پارت سوم :

- امروز چیزی زدی؟ سالمی یا خر مغزتو گاز گرفته که این‌جوری میری رو اعصاب؟!
- اینی که گفتی رو اصلا نفهمیدم یعنی چی، ولی آره حالم زیاد خوب نیست.
- به درک!
رفتم سمت گاز و ماهیتابه رو گذاشتم روش. جاویدم بی‌توجه به اینکه هیچ علاقه ای به شنیدن حرفش نداشتم شروع کرد به توضیح دادن:
- قضیه مربوط به پسرعمومه، رفته زن گرفته زنه هم شر درست کرده.
با اینکه اعصاب درست حسابی نداشتم با بی‌میلی پرسیدم:
- چرا مگه چیکار کرده؟
- بگو چیکار می‌کنه، رفته تو باغ مردم هر کی می‌ره اونجا رو...
- می‌کشه؟!
همین‌که روغن از دستم افتاد رو زمین جاوید با عجله گفت:
- نه! نبابا! فوقش طرف و تا مرز سکته می‌بره، این وسط عمومم گیر داده که بی‌خیال شو و این زنه واست زن نمی‌شه!
جاوید که این حرفا رو می‌زد یه لحظه یادم رفت تخم مرغمو هم بزنم و بهش نگاه کردم. با تعجب گفتم:
- باورکن دیگه چیزی نمونده تبدیل بشی به یه آدم واقعی!
- یه دور از جون بگی بد نیست!
- زر نزن ما اشرف مخلوقاتیم!
شنیدن این حرف از زبون من، از توضیحات انسانی جاویدم عجیب‌تر بود، جوری که چشماش مثل آدما زد بیرون:
- تو دیگه از بس با میلاد گشتی قاطی کردی!
دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم:
- حالا هر چی!
نیمروم که آماده شد با اعصاب خردی ریختمش تو بشقاب و بشقابم کوبیدم رو میز.
جاوید نشست کنارم و گفت:
- حداقل واسه خودت ارزش قائل شو!
- یکی نیست اینو به خودت بگه، سن خر و داری اونوقت قیافه ی یه جوون بیست ساله رو انتخاب کردی!
- دوست داری با قیافه‌ی خودم بشینم جلوت از نیمرو خوردنت لذت بیشتری ببری؟!
در جواب این سوال حرفی نزدم. از اونجایی که جاوید و خوب می‌شناختم هیچ بعید نبود این کارو بکنه، منم به هیچ وجه قصد نداشتم خودمو از خواب و خوراک بندازم.
بعد از صبحانه ظرفارو شستم. جاویدم تمام مدت دور و برم بود. انقدر تو دست و پام پیچید که دو بار پای به ظاهر انسانی شو لگد کردم!
وقتی دیدم هیچ جوره بی‌خیال نمیشه با صدای بلند گفتم:
- می‌زاری یه نفسی بکشم؟
- تو که دیشب نفسات و کشیدی!
با شنیدن این حرف داغ کردم و با عصبانیت بیشتری پرسیدم:
- تو پیش ما بودی؟!
- نگران نباش چیزی ندیدم، فقط از حرفای مادرت نتیجه گیری کردم. سلیقه ی مزخرفی داری!
- شک نکن از تو خیلی خوش سلیقه ترم. حالا بگو چی از جونم می‌خوای؟
- هیچی، فقط یه ماموریت کوچیک...
-
طبق انتظارم وقتی داشتم از خونه می‌زدم بیرون مامان نگاهم نکرد. منم نگاهش نکردم، با اینکه حق با اون بود ولی نمی‌فهمیدم چطور تونست بزنه تو گوشم! مگه غیر از این بود که من همیشه با پدرم فرق داشتم؟!
من نه مثل اون بودم، نه مثل میلاد! من آزاد بودم، آزاد!
- آقای محترم، می‌کشی کنار ما هم به کارمون برسیم؟
با هولی که یه پسر جوون بهم داد تازه حواسم جمع شد که تو پمپ بنزینم و الانم نوبت بنزین زدن اونه. با یه عذرخواهی کوتاه کشیدم کنار و همین‌که رفتم سمت ماشین متوجه شدم داره با نفرت زیرلب یه چیزایی می‌گه!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    سیاووش دوست دارم ممنون رمانتون عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۳ هفته پیش
  • یه نفر

    2

    از طرز تفکر سیاوش خوشم نیومد آزادی رو با هرزگی اشتباه گرفته

    ۷ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    منم برای همین ازش خوشم نمیاد، امیدوارم در آینده اصلاح بشه😬😬😬من تو ذهنم آدمش میکنم🤭🤭

    ۷ ماه پیش
  • یه نفر

    1

    خوب کاری می کنی این طوری میلاد خوشحال میشه. بچه ام به خاطر این بی بند باری برادرش ضربه بدی خورد

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    0

    قسمت ترسناکش خیلی طول میکشه بیاد

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نمیشه گفت جای خاصی از رمان ترسناکه سعی کردم حسش به طور کلی مشخص باشه تو همه ی بخش ها

    ۱۱ ماه پیش
  • ملینا

    1

    خیلی خوبه اما ترسناک نیست

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آره من ترجیحا زیاد دوست ندارم شلوغش کنم، یعنی کلا دوست دارم رو یه خط متعادل راه برم تا با روحیه ام سازگار باشه🌹🙏

    ۱ سال پیش
  • سحر

    4

    ا من تازه فهمیدم سیاوش و جاوید خودمونن که

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آره😁😁😁

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    2

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!