پارت هشتاد و دوم :

ویرایش:
لحظه‌ای در مهره‌های تیرهٔ کمرم سرما را حس کردم.
زندگیم شبیه این دومینوی مسخره شده بود. اتفاقات زنجیره‌وار و پشت سر هم رخ می‌داد.
امان... فکر کردن به تو چون دشنه‌ای قلبم را می‌درید.

با لحنی غمگین دست دور نی‌نی حلقه کردم:
«باید به پلیس خبر بدیم.»

صدای تیز و سردش، چون تیغ، روحم را شکافت:
«تو غلط اضافی نمی‌کنی.»

با چشمان گشادشده به اسلحهٔ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    1

    امان از سرنوشتت اولدوز..مرسی بابت پارت

    ۷ ماه پیش
  • bi bi

    1

    چرا وضعیت انقد داغون شده دیگه مغزم نمیکشه

    ۷ ماه پیش
کپی شد!