پارت هشتاد و دوم :

ویرایش:
لحظه‌ای در مهره‌های تیرهٔ کمرم سرما را حس کردم.
زندگیم شبیه این دومینوی مسخره شده بود. اتفاقات زنجیره‌وار و پشت سر هم رخ می‌داد.
امان... فکر کردن به تو چون دشنه‌ای قلبم را می‌درید.

با لحنی غمگین دست دور نی‌نی حلقه کردم:
«باید به پلیس خبر بدیم.»

صدای تیز و سردش، چون تیغ، روحم را شکافت:
«تو غلط اضافی نمی‌کنی.»

با چشمان گشادشده به اسلحهٔ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    1

    امان از سرنوشتت اولدوز..مرسی بابت پارت

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    1

    چرا وضعیت انقد داغون شده دیگه مغزم نمیکشه

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️