زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت هشتاد و دوم :
ویرایش:
لحظهای در مهرههای تیرهٔ کمرم سرما را حس کردم.
زندگیم شبیه این دومینوی مسخره شده بود. اتفاقات زنجیرهوار و پشت سر هم رخ میداد.
امان... فکر کردن به تو چون دشنهای قلبم را میدرید.
با لحنی غمگین دست دور نینی حلقه کردم:
«باید به پلیس خبر بدیم.»
صدای تیز و سردش، چون تیغ، روحم را شکافت:
«تو غلط اضافی نمیکنی.»
با چشمان گشادشده به اسلحهٔ
لطفا صبر کنید...
سهیل۲۹
1امان از سرنوشتت اولدوز..مرسی بابت پارت