دوست داشتی؟
رمان هیچوقت دیر نیست اثر مهسا زهیری

رمان هیچوقت دیر نیست

  • زبان فارسی
  • 81.1K 👁
  • 302 ❤️
  • 142 💬

خلاصه رمان عاشقانه هیچوقت دیر نیست

داستان پیرامون تلاش های شخصیت زن داستان در جهت جبران کردن اشتباهات گذشته اش هست. یک جور رویارویی نیروهای مثبت و منفی که یکی از نتایج حاصلش می تونه این باشه که هیچ چیز قطعاً خوب یا قطعاً بدی وجود نداره… و اینکه هیچ وقت دیر نیست!

قسمتی از متن رمان هیچوقت دیر نیست

در حالیکه می خندید نیم خیز شد و گفت: تو عادت نداشتی! همینش هم به زور پیدا میشه.
دیشب دو بار بالا آورده بودم و نتونسته بودم بخوابم. موضوع رو عوض کردم: خودت الان چیکار می کنی؟
-هیچی. خرده فروشی.
-برنگشتی آرایشگاه؟
-نه بابا. به قول شهناز اونجا محل کار آدم های محترمه!
با خنده گفتم: این محترم بودن یا نبودن رو هم حتماً شهناز تعیین می کنه!
وقتی خنده اش تموم شد جواب داد: بیچاره حق داشت. نصف مشتری هاش رو قر زده بودم.
-ساده ای! اون ها به خاطر جنس می اومدند نه آرایش. بعد از تو نصف مشتری هاش پریده!
باز مشغول خندیدن شد. درست نشست و گفت: به هر حال خیلی مرام گذاشت که تحویلم نداد. من از اولش هم فقط براش درد سر بودم.
-...
-واسه تو هم درد سر شدم.
-من خودم خواستم به مادرت کمک کنم.
-اگر بدون اینکه عمل کنه می مرد، من هم می مردم.
بعد از سکوت کوتاهی گفتم: حالا که به پول قلب و عمل نیازی نیست... چرا دست از ساقی گری بر نمی داری؟ بری دنبال همون آرایشگاه.
-نمیشه.
-اصلاً از کی جنس میگیری؟
-از... یکی دو تا از بچه های قدیم... همون... همون موقع ها باهاشون آشنا شدم.
-...
-سه ساله همین کار رو می کنم. پولش هم خوبه.
با خنده اضافه کرد: می خوای دست تو رو هم بند کنم؟
بلند شدم و به طرف کمدش رفتم. همزمان گفتم: این همه درس نخوندم که آخرش این بشه... یه مانتوی درست حسابی برمی دارم، برم.
و کاغذ آدرس ها رو توی هوا تکون دادم.
- صبر کن خودم بیام... سلیقه ی لباس نداری آبجی!
بلند شد و بین لباس ها دنبال چیزی گشت.
- ولش کن. یه چیزی بده حالا!
یه مانتوی رنگ روشن انتخاب کرد و گفت: بلکه تو اون هیری ویری یه خواستگار پیدا کنی!
یک ساعت بعد جلوی یه ساختمون شیک از تاکسی پیاده شدم. توی شیشه های تیره ی در ساختمون نگاهی به سر تا پام انداختم و رد شدم. لباس ساناز بهم می اومد. خوشبختانه ظاهر خوب و قابل اعتمادی داشتم. چشم های عسلی روشنم بیشتر از اینکه زیبا باشه، با کلاس و اصیل بود. این رو هم مدیون زن آلمانی جد پدریم بودم که از بازمانده های قجر بود. نه اینکه به شجره نامه و این مزخرفات اعتقادی داشته باشم، فقط بهم اعتماد به نفس می داد. نمی دونستم با چه جور آدمی قراره صحبت کنم و با سابقه ای که داشتم، سخت بود که ترس رو از خودم دور کنم.
