتنش!»

دلوین حتی سرش را از روی پرونده بلند نکرد. خودکارش را آرام روی میز گذاشت و با صدایی که به سردیِ یخ بود، پاسخ داد: «خب… خدا رحمتش کنه. به من چه؟ این‌ها مسائلِ زردِ رسانه‌ای‌ان، سارا. من وکیل‌ام، نه خبرنگارِ بخش حوادث.»

سارا کمی خم شد و با شوقی که حالا با کمی شیطنت همراه شده بود، صدایش را پایین آورد: «مسئله اصلاً زرد نیست! مسئله اینه که خواهرِ اون کسی که متهم به قتله، از صبح تا حالا گوشی های اینجارو ترکونده از بس اصرار داره… فقط و فقط می‌خواد پرونده رو تو بگیری.»

دلوین برای اولین بار سرش را بالا آورد. نگاهش سرد و نفوذناپذیر بود، اما مشتِ گره‌کرده‌اش که ناخواسته روی چوبِ سختِ میز کوبیده شد، ناآرامی‌اش را لو داد. «مگه متهم کیه؟»

سارا نیشخندی زد و با لحنی که انگار دارد بمبی را منفجر می‌کند، منتظر ماند. وقتی سکوتِ دلوین را دید، با لحنی هیجان‌زده گفت: «وای دختر… اگه این پرونده رو بگیری، می‌دونی چقدر می‌تونه برای دفترت خوب بشه؟ همه دارن راجع بهش حرف می‌زنن. این می‌تونه سکوی پرتابت باشه!»

دلوین سکوت کرد. نامی که سارا قرار بود به زبان بیاورد، در هوا معلق مانده بود. او هنوز نمی‌دانست که آن نام، قرار است تمام دیوارهایی که در این چند سال دورِ قلبش کشیده بود را یک‌جا ویران کند.

اخم‌های دلوین در هم رفت.

وکیل خوبی بود، اما نه آن‌قدر مشهور که پرونده‌ای با این‌همه بار رسانه‌ای به او سپرده شود.

چند لحظه در سکوت فکر کرد، بعد با همان ابروهای درهم‌کشیده، رو به سارا گفت:

«یه قرار ملاقات برای فردا با خواهرِ متهم تنظیم کن.»

سارا با شور و شوق از جا پرید و گفت:

«عالیه! چشم، چشم!»

و با همان خنده‌ی همیشگی‌اش از اتاق بیرون رفت.

دلوین جرعه‌ای از قهوه‌ی روی میزش نوشید و زیر لب، با خنده‌ای حسرت‌آمیز گفت:

«دلخوشی‌های کوچیک و ناچیز…»

آن‌قدر غرق پرونده‌های موکلانش بود که وقتی سارا خداحافظی کرد، تازه متوجه ساعت شد. خداحافظی او را کوتاه جواب داد و با بررسی یکی دو پرونده‌ی دیگر، آرام کیف و وسایلش را برداشت. پس از بستن قفل درِ دفتر، سوار ماشینش شد و به سوی خانه‌ی نقلی اما آرامش‌بخش خود روانه گشت.

چراغ‌ها را روشن کرد و بی‌درنگ به سمت آشپزخانه رفت. غذایی که از فریزر درآورده بود را داخل ماکروفر گذاشت تا گرم شود. سپس، به سمت کاناپه‌ی پذیرایی رفت و با لباسی که هنوز عوض نکرده بود، خواست چشم‌هایش را ببندد که صدای زنگ گوشی، تمرکزش را بر هم زد. نگاهی به صفحه انداخت؛ مادرش بود.

با اکراه دکمه‌ی اتصال را فشرد. صدای گله و شکایت‌های همیشگی مادرش آغاز شد: «آبروم رو بردی با این استقلال گرفتن! عمه و خاله هر روز تیکه میندازن که دخترم معلوم نیست تنهایی خونه چیکار می‌کنه! وقت ازدواجشه!»

دلوین دستی به صورتش کشید، گلویش را صاف کرد و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت: «مامان، سرم درد می‌کنه. بعداً بهت زنگ می‌زنم.» و سرسری خداحافظی کرد.

دوباره به سمت آشپزخانه رفت. غذای گرم شده را در ظرفی ریخت و هم‌زمان دکمه‌ی تلویزیون را فشار داد. گوینده‌ی خبر با هیجان می‌گفت: «…قتلِ سامان راد، بازیگر معروف و مطرح کشور، توسط قاتلانی بی‌رحم. یکی از مظنونین اصلی این پرونده…»

ناگهان، تاریکی مطلق. طبق معمول، برق‌ها رفت. «پوف!» کلافگی از صدای نفس عمیقش معلوم بود. باقی‌مانده‌ی غذا را در یخچال گذاشت و با همان لباس‌های بیرون، به خواب رفت.

صبح، پیش از سرِ کار، دوش مختصری گرفت، لباس‌هایش را پوشید، قهوه‌ای دم کرد و به مقصد دفتر روانه شد.

آرام وارد دفتر شد و به سارا سلام کرد.

دستش هنوز روی دستگیره‌ی در اتاق بود که صدای رسمی و جدیِ سارا بلند شد:

«خانم موحد، خانم سعادت… همون کسی که دیروز گفتم، خدمتتون توی دفتر منتظرن.»

دلوین ناگهان متوقف شد.

سعادت…

نفس‌هایش برای لحظه‌ای به تَک و تا افتاد.

باز هم هجوم خاطرات؛ همان خاطراتی که همیشه با شنیدن این اسم، بی‌اجازه به جانش می‌افتادند.

با زحمت خودش را جمع‌وجور کرد و رو به سارا گفت:

«ممنون از اطلاع‌تون.»

بعد، در را باز کرد و وارد دفتر شد.

با صدایی رسا و حرفه‌ای گفت:

«سلام، خوش اومدید. دلوین موحد هستم. چه کمکی از دستم برمیاد، خانم سعا…»

اما با برگشتن دختر، جمله‌اش نیمه‌تمام ماند.

چطور ممکن بود نشناسدش؟

همان دخترک شاد و بشاشِ سال‌های دور بود، اما حالا بعد از هشت سال، پخته‌تر، خانم‌تر و بسیار شبیه برادرش شده بود…

دختر، با دیدن او، از جا پرید و همراه با گریه خودش را در آغوشش انداخت.

