پارت یازده :

برای چندمین بار بازم تماس مهرداد و رد کردم و بعد از چند ثانیه فکر کردن گفتم:
- میام، ولی نه الان، باید بمونه برای چند روز دیگه و نه برای زندگی! من میگم یه چند روزی دور همدیگه باشیم، چطوره؟
امیرحسین درمقابل چشمک ظریف من فقط نفس کلافه ای کشید و گفت:
- خیلی خب، من که دیگه از پس تو بر نمیام. پس با پیامم صحبت میکنم که بعد از مدت‌ها دور همدیگه باشیم.
- عالیه...
- خیلی خب... پس خداحاف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بود ممنون این بار دوم دارم این رمانتون میخونم هرسه جلد سایه من وکوه آمین برای بار دوم خوندم ولذت بردم ممنون خانم نویسنده عزیز خیلی ممنون

    ۲ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم از لطفتون 🥹😍 خوشحالم دوسشون داری♥️♥️😍

    ۱ هفته پیش
  • میم

    0

    دیگه چرا ناز میکنی می رفتی پیشومهرداد 🙏

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!