چند ضربه به در زدم و وارد شدم. منشی بهم گفته بود من آخرین نفری هستم که امروز می پذیرند، اما دو نفر هم بعد از من وارد شده بودند. مرد میانسال و محترمی پشت میز نشسته بود. البته ظاهرش اینطور نشون می داد... این دو سال، درس بزرگی بهم داده بود؛ اینکه نباید به کسی اعتماد کنم. وقتی وارد نقش های مهم میشی، هر کس ممکنه روی دستت بلند بشه و کاری کنه که ازش انتظار نداری. اگر دو سال پیش هم کمی بیشتر حواسم رو جمع می کردم، همه چیز بی سر و صدا تموم می شد و پای من به زندان باز نمی شد. مرد لبخندی زد و گفت: خوش اومدید.
-ممنون.
فرمی که بیرون پر کرده بودم رو جلوش گذاشتم و روی یکی از صندلی ها نشستم. مشغول مطالعه شد. چند لحظه بعد با تعجب سرش رو بلند کرد و گفت: شیمی ِ شریف؟!
-بله.
بقیه ی فرم رو سرسری نگاه کرد و گفت: توی همین هفته با مدارکتون تشریف بیارید تا بررسی کنیم. اولویت ما با دانشگاه های قوی کشوره... اینجا آزمایش ها حرفه ای انجام میشه. هر پستی که خالی میشه یا به دلیل مهاجرت به خارج از کشوره یاارتقاء.
-بله متوجه ام.
-ما معمولاً از طریق روزنامه نیرو نمی گیریم. می دونید که...
-...
-این آگهی ها توی بازار کار، بیشتر جنبه ی انجام وظیفه داره.
پوزخند زدم و گفتم: بله.
-از شما هم تعجب می کنم که توی روزنامه دنبال شغلید!
-راستش خواستم یه امتحانی کرده باشم. اسم اینجا رو زیاد شنیدم.
دوباره لبخندی تحویلم داد و مطمئنم کرد که باید با مدارک بیام برای مصاحبه ی علمی. کاملاً واضح اعلام کرده بود که یه مدعی دیگه با پارتی و توصیه هست که البته هیچ ربطی هم به آگهی توی روزنامه نداره. اما کی می تونست باشه که توی مصاحبه از من جلو بزنه؟ من که تو دوران ارشد هم چند تا مقاله نوشته بودم. من که بهترین روزهای جوونیم رو مثل خر درس خونده بودم.
دوباره موقع بیرون اومدن نگاهی به شیشه های تیره انداختم. صورتم از چیزی که بودم، آروم تر نشون می داد. حداقل متوجه استرس زیادم نشده بود. با وجود هوای گرم دلم می خواست قدم بزنم. اینطوری بیشتر احساس آزاد بودن می کردم. دو تا چهار راه گذشته بود و من کم کم به حالت قبل از زندان بر می گشتم. قرار نبود برای راه رفتن و هوا خوردن هم کسی بهم اجازه بده!
***
نگاهم از چشم های آبی امیر روی موتور زیر پاش سر خورد و گفتم: پس ماشینت کو؟
خندید و گفت: مال خودم نبود.
نگاهی به بالای ساختمون کردم. ساناز جلوی نرده های پشت بوم برامون دست تکون داد. شالم رو محکم کردم و سوار شدم.
-پس سر کوچه مون نگه دار.
-می ترسی حاج آقا داماد آینده اش رو ببینه!؟
خودش از حرفش زیر خنده زد ولی من اصلاً خوشم نیومد. روی شونه اش که از خنده می لرزید، ضربه ای زدم و گفتم: راه بیفت!
