پارت یک :

به نام حضرت دوست
که هر چه داریم از اوست
غراب
از فصل‌ها برید،
بر دیوارِ خزانِ پوسیده نشست.
دهانش
پُر از استخوانِ خبرهای کهنه بود،
چشمش
چاهِ بسته‌ی هزار جنایت.
در باد،
نامِ ما را
با صدایی مرده،
پاره‌پاره کرد و بُرد.
غراب= کلاغ
----------
* تهران، بهمن 1403 *
صدای نازک اعلام‌گر، پرواز شمارۀ TK872 از استانبول به تهران را بلعید و دوباره در حفره‌های سالن پخش کرد؛ صدایی که حتی