پارت سوم :

دنا خیلی سریع سرش را بالا آورد و به چشمان او خیره شد.
_ تو دیدیش؟!
پیش از آن که جوابی بگیرد، اضافه کرد.
_ چرا جفتمون رو نبردن یه بیمارستان؟!
آرمین لب‌هایش را در هم جمع کرد و نگاهش را به سمت دیگری معطوف کرد.
_ راستش هیچکس اولش متوجه نشد تو هم تو اون ماشین بودی. فقط من دیدمت.
دنا ابرو در هم کشید. منتظر ماند تا آرمین بیشتر توضیح بدهد اما او این کار را نکرد.
_ منظورت چیه؟
_ آه... یادت نمیاد؟... منطقیه. یه پسر جوون تو رو از تو ماشین بیرون کشید. اون موقع هنوز آدمای زیادی برای کمک جمع نشده بودن. فکر کنم... من اولین نفری بودم که بهتون رسیده بود.
با انگشت اشاره به چانه‌اش ضربه‌ی کوچکی زد و ادامه داد:
_ اون مرد تو رو از پات روی زمین کشید و تو خلاف جهت جاده، به سمت یه منطقه‌ی بازتر کشوند. و من، چون فکر نمی‌کردم واقعا بیمارستانی اون طرف باشه، تعقیبش کردم.
دنا نفسش را در سینه حبس کرد. تصاویر آزاردهنده‌ را به عقب راند و سعی کرد تمرکز کند. باید می فهمید دقیقا چه اتفاقی افتاده بود.
_ تو دیدی.... دیدی... چه اتفاقی افتاد؟
آرمین حالت بی‌خیالی به خود گرفت.
_ واقعیتش من بلافاصله دنبالتون راه نیافتادم! زمانی که بهتون رسیدم، فقط دیدم اون پسر غش کرده و افتاده زمین!
لبخند پهنی زد و به شوخی گفت:
_ احتمالا تو رو می‌شناخته.... کجا می‌بردت؟ اون نزدیکی‌ها یه چاه بود.... اونجا که نمی‌کشوندت؟! هاه؟....
دنا از او رو برگرداند. در حالی که تمام عضلات بدنش به شدت منقبض شده بودند و تمام توانش را به کار می‌برد تا به خودش مسلط بماند.
کمی طول کشید تا سوال بعدی‌اش را بپرسد:
_ اون.... الان کجاست؟
آرمین شانه بالا انداخت.
_ فکر کنم همین امروز مرخص شد... همینجا بود.
_ اینجا بود؟!
ابروهای آرمین از شنیدن صدای بلند او تکانی خورد. با این وجود، زیاد اعتنا نکرد.
_ آره... خودم جفتتون رو رسوندم بیمارستان. بقیه‌ی مردم، دوستت که تو ماشین بود رو نجات دادن.
دنا به روبه‌رویش زل زد و با دست نسبتا سالمش، موهایش را چنگ زد.
هنوز نمی‌توانست درک کند چرا مهیار سعی کرده بود او را بکشد و یا چرا به یکباره به سرش زده بود و به سیاوش حمله کرد.
_ جواب سوالم رو ندادی... می‌دونی چرا اون مرد تو رو از ماشین نجات داد و بعدش بردت نزدیک اون خرابه؟! اگه قصد داره بهت آسیب بزنه باید به پلیس گزارش بدی!
این حرف او را از افکارش بیرون کشید.
بی‌اختیار اخم کرد. چرا طوری صحبت می‌کرد که انگار مهیار او را از لابه‌لای پاژن آسیب دیده نجات داده بود؟ اصلا چطور مهیار پس از تصادفی به آن سختی می‌توانست بدون مشکل راه برود و انقدر راحت او را به دنیال خود بکشد؟ چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟
انگشتانش را پشت پلک‌هایش کشید و در نزدیکی پیشانی‌اش، نرمی باند لطیفی را احساس کرد. آه... درست بود. سرش هم شکسته بود. دستش را بالاتر برد و به راحتی، نوار باریک را پیدا کرد.
خواب‌آلود اندیشید، باید هر چه زودتر از بیمارستان بیرون می‌زد.
_ میشه لطفا یه دکتر یا پرستار خبر کنی؟
_ چی شده؟ مشکلی داری؟
دنا پلک‌های سنگینش را به هم زد و او را برانداز کرد. هیچ نمی‌فهمید. به چه دلیل آرمین انقدر به او اهمیت می‌داد؟ و یا چه باعث شده آن قدر بالای سرش منتظر بماند تا بیدار شود؟ اصلا چرا به خودش زحمت می‌داد تا سوالاتش را جز به جز جواب دهد.
با عقل جور در نمی‌آمد.
دهانش را باز کرد تا او را سوال‌پیچ کند، اما سردرد و خستگی امانش را برید. بنابراین بی‌خیال کند و کاو راجع به آرمین شد.
به هر حال که دیگر یکدیگر را نمی‌دیدند.
_ چیزی نیست. فقط می‌خوام زودتر مرخصم کنن.
_ امروز از دکترت شنیدم که به احتمال زیاد، فردا یا پس‌فردا مرخصی. لازم نیست عجله کنی... آسیب دنده‌ات جدی نیست ولی نباید روش فشار بیاری.
دنا سری به نشانه ی فهمیدن تکان داد.
در همین زمان آرمین از جایش بلند شد.
_ من میرم تا استراحت کنی. فردا بازم بهت سر می‌زنم.
دنا او را با چشم دنبال کرد. آرمین نزدیک در ایستاد و یک بار دیگر به طرفش برگشت. به او اشاره کرد و گفت:
_ راستی... شماره‌ام رو برات گذاشتم. اگه به کمک احتیاج داشتی بهم زنگ بزن.
به چشمانش زل زد و قاطعانه اضافه کرد.
_ هر کمکی!
بعد، بی هیچ حرف دیگری اتاق را ترک کرد و دنای سرگردان را تنها گذاشت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دنا در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی دنا
تصویر شخصیت آرمین در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی آرمین
تصویر شخصیت سیاوش در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی سیاوش
تصویر شخصیت مهیار در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی مهیار
تصویر شخصیت باران در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی باران
تصویر شخصیت نسترن در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی نسترن
تصویر شخصیت مهرداد در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی مهرداد
تصویر شخصیت دانیال در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی دانیال
تصویر شخصیت عرفان در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی عرفان
تصویر شخصیت فرشاد در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی فرشاد
تصویر شخصیت سامان در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی سامان
تصویر شخصیت نادیا در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی نادیا
تصویر شخصیت فروغ در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی فروغ
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    دست آرمین درد نکنه ولی من احساس می کنم اونم یک جای کارش می لنگه

    ۶ روز پیش
  • شین اف

    1

    یه شخصیت جدید به رمانمون اضافه شده😃

    ۳ هفته پیش
  • Diaa

    1

    یادمه فصل قبلی مهیار گفت حالمو درست میکنم ، پس کی درست میکنه وقتی که دنا رو کشت

    ۳ هفته پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر دنا هنوز زنده اس :)

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️