روشن کرد و به حرکت افتاد. همین مونده بود که به بابا معرفیش کنم. ایشون آقا امیر، معروف به امیر زاغو!!
سرش رو عقب تر آورد و گفت: منو بگیر، می خوام گاز بدم.
صدام رو بلند کردم که تو شلوغی خیابون به گوشش برسه: ول کن. مثل آدم برو... کلاه هم که نذاشتی!
-حیفه این موها نیست؟
دسته ی فرمون رو ول کرد و بین موهای روشنش که زیر آفتاب برق می زد دست کشید. سر تکون دادم و حرفی نزدم. دو دقیقه بعد موتور تکونی خورد و با سرعت توی خیابون خلوت پیچید. جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم: چه خبرته؟
سرعتش رو بیشتر کرد و خندید. یاد بازی های برقی دوران بچگی افتادم. تا همین اواخر هم ازشون خوشم می اومد. وزن موتور رو روی یه سمت انداخت و پیچید. کم مونده بود که پاهامون به زمین بخوره. کمرش رو گرفتم و کنار گوشش گفتم: آروم تر!
خندید ولی سرعتش رو کم نکرد. آدم های اطراف فقط به ما نگاه می کردند. فشار دست هام رو بیشتر کردم و بلند تر گفتم: امیر!!
سرعتش رو پایین آورد و دستش رو روی یکی از دست هام گذاشت که بلندش نکنم. چند دقیقه گذشت. دیگه نزدیک خیابونمون شده بودیم. فکرم پیش امیر بود. باید زودتر تکلیفمون رو روشن می کردم ولی نمی خواستم تنها دوست ها و حامی هایی که برام مونده بود رو هم برنجونم. به خصوص توی همچین شرایطی که داشتم. سابقه ی آشناییم با امیر سه سالی می شد که دو سالش توی زندان گذشته بود، اما توی همون یک سال هم همیشه هوای من رو داشت و به هر سازم ر*ق*صیده بود.
سر کوچه موتور رو نگه داشت. حتی بدون نگاه دقیق هم می تونستم دو تا از همسایه ها رو تشخیص بدم که نزدیک می شدند. دلم می خواست همون لحظه سوار موتور بشم و فرار کنم. اما فرار کردن تا کی؟ بالاخره باید با این مسئله رو به رو می شدم. این مسئله که اینجا یه محله ی قدیمی تو نیمه ی جنوبی شهر بود و همسایه ها به حرف همدیگه اهمیت می دادند. به طرف خونه حرکت کردم. توی راه به دو خانم برخورد کردم. سعی کردم لبخند بزنم اما نگاه هر دو به نقطه ای توی انتهای کوچه بود. برگشتم و دیدم امیر هنوز نرفته. نگاه خانم ها با کنایه به سمت من برگشت. «سلام» کوتاهی کردم و جواب آرومی هم گرفتم. ذهنم درگیر تر از تحلیل این ماجراها بود. تا چند دقیقه ی دیگه قرار بود خانواده ام رو ببینم.
خونه همون خونه ی دو سال پیش بود. یه خونه ی کلنگی کوچیک اما با معماری قدیمی و اصیل که بخشی از ارثیه ی اجدادی بود. اگر تیغ زیر گردن بابا می گذاشتند هم راضی به فروشش نمی شد. همین که زنگ رو زدم، پرده ی همسایه ی رو یه رویی که وقتی بچه بودیم «بی بی» صداش می زدیم، کنار رفت. براش سر تکون دادم ولی پرده رو انداخت. صدای مامان توی آیفون شنیده شد: کیه؟
-منم. وفا.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان هیچوقت دیر نیست
  • پری کوچک غمگین