«دلوین‌جون… توروخدا، لطفاً داداشمو نجات بده. در به درِ کل شهر گشتم تا تونستم پیدات کنم…»

صدایش می‌لرزید و هق‌هق، جمله‌هایش را تکه‌تکه می‌کرد.

«هیچ‌کس… هیچ‌کس نمی‌تونه مثل تو داداشمو… نجات بده… تورو خدا…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر نتوانست ادامه بدهد و گریه امانش را برید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، که با شنیدن حرف‌هایش هنوز در شوک بود، نفسش را با سختی بیرون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موجی از خاطرات محو و مبهم، مثل سایه‌ای از گذشته، جلوی چشمش جان گرفت…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

____________________________________________

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فلش‌بک:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شور و شوق بالا و پایین می‌پرید و صدا می‌زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آریا! آریا!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرک با لبخندی آمیخته به خنده جوابش را داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«جانِ آریا، نسکافه‌ی کوچولوم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و هم‌زمان لپش را کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک با اخمی نمایشی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«واقعاً موندم چرا این‌همه اسم صدام می‌کنی نسکافه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرک همان‌طور که موهایش را به‌هم می‌ریخت، با خنده‌ای کوتاه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چون بوی قهوه می‌دی، موهاتم که شبیه نوتلاست، چشاتم…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را با عشق نگاه کرد و با انگشت اشاره آرام به بینی‌اش زد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چشاتم که رنگ عسله. پس تو می‌شی نسکافه‌ی کوچولوی من.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین با قیافه‌ای پوکر فیس نگاهشان کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ولی اصلاً اینا به هم ربط نداشتن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد هر دو زدند زیر خنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

____________________________________________

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین که با صدای بغض‌آلودِ آیلین از خاطراتِ گذشته بیرون کشیده شده بود، به چشمانِ امیدوار و در عین حال اشک‌آلودِ او خیره شد. صدای لرزانِ دخترک، مثل پتکی بر سرِ خاطراتِ نهفته‌اش فرود آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دلوین، داداشمو نجات می‌دی، مگه نه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین با بغض ادامه داد: «لطفاً… خواهش می‌کنم…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، با نگاهی که ناگفته‌های زیادی داشت، آب دهانش را قورت داد. سکوت کرد و جوابی به دخترک نداد. سپس، با اضطرابی که به سختی آن را مهار کرده بود، از اتاق خارج شد و رو به سارا گفت: «یه چیزی بهش بده بخوره، حالش خوب نیست. بعد راهیش کن بره. من بیرون کار دارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با ناباوری به دلوین خیره شد: «دیوونه شدی دختر ؟ نگو که می‌خوای این پرونده رو رد کنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، بی‌توجه به کلافگی سارا، به سمت در رفت. اما سارا دست بردار نبود و با صدایی که از سرِ درماندگی بلند بود، فریاد زد: «واقعاً که چقدر کله‌شقی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین در را پشت سرش بست و ادامه صحبت های سارا را نشنید. بی‌معطلی سوار ماشین شد. همزمان که استارت می‌زد، شماره دانیال را گرفت. پس از بوق دوم، صدای شاد و پرانرژی برادرش در گوشی پیچید: «به به! ببین کی بعد از مدت‌ها یادِ داداشش افتاده… اشتباه می‌بینم یا وکیل‌خانم زنگ زده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، در حالی که بغضی گلویش را می‌فشرد، حرفش را قطع کرد: « برای یه بیمار وقت داری؟ که... از قضا خواهرتم باشه »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن دانیال بلافاصله جدی شد و با لحنی ملایم گفت : «معلومه که وقت دارم، جانِ برادر. من اصلا روانشناس شخصی شما میشم بیا مطبم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین نفسی عمیق کشید و با تشکری زیر لب، تلفن را قطع کرد. به سمت مطب دانیال حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به ساختمان رسید، نگاهی کوتاه به سردر و پنجره‌های بی‌روحش انداخت. بعد آرام از ماشین پیاده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد آسانسور شد و همان لحظه، چهره رنگ‌پریده‌اش را در آینه دید؛ انگار دوباره همان خاطره‌ی سمج یقه‌اش را می‌گرفت و ولش نمی‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اوه… اوه… دخترِ تو که دوباره اون چشمای عسلیتو خیس کردی…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آریا، همان‌طور که اشک را از کنار چشم‌های دلوین پاک می‌کرد، ادامه داد: «مگه نمیدونی آبِ عسل رو خراب می‌کنه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین انگار منتظر یک تلنگر بود. خودش را در آغوش آریا جا داد و با صدایی شکسته هق زد: «مامانم… مامانم… میگه اگه ازت جدا نشم… به بابام میگه…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق‌هقش بیشتر شد، مثل کسی که دیگر نمی‌تواند خودش را جمع کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آریا با لحنی آرام، موهایش را نوازش کرد: «مگه من مردم که بچم همچین گریه کنه؟ دورِ چشات بگرده. آریا گریه نکن… خودم مثل کوه پشتِتم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنِ که اطلاع‌ میداد به طبقه پنجم رسیده اند خاطره را از هم درید. دلوین نفسش را فرو داد و زیر لب گفت: «از وقتی رفتی… دیگه حتی نمیتونم گریه کنم…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از آسانسور بیرون رفت، دستش را روی زنگ مطب فشار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منشی در را باز کرد و با رویی گشاده گفت: «بفرمایید خانم موحد. جناب دکتر منتظرتون بودن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین با سلامی سرسری جواب داد و رو به اتاق دانیال روانه شد. تقه‌ای به در زد و با شنیدن «بفرمایید» دانیال، وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانیال با دیدن خواهرش، بلند شد و با لبخند به او تعارف کرد بنشیند: «چی باعث شده خواهر کوچولوی من با همچین حالی بیاد پیش داداشش؟ از آخرین باری که بیمارم بودی، فکر کنم پنج، شش سالی می‌گذره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین آرام روی صندلی نشست، آب دهانش را قورت داد و دست‌هایش را در هم گره کرد. رو به دانیال گفت: «شنیدی که سامان راد… همون بازیگر معروف… به قتل رسیده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانیال با خنده‌ای کنترل‌شده گفت: «نذار باور کنم خواهر وکیلم از قتل یه بازیگر این‌جوری حالش بد شده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، همان‌طور که توی چشم‌هایش خیره شده بود، ادامه داد: «ن… نه… د… دیروز…» نتوانست ادامه دهد. لیوان آبی را که روی میز بود، برداشت و نوشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد، نفس عمیقی کشید و کمی آرام‌تر شد. شاید تنها کسی که می‌توانست «خانم وکیل خشک و جدی» را در این حال ببیند، همین مرد روبه‌رویش بود. پس کمی آرام‌تر شد و رو به دانیال که منتظر ادامه بود، گفت: «دیروز سارا بهم گفت که… خواهر قات…» حرفش را تصحیح کرد؛ دلش نمی‌آمد به آریا لقب قاتل بدهد. «خواهر متهم به قتل سامان راد، درخواست کرده که من وکیل داداشش بشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانیال، با اخمی که حاصل کنجکاوی‌اش بود، پرسید: «خب؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین ادامه داد: «به سارا گفتم قرار ملاقات باهاش تنظیم کنه… بعد… بعد…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانیال دستش را روی گرهِ دست‌های خواهرش گذاشت و آرام گفت: «هیششش… آروم باش. ریلکس.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین نفسش را بیرون داد و دوباره شروع کرد: «صبح وقتی رفتم دفتر… زودتر از من اومده بود. وقتی… وقتی وارد شدم…» پوفی کشید و با زحمت ادامه داد: «خواهر اون بود… خواهر آریا…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد، انگار نفس کشیدن برایش سخت شده باشد، بلند شد و سمت پنجره رفت. تند تند نفس می‌کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانیال که انگار شوکه شده بود، با تردید گفت: «یعنی می‌گی قاتل آریاس؟ همون آریایی که هشت ساله همه زندگی خواهر من شده… همونی که ندیدمش، اما خوب می‌شناسمش؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین برگشت، رو به برادرش و با صدایی لرزان گفت: «نه… نه… امکان نداره اون قاتل باشه… اون… اون…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانیال بلند شد، رفت و خواهرش را در آغوش گرفت. زیر گوشش آرام گفت: «هیس… آروم… زندگیم… آروم دردونم…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه‌ای همان‌طور در آغوش هم ماندند تا دلوین آرام شد و بعد، هر دو روی صندلی‌ها نشستند. دانیال هم روبه‌روی او نشست و با ملایمت گفت: «تو که انقدر حالت بد شده و نمی‌تونی ببینی اون متهم به قتل شده، پس چرا پرونده‌شو قبول نمی‌کنی جان من؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین با بغضی کنترل‌شده گفت: «نمی‌خوام بازم برگردم به هشت سال پیش، با دیدنش…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانیال با لبخندی غمگین جوابش را داد: «ولی خواهر کوچولوی من، هشت ساله دائم تو فکر اون آدمه.» نفسی گرفت و رو به بالا نگاه کرد، انگار با خودش حرف می‌زد، ادامه داد: «داداشش هشت ساله داره خودشو سرزنش می‌کنه که چرا باید اون موقع، وقتی می‌تونست.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

، لجبازی کرد و نیومد زندگی خواهر دردونش رو نجات بده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دوباره به دلوین نگاه کرد و با ملایمت گفت: «تو یه عمر خودتو عذاب نده که اگه پرونده‌شو قبول می‌کردی، شاید اون زنده…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین وسط حرفش پرید و با اضطراب گفت: «خدانکنه…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانیال ادامه داد: «جفتمون می‌دونیم که تنها کسی که می‌تونه اونو از اعدام نجات بده تویی، دردونه‌ی داداش.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از کلی حرف‌های دانیال، دلوین مصمم شد که پرونده را قبول کند. از برادرش خداحافظی کرد و همان‌طور که به سمت ماشینش می‌رفت، شماره‌ی سارا را گرفت. هنوز دلوین «الو» نگفته بود که با موج غرهای سارا روبه‌رو شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دختره‌ی کله‌شق! این چه کاری بود کردی؟ واقعاً تو عقل داری؟ دختره‌ی بیچاره از بس گریه کرد… تو وجدان داری واقعاً؟…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین کلافه وسط حرفش پرید و گفت: «بسه سارا، زنگ بزن دختره بیاد دفتر.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا باز هم ادامه داد: «می‌دونستم تو عقل نداری، آخه…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک‌دفعه با تعجب گفت: «چی؟ قبول می‌کنی پرونده رو؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین همزمان که پشت فرمان می‌نشست، گوشی را به اسپیکر ماشین وصل کرد و جوابش را داد: «نگفتم قبول می‌کنم؛ گفتم زنگ بزن بیاد تا پرونده رو ببینم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با خوشحالی گفت: «نرفته، هنوزم توی دفتره. زود بیا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین زیر لب گفت: «لجباز، درست عین داداشش…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد برگشت و جواب داد: «باشه، ناهار براش سفارش بده تا برسم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را بدون خداحافظی قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

____________________________________________

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناهار را به سرعت خورده بود و حالا، رو به سوی دفترش روانه شده بود سرش را بالا گرفت و به تابلوی ساختمان خیره شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دفتر وکالت دلوین موحد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وکیل پایه یک دادگستری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تابلویی که هر روز صبح می‌دید، اما امروز، انگار بارِ خاطراتِ روزهای گذشته را سنگین‌تر بر دوشش حمل می‌کرد. خاطراتی که دست از سرش برنمی‌داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[فلش‌بک]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آریا جونمممممم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحنی شبیه ادای دلوین را درآورد: «جونممممم دلوین جونمممم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین با مشتی نرم به بازوی او زد و با خنده گفت: «مسخره نکن، بی‌تربیت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آریا، با همان لبخندِ پرعشق همیشگی، نگاهش کرد و گفت: «جونم، زندگی آریا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، لبخندی خجالتی بر لبانش نشست. با تردید پرسید: «می‌گم، بنظرت من جدی یه وکیل خوب می‌شم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آریا، که دستش را در دست دلوین داشت، آن را بوسید و با اطمینانِ محض گفت: «معلومه که می‌تونی. یه روز، یه تابلو بزرگ سر دفترت نوشته می‌شه: وکیل پایه یک دادگستری، خانم دلوین سعادت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین با اعتراض، اما با لبخندی که نشان از رضایتش داشت، گفت: «دلوین موحد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آریا، با خنده‌ای که از شادی‌اش خبر می‌داد، جواب داد: «بعد از ازدواج، فامیلیتو عوض می‌کنم، نسکافه‌ی کوچولو.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نفسی عمیق، از دنیای خاطرات بیرون آمد. وارد ساختمان شد و از پله‌ها بالا رفت. درست وقتی که به درِ دفتر نزدیک می‌شد، صدای سارا را از داخل شنید که با لحنی ناگزیر، اما پر از تلاش برای دفاع، می‌گفت: «ببین دختر، این خانم موحد رو نبین که خشک و جدیه، به خدا یه قلب مهربون داره. نگو شبیه خرگ…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سرفه‌ی کوتاهی از جانب دلوین، حرف سارا در همان ابتدا خفه شد. سکوت ناگهانی، فضا را عوض کرد و جدیتی ناخواسته بر آن حاکم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان لحظه، آیلین با دیدن دلوین، از جا برخاست. چشمانی که هنوز رد اشک بر آن بود، پر از التماس بود. آرام گفت: «دلوین، لطفاً… بخاطر آریا…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، بدون هیچ حرف اضافی، دستش را به سمت اتاقِ راهنمایی کرد و با صدایی قاطع گفت: «بفرمایید. توی اتاق صحبت می‌کنیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین وارد اتاق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، قبل از اینکه خودش هم به دنبالش داخل شود، لحظه‌ای ایستاد و رو به سارا کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«امروز هرکی زنگ زد، بگو نیستم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا چشم‌هایش را بست و آرام، انگار که می‌دانست این پرونده قرار است چقدر سنگین باشد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین وارد دفتر شد. با حرکتی کوتاه، دستش را به سمت صندلی روبه‌رو دراز کرد و آیلین را به نشستن دعوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش پشت میز نشست، نفسی عمیق کشید و نگاهش را از روی چهره‌ی مضطرب آیلین برداشت؛ بعد، با صدایی آرام اما محکم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«می‌شنوم. بگو.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین آب دهانش را قورت داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برخلاف اشک‌هایی که تا چند دقیقه‌ی پیش روی صورتش می‌لغزید، حالا با جدیتی حرف می‌زد که انگار نه انگار تا همین لحظه داشت گریه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین زیر نگاهش، بی‌اختیار در دل گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیزش، شبیه داداششه…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، چشمش را به او داد تا ادامه دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین گفت: «داداشم فیلمبردار صحنه‌ست. سر یکی از پروژه‌ها بودیم که…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کرد. نفسش را آهسته بیرون داد و ادامه داد: «سامان به من پیشنهاد… چیز… پیشنهاد داد…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین چشم‌هایش را برای یک لحظه بست؛ انگار از همان جمله هم ادامه‌ی ماجرا را فهمیده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام گفت: «می‌خوای این قسمتشو نگی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین سریع سر تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه، نه… می‌گم. به من پیشنهاد بد داد. بعد نمی‌دونم کی رفته بود به داداشم گفته بود…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، با آن حالتی که انگار ذهنش برای ثانیه‌ای از اتاق جدا شده بود، ناخودآگاه زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آریام… خط قرمزش ناموس بود…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین، با چشمانی که آرام‌آرام پرِ اشک می‌شد، فقط گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آهوم…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«داداشمم باهاش گلاویز شد. تهدیدش کرد که می‌کشتش. کل صحنه بهم ریخت. به زور از هم جداشون کردن… بعد، سه شب بعدش، جنازه‌ی سامان رو توی خونه‌اش پیدا کردن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان بغضش شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زد زیر گریه و با صدایی لرزان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«همه‌ی مدارک علیه داداشمه… حتی می‌گن روی تموم وسایل خونه‌ی سامان، DNA داداشم هست…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین بی‌آنکه چیزی بگوید، دستمال کاغذی را به سمتش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«گریه نکن دختر. پرونده رو بزار اینجا، بهت زنگ می‌زنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین با چشم‌هایی که هنوز بین امید و ترس می‌لرزید، به دلوین خیره شد و با شوقی آمیخته به التماس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نجاتش می‌دی، مگه نه؟ مگه نه دلوین؟ داداشم رو نجات می‌دی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین نفسش را آهسته و کلافه بیرون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت آیلین ماند؛ بعد، با صدایی کنترل‌شده و جدی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نمی‌دونم… بزار اول پرونده رو بخونم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین، بعد از تشکر از دلوین، پرونده و تمام مدارک را روی میز گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس با حالتی که هنوز امید را از دست نداده بود، از جا بلند شد و خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از رفتن آیلین، دلوین نفسی کلافه بیرون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایش را ستونِ سرش کرد و سرش را میان آن‌ها فرو برد؛ همان‌طور که از تمام حرکاتش، خستگی و کلافگی می‌بارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه همان‌طور ماند، بعد سارا را صدا زد و از او خواست برایش یک فنجان قهوه بیاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا اندکی بعد با فنجانی قهوه برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را به دلوین دوخت و با لحنی آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دلوین… حالت خوبه دیگه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین سرش را بالا آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی کوتاه به سارا انداخت و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سعی می‌کنم خوب باشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا که فهمید از زیر زبان دلوین چیزی درنمی‌آید، فقط سری تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تنهات می‌ذارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اتاق بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین فنجان قهوه را برداشت و چند جرعه از آن نوشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد، با نگاهی سنگین به پرونده‌ای که رو‌به‌رویش بود خیره شد. نفسی عمیق کشید و پوشه را باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورق زدنِ صفحه‌ها، هرچه بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر احساس می‌کرد سرش منگ می‌شود و گوش‌هایش کیپ می‌شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورش نمی‌شد؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام این مدارک، همه علیه آریا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آریا…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان آریایی که خودش می‌شناخت؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهربان، آرام، و آن‌قدر بی‌اذیت که حتی به مورچه‌ای هم آزار نمی‌رساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین نمی‌دانست باید چه کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه شده بود، سردرگم شده بود، و سنگینیِ پرونده مثل باری روی شانه‌هایش افتاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودش فکر کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی می‌تونم از پس این مسئولیت بربیام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، با کف دست، ضربه‌ای کلافه و آرام به پیشانی‌اش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه، نه… اینجوری نمیشه. من باید برم از اول این پرونده رو پیگیری کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌طور که کیف و گوشی‌اش را از روی میز برمی‌داشت، انگار که باد او را با خود برده باشد، هول‌زده از دفتر بیرون زد. رو به سارا کرد و با عجله گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دفتر رو ببند و برو خونه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه سارا فرصت کند اعتراضی کند یا غر بزند، دلوین با یک خداحافظیِ سرسری، از دفتر خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفت، ناگهان یادش افتاد که شماره‌ی آیلین را ندارد. دوباره عقب‌گرد کرد و تندتند رو به سارا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«شماره‌ی آیلین رو برام پیامک کن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با نگاهی گنگ و سوالی پرسید: «آیلین؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین محکم چشم‌هایش را بست و تند و تند توضیح داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بابا، همین سعادت… خواهر موکل جدیدمون.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با حالتی بی‌خیال گفت: «آها، باشه. می‌فرستم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب با خود گفت: «چه سریع دخترخاله شدن…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، بی‌توجه به حرف‌های سارا، سریع از دفتر خارج شد و به سمت ماشینِ پارک‌شده‌اش رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌طور که سوار ماشین می‌شد، صدای پیامک گوشی‌اش آمد. سارا بود؛ شماره‌ی آیلین را فرستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین سریع با شماره تماس گرفت. گوشی را روی اسپیکر ماشین گذاشت و حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای «الو» گفتن آیلین، دلوین سریع کلمات را پشت هم ردیف کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«الو آیلین، دلوینم. پرونده رو قبول می‌کنم چون…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی گرفت و ادامه داد: «ممکن نیست این‌همه مدرک برعلیه یه نفر باشه…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب، انگار با خودش حرف می‌زد، تکرار کرد: «آریا هم… ممکن نیست همچین کاری کنه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و باز با صدای رسا و بسیار جدی ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آیلین، خوب گوش کن. اگه می‌خوای داداشت آزاد بشه، باید بهم کمک کنی. تو تقریباً تنها کسی هستی که من به حرفش، به عنوان شاهد این پرونده، اعتماد دارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین با صدایی قدردانانه پاسخ داد:«مرسی دلوین. این کارت رو هیچ‌وقت یادم نمیره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد، با صدایی که شبیه خود دلوین، مطمئن و قاطع بود، گفت: «همه جوره پایتم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین، لبخندی ناخودآگاه روی لبش نشست؛ از شدت شباهت این خواهر و برادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: «پس خودتو آماده کن برای بی‌خوابی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با گفتن آدرس خانه‌اش به آیلین، تلفن را با یک خداحافظیِ سرسری قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلید را در قفل چرخاند و با قدم‌هایی سنگین، وارد واحد شد. با زدن کلید برق، نورِ ملایمِ هال، فضای خانه را در بر گرفت. نگاهی به دور و اطراف انداخت؛ خانه آن‌قدرها هم شلوغ نبود، اما قطعاً حال‌وهوای میزبانی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیش از چهار یا پنج ماه می‌شد که هیچ‌کس قدم به این خانه نگذاشته بود. مادرش که در همان ماه‌های اولِ مستقل شدنِ دلوین، مدام اصرار می‌کرد به خانه‌ی پدری برگردد، وقتی دید دلوین در تصمیمش مصمم است، حدود دو سالی می‌شد که دیگر پایش را اینجا نگذاشته بود. پدرش؟ از همان روزی که دلوین از خانه رفت، دیگر با او حرف نزد؛ به قول خودش، دخترش را «عاق» کرده بود. دانیال هم درگیر زندگی خودش بود و دو سه ماهی می‌شد که خبری از او نبود. سارا هم تنها کسی بود که سالی یک‌بار، آن هم به اصرار خودش، به او سر می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین مدت‌ها بود که خودش را در کار غرق کرده بود، شاید برای اینکه جای خالی آریا را با پرونده‌های بی‌پایان پر کند. اما حالا، حضورِ یک مهمان همه چیز را تغییر داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله و کلافگی به تکاپو افتاد. ظرف‌های داخل سینک را شست، جاروبرقی را روشن کرد و لباس‌های رها شده روی کاناپه را به درون اتاق پرتاب کرد. با نگاهی سریع به خانه، با خودش گفت: «خوب شد، حداقل حالا رنگ و رویی گرفته.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در فکر شام بود که ناگهان ایستاد. دیگر نمی‌توانست مثل همیشه به غذای نیمه‌آماده‌ی توی مایکروفر بسنده کند. شانه‌ای بالا انداخت: «فوقش سفارش می‌دم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز در همین افکار بود که صدای زنگِ در، سکوتِ خانه را شکست. بدون نگاه کردن به آیفون، دکمه‌ی باز کردن در را زد؛ می‌دانست که آیلین است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را که باز کرد، خوش‌آمدی به آیلین گفت. آیلین با سلام و احوال‌پرسی گرمی وارد شد و نگاهی به اطراف انداخت. لبخند کجی زد و زیر لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حس می‌کنم حق داشت که بهت می‌گفت نسکافه…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، آرام خندید. «کل دفترت کرم‌قهوه‌ایه، خونه‌ت هم کرم‌قهوه‌ایه!» نگاهی زیرچشمی به دلوین انداخت و ادامه داد: «فکر کنم خودتم کرم‌قهوه‌ای باشی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین با تعجب ابرویی بالا انداخت: «چی رو تو خونه‌م دیدی که این‌طور می‌خندی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین دست‌پاچه شد: «نه، نه… داشتم…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین لبخندی دوستانه زد و حرفش را قطع کرد: «می‌دونم، داشتی به این فکر می‌کردی که من هم دفترم و هم خونه‌م کرم‌قهوه‌ایه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو برای لحظه‌ای لبخند زدند، اما آن لبخند، شیرینیِ تلخی داشت. در ذهن هر دو نفرشان، تنها یک اسم نقش بسته بود: آریا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین سینی پذیرایی را روی میز گذاشت و در جایگاه همیشگی خود، روبه‌روی آیلین نشست. متوجه شد که آیلین حتی دست به شربت نبرده؛ او در هزارتوی افکارش غرق شده بود. دلوین با اشاره‌ی سر، او را به نوشیدن دعوت کرد، اما صدایی که از گلوی آیلین خارج شد، تمام تمرکز را به هم زد: «من باید نجاتش بدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن جمله‌ی کوتاه، مثل جرقه‌ای در انبار باروت، خویِ محافظه‌کارِ وکالت را در دلوین زنده کرد. آن نگاهِ پرسشگر و قاطعِ وکیل، حالا جایگزینِ میزبانِ مهربان شده بود. دلوین آب دهانش را به سختی قورت داد؛ میدانست که زمان، بزرگترین دشمن آن‌هاست. با صدایی که هیچ‌گونه لرزشی نداشت، رو به آیلین کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آیلین، نگاهت حقیقت رو فریاد می‌زنه. تو چیزی می‌دونی که از من پنهان کردی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد و برای تأکید، کلمات را با وزنی سنگین ادا کرد: «می‌خوام داستان رو کامل بشنوم. نه اون چیزی که به پلیس گفتی، نه اون چیزی که تو ذهنت ساختن. حقیقتِ محض رو می‌خوام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین دست‌پاچه شد، اما دلوین اجازه نداد سکوت، فضا را پر کند. نفسی عمیق گرفت، نگاهش را به چشمان آیلین دوخت و با لحنی که بوی هشدار می‌داد، ادامه داد: «اگه می‌خوای داداشت… اگه می‌خوای آریا زنده بمونه، باید تمامِ ناگفته‌ها رو روی همین میز بریزی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافگی، مثل سایه‌ای بر چهره‌ی دلوین نشست. دستش را با فشاری عصبی بر میز گذاشت و چشم‌هایش را بست تا بر افکارش مسلط شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین که سنگینیِ این نگاهِ نافذ را روی شانه‌هایش حس می‌کرد، شروع به لرزیدن کرد. چشمانش با رگه‌هایی از خونابه، پر از اشک شد. تلاش کرد تا کلمات را از گلویش بیرون بکشد: «باشه… باشه… کاملِ…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی به تندی بالا کشید، بغضش را در سینه سرکوب کرد و با سرانگشتانش، اشکی را که از گوشه‌ی چشمش لغزیده بود، پاک کرد. حالا صدایش، هرچند لرزان، اما مصمم‌تر شده بود: «همه چیز رو بهت می‌گم. هر جزئیاتی که توی اون پرونده نیست…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را به چشمان دلوین گره زد؛ التماسی عمیق که در آن، جانِ برادرش نهفته بود: «فقط دلوین… لطفا....فقط تو می‌تونی داداشم رو نجات بدی. لطفاً…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نفس‌های بریده‌بریده‌ی آیلین، تنها صدایی بود که سکوتِ سنگینِ اتاق را می‌شکست. چشمانش که حالا دیگر از اشکِ سرخ شده بود، به نقطه‌ای نامعلوم در دیوار خیره مانده بود؛ انگار تمامِ غمِ دنیا در آن جمع شده بود. دلوین، که تمامِ تمرکزش را روی آیلین گذاشته بود، حس می‌کرد هر لحظه ممکن است این زن فرو بریزد. با صدایی آرام، اما نافذ گفت: «آیلین؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین پلک زد، گویی از عمیق‌ترین خوابِ کابوس‌وارش به این‌جا برگشته باشد. نگاهش را به دلوین دوخت؛ نگاهی که هم ترسِ محض بود، هم التماسِ آخرین امید، و هم حقیقتی هولناک که از عمقِ وجودش بیرون می‌زد. صدایش لرزید، اما کلمات را به سختی از میانِ بغضش بیرون کشید: «همه چیز… همه چیز از اون روز شروع شد که…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایِ آیلین در اتاقِ دلوین، کم‌کم محو شد و جایش را به هیاهویِ سالنِ انتظارِ لوکیشنِ فیلم‌برداری داد. نورهایِ تندِ صحنه، روی صورتِ بازیگرانِ در حالِ آماده‌سازی، سایه‌روشن‌هایِ دراماتیکی می‌انداخت و هوا سنگین و پر از بویِ گریم و عطر بود. آیلین، با قدم‌هایی عصبی، واردِ اتاقِ گریم شد. اضطرابِ چهره‌اش داد می‌زد. رو به سامان، با صدایی که سعی در کنترلِ خشمش داشت، گفت: «گفته بودی کارم داری… چی شده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«…سامان، بدونِ اینکه نگاهش را از آینه‌ی پیشِ رویش بردارد، پوزخندی زد. نگاهِ سرد و سنجشگرانه‌اش، از درونِ آینه، سر تا پایِ آیلین را برانداز کرد. با اشاره‌یِ دست، به گریمورها که در گوشه‌ای مشغولِ کار بودند، فهماند که اتاق را ترک کنند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایِ آیلین دوباره به زمانِ حال برگشت، اما این بار لرزشِ صدایش عمیق‌تر بود: «اون لحظه… اون نگاهش… حس کردم دنیا داره رو سرم خراب می‌شه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سامان آرام از جا برخاست. جلو آمد، انگار که شکارچی‌ای در حالِ نزدیک شدن به آهویِ ترسیده‌اش باشد. دستش را در میانِ موهایِ نرمِ آیلین فرو برد و دسته‌ای را به نرمی در مشتش فشرد. لبخندی تصنعی و آمیخته با تحقیر بر لبانش نشست: «آخی… موش کوچولویِ من… چرا بغضت گرفته؟ تا چند شب پیش که خوب سر و زبون داشتی…»»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین چشمانش را بست، انگار که می‌خواست آن صحنه را دوباره نبیند. «می‌خواستم خودمو بکشم… ولی بعد…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آیلین سعی کرد خود را عقب بکشد، اما سامان زودتر عمل کرد. بازوهایش را با قدرتی ناگهانی در دست گرفت. لحنش سرد و تهدیدآمیز شد: «اگه همین امشب نیای خونم، اون چیزایی رو که نباید، برایِداداشت می‌فرستم.» همزمان که دستش را با لحنی تمسخرآمیز روی لپِ آیلین کشید، ادامه داد: «داداشِ موش‌کوچولو هم طاقتِ این حرفا رو نداره…»»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، صدایِ برخوردِ محکمِ درِ اتاقِ گریم، سکوتِ اتاقِ دلوین را هم شکافت؛ اگرچه می‌دانستیم این صدا متعلق به گذشته است. «در با شدت باز شد و آریا، با چهره‌ای برافروخته از خشم، به درونِ اتاق هجوم آورد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین با صدایی که از شدتِ ترس و بغضِ دوباره، به سختی شنیده می‌شد، گفت: «و بعد… اون فریاد…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