    3

    جسارتا فکر نمیکنید اصطلاح کرد های خلافکار خیلی زشت و به دور از ادبه؟ اینکه اون ها رو نژاد پرست و به دور از فرهنگ نشون بدین قشنگ نبود نمیدونم چرا هرکس میخواد در مورد کرد ها بنویسه میخواد ثابت کنه همه دشمن خانوم ها هستن در کل قلم نویسنده خوب بود ولی میتونست بهتر تموم بشه.

    ۳ ماه پیش
  • مادام لنورماند

    2

    برای اینکه بیشترین اخبار قتل های ناموسی و زن کشی در ایران برای این قومه! حتی تا چند سال پیش دخترا رو ختنه هم میکردن

    ۳ ماه پیش
  • نورا

    1

    برای شما ک میگی همه از کردا بد میگن رمان اسطوره رو بخونین، خیلی قشنگ و خاص کردا رو توصیف میکنه کتابای خانم مهسا عادلی هم همین طور. البته مستقیما در مورد کرد بودن شخصیت ها حرف نمیزن، اما خیلی از اسماشون و داستاناشون از فرهنگ کرد گرفته شده و کلا قلم خاص و قشنگی دارن.

    ۱ ماه پیش
  • سپیده

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • سپیده

    1

    اینجوری شاید بعد چند وقت دوری بهم میرسیدن و .. درکل قشنگ بود خسته نباشید میگم به نویسنده ی عزیز 🤍

    ۳ ماه پیش
  • Zaza

    0

    رمان خوبی بود ولی قسمت آخرش خیلی یهویی تموم شد زد پایان

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    2

    رمان زیبایی بود کاش فصل ۲ داشت یا ادامه دار تر بود من از یاس خوشم می اومد عشق بینشونم زیبا بود متاسفانه دختره (وفا)خیلی ساده بود چوب سادگیشو میخورد

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    3

    به جرعت قشنگ ترین رمانی که خوندم ،واقعا قلم فوق العاده ای داشت نویسنده و یه جاهایی آدم سوپرایز میشد و چرااا چراااا آخرش اینجوری تموم شد ،هروقت بهش فکرمیکنم قلبم میگیره و تا چند روز بعد خوندن رمان اشکم دم مشک بود امیدوارم نویسنده نظرشون عوض بشه و جلددوم این رمان و بنویسن که البته فکر نکنم 🥲

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    4

    همیشه یه جای قلبم واسه این رمان اشک میریزم و تنها رمانی بود که از نه سال پیش فقط مدام بهش فک میکنم و هربار میخونمش

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه

    0

    قلم خیلی قوی داشت اما خیلی مبهم تموم شد ...جلد دومی نداره؟

    ۳ ماه پیش
  • Soli

    0

    خیلی زیبا قلم قوی داستان بسیار زیبا و خلاقانه ، بشخصه اینقدر رمانی آبکی و تکراری خوندم تو این برنامه ها که داشتم ناامید میشدم عالی بود خوشم اومد

    ۳ ماه پیش
  • رها

    1

    پایان رمان اصلا خوب نبودد کلی بخوام نظر بدم رمان خوبی بود.ولی ابهامات زیادی داشت.مثل بچه ی بدنیا نیومده یاس،یا گذشتش و رابطش با پدرش و مرگ مادرش و..باید بیشتر به اینها میپرداخت.رمان رو کامل تر میکرد با جزییات.و اینکه میتونست پایان بهتری داشته باشه

    ۳ ماه پیش
  • یاسمن

    2

    رمان خیلی خوبی بود البته تا قبل از پایان😶 مبهم،باز امیدوارم جلد دومی داشته باشه

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    1

    ولی چون به پایان بها داده نشده بود تمام مزه ی رمان ازبین رفت. توی همچین رمان هایی که به مرگ یکی از شخصیت ها ختم میشه اکثریت از اشک و حال بدشون در اخر رمان می نویسند، اما من اینجا کسی رو ندیدم که این ری اکشن رو داشته باشه بهتر بود از حال یاسر و مرور خاطراتش با وفا و.. گفته می شد و بیشتر طول می کشید.۲

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    1

    انتظار پایان قوی تری رو داشتم؛ پایانی که غمگین انتخاب میشه باید خیلی روش کار بشه به حدی که خواننده احساس همدردی رو داشته باشه، بعضی از رمان ها خیلی کوتاهه و قبل از ارتباط عمیق مخاطب با شخصیت ها خیلی سریع به مرگ یک شخصیت ختم میشه و خب طبیعیه، اما اینجا به خوبی روی این ارتباط کار شده بود(۱)

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    0

    رمان جالبی بود تهشم یکی فداکاری کرد راهای دیگه هم داشت ولی خب قلم نویسنده خوب بود

    ۴ ماه پیش
  • آرزو

    0

    همیشه رمان های مهسا جان یه جور دیگه خاصن

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمان خیلی موضوع جدید و جالبی بود برام خوشم اومد قلم قوی داشت خیلی رمان خوندم ولی کم پیش اومده همچین موضوع خفنی بخونم دیدم ی سری ها با تعصب از رابطه نامشروع گفتن و اینا.... به نظر منکه دست از این حرفای الکی بردارید و لذت ببرید از همچین موضوع جالبی خسته نباشی نویسنده امیدوارم فصل دوم هم بنویسی

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!