««بی‌ناموس!» فریاد زد و همان‌طور که مشتی سنگین به فکِ سامان کوبید، ادامه داد: «می‌کُشَمت!»»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین با دقت به آیلین گوش می‌داد. چهره‌اش درهم رفته بود. می‌دانست این تازه شروعِ ماجراست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مشت‌ها پشتِ سرِ هم فرود می‌آمدند؛ بر سر و صورتِ سامان. سامان هم کم نمی‌آورد، هر ضربه‌ای که می‌خورد، ضربه‌ای می‌زد. در همین حین، بچه‌هایِ صحنه که متوجه‌یِ درگیری شده بودند، واردِ اتاق شدند و سعی کردند آریا را از سامان جدا کنند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سامان، در حالی که سعی می‌کرد نفسش را کنترل کند، با پوزخندی به آریا که با تمامِ توان سعی می‌کرد از دستِ بچه‌هایِ صحنه خود را رها کند، گفت: «رگِ فردین‌بازی‌ت گل نکنه!» سپس نگاهِ خریدارانه‌اش را به آیلین انداخت و گفت: «خواهرت زیادی خوبه…»»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دیگر چیزی جلودارِ آریا نبود. رگِ گردنش بیرون زده بود و با فریادی که از عمقِ وجودش برمی‌خاست: «قاتلت می‌شم، بی‌همه‌چیز!» دوباره به سمتِ سامان یورش برد. مشت‌ها و لگدها این بار بی‌رحمانه‌تر فرود می‌آمدند. با هزارزحمت، سرانجام توانستند آریا را از سامان جدا کنند و او را، در حالی که هنوز فریاد می‌زد و سعی می‌کرد دوباره حمله کند، به بیرون از اتاق هدایت کردند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین نفسِ لرزانی کشید و چشمانش را به دلوین دوخت. «اون روز… تموم شد. اما همه چیز… تازه شروع شده بود.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین چند ثانیه به آیلین خیره ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتِ اتاق سنگین شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد، آرام اما محکم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بذار از اول و دقیق شروع کنیم. سامان داشت تهدیدت می‌کرد، درسته؟ دقیقاً می‌خواست چه چیزی رو برای آریا بفرسته؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد، نگاهش را از روی چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی آیلین برنداشت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و چرا فکر می‌کرد فرستادنِ اون چیزها می‌تونه آریا رو ساکت نگه داره؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین سرش را میانِ دست‌هایش گرفت. شانه‌هایش می‌لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه بعد، با چشم‌هایی خیس، سرش را بالا آورد و با صدایی شکسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سامان خیلی آدمِ زبون‌بازیه… اون بهم گفته بود یه مهمونی هست… می‌گفت توش کارگردانای خوبِ کشورن. گفته بود اگه برم، می‌تونم فرصت‌های کاریِ خوبی گیرم بیاد…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین فقط با یک تکانِ کوتاهِ سر، او را به ادامه دادن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشویق کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین نفسش را با سختی بیرون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«منم رفتم… ولی مهمونی خیلی بدی بود. اصلاً اون چیزی نبود که گفته بود. خواستم برگردم… سامان نذاشت. بهش گفتم سردرد دارم… الکی گفتم که بذاره برم. بهم یه قرص داد…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بعدش… دیگه یادم نمیاد چی شد…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین دست‌های آیلین را با اطمینان گرفت. نگاهش نافذ بود، اما گرمایی در آن موج می‌زد که آیلین را اندکی آرام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«کافیه، آیلین. همین‌قدر هم کافیه. لازم نیست ادامه بدی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین لحظه‌ای مکث کرد، گویی در حالِ جمع‌بندیِ اطلاعات بود. سپس پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اون قرص… یادت میاد چه شکلی بود؟ یا سامان چطور بهت داد؟ همین‌طوری تویِ دستت گذاشت یا تویِ چیزی ریخت؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین چشمانش را بست، سعی کرد تصویری را به خاطر بیاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فکر کنم… یه قرصِ کوچیکِ سفید بود. تویِ یه لیوانِ آب… اون ریخت. گفت بخورم که بهتر شم… ولی بعدش…» دوباره صدایش لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین سرش را تکان داد. «می‌فهمم. و اون «چیزهایی» که سامان می‌خواست برایِ آریا بفرسته؟ از حرفاشون چیزی دستگیرت شد؟ مثلاً اسمِ چیزی رو آورد؟ مدرکی؟ عکسی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین پلک زد، انگار که تازه متوجهِ عمقِ تهدید شده باشد. «نه… دقیقاً چیزی نگفت. فقط گفت اگه بلایی سرم بیاد یا… یا اگه نخوام «همکاری کنم»، همه چیز رو برایِ داداشم می‌فرسته. یه جورایی… تهدید بود. ولی نمی‌دونم چی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین نگاهی به پرونده‌ی رویِ میز انداخت، سپس دوباره به آیلین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«یه چیز دیگه. سامان، وقتی داشت با آریا درگیر می‌شد، چی گفت؟ جز اون فحش‌ها و کل‌کل‌ها، چیزِ خاصی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین کمی فکر کرد. «یادم نمیاد دقیقاً چی گفت. فقط یادمه که… خیلی عصبانی بود. هم سامان، هم آریا. انگار… انگار آریا می‌دونست سامان چی می‌خواد بکنه. یا از اون اتفاقِ مهمونی خبر داشت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین لبخندی محو زد. «داری کم‌کم همه چیز رو به هم وصل می‌کنی، آیلین. این خیلی خوبه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای دیگر سکوت کردند. دلوین قلمش را برداشت و چیزی رویِ کاغذ یادداشت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«باشه. فعلاً همین اطلاعات کافیه. امیدوارم بتونیم بفهمیم اون شب دقیقاً چه اتفاقی افتاده و سامان چی در سر داشته.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین لبخندی مهربان زد و دستش را به سمت آیلین دراز کرد. «بلند شو بریم یه چیزی بخوریم. لازمه که سرحال بیای.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تیک‌تاک ساعت، در سکوت خانه می‌پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیلین مدت‌ها بود رفته بود، اما رد حضورش هنوز در خانه مانده بود؛ روی لیوان نیمه‌خالی شربت، روی دستمال‌های مچاله‌شده‌ی روی میز و مهم‌تر از همه، در ذهن دلوین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین روی کاناپه نشسته بود و پرونده‌ی سامان راد را برای چندمین بار ورق می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه بیشتر می‌خواند، کمتر قانع می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار همه‌چیز زیادی مرتب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیادی کامل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیادی آماده برای محکوم کردن آریا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش روی یکی از صفحات ثابت ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گزارش بازجویی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تهدید به قتل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درگیری فیزیکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اثر انگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

DNA.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگیزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه‌چیز وجود داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما همین موضوع آزارش می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ پرونده‌ای این‌قدر بی‌نقص نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجان قهوه را برداشت و جرعه‌ای نوشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرد شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل حسی که سال‌ها سعی کرده بود در خودش منجمد نگه دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را روی پیشانی‌اش کشید و دوباره به عکس‌های پرونده خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصاویر خانه‌ی سامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محل کشف جسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسایل به‌هم‌ریخته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوار زرد پلیس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و لکه‌های تیره‌ی خون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان چشمش روی یک جمله متوقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خواند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک بار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو بار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه بار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایش در هم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبق گزارش پزشکی قانونی، زمان تقریبی مرگ بین ساعت یازده شب تا یک بامداد ثبت شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در گزارش یکی از شاهدان نوشته شده بود که حدود ساعت نه و نیم شب صدای درگیری شدیدی از واحد شنیده شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین چند ثانیه به کاغذ خیره ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد صفحه‌ی دیگری را جلو کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد یکی دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم‌کم اخمش عمیق‌تر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«یه جای کار می‌لنگه...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب این جمله را زمزمه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر شاهد درست می‌گفت، فاصله‌ی زمانی زیادی وجود داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاصله‌ای که هیچ‌کس درباره‌اش توضیحی نداده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاصله‌ای که می‌توانست سرنوشت یک پرونده را تغییر دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌اختیار گوشی‌اش را برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت از دوازده شب گذشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه به صفحه نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد شماره‌ای را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از چند بوق، صدای خواب‌آلود سارا شنیده شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگه دفتر آتیش گرفته، بگو... وگرنه فردا زنگ بزن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین برای اولین بار بعد از ساعت‌ها لبخند کمرنگی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فردا صبح زود میام دفتر.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا ناله‌ای کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تبریک می‌گم. یعنی منم باید زود بیام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین بدون توجه به غرغر او گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«می‌خوام برم اداره آگاهی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد صدای سارا جدی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فکر می‌کنی بی‌گناهه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین نگاهش را به پرونده دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اسم آریا سعادت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عکسی که کنار مشخصاتش قرار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مردی که هشت سال تلاش کرده بود فراموشش کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و حالا دوباره وسط زندگی‌اش ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی آرام بیرون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نمی‌دونم...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ولی یه چیزی بهم میگه هنوز همه‌ی حقیقت رو ندیدیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماس را قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آخرین نگاه را به پرونده انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا قرار بود برای اولین بار، پایش به دلِ این پرونده باز شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خودش هنوز نمی‌دانست آنچه در انتهای این مسیر انتظارش را می‌کشد، فقط یک قاتل نیست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلکه گذشته‌ای است که هرگز دفن نشده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح، بوی قهوه زودتر از همیشه در دفتر پیچیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا هنوز کیفش را کامل روی میز نگذاشته بود که با دیدن دلوین، ابروهایش بالا پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بگو ببینم دیشب چند ساعت خوابیدی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین بدون اینکه سرش را از روی پرونده بلند کند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دو ساعت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا پوفی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«عالیه. پس امروز با یه وکیل کافئین‌زده و بداخلاق طرفیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین پوشه را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«وقت شوخی نداریم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحنش آن‌قدر جدی بود که سارا هم ساکت شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین کیفش را برداشت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دارم می‌رم اداره آگاهی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«برای چی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«برای اینکه نصف این پرونده بوی دردسر می‌ده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا اخم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مگه پرونده رو کامل نفرستادن؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین لحظه‌ای مکث کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«هیچ پرونده‌ای کامل نیست. مخصوصاً پرونده‌ای که زیادی کامل به نظر می‌رسه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا چند ثانیه به او خیره ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«یعنی فکر می‌کنی یکی خواسته آریا رو بندازه وسط ماجرا؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین بند کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نمی‌دونم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد پرونده را از روی میز برداشت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ولی یه چیز رو خوب می‌دونم؛ وقتی همه‌ی مدارک به یه نفر اشاره می‌کنن، یا با یه قاتلِ خیلی ناشی طرفی... یا با یه آدمِ خیلی باهوش.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا ناخودآگاه اخم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و تو فکر می‌کنی کدومشه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلوین لحظه‌ای مکث کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش روی عکس آریا که از لابه‌لای مدارک دیده می‌شد ثابت ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«برای فهمیدنش دارم می‌رم اداره آگاهی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بدون آنکه فرصت سؤال دیگری به سارا بدهد، از دفتر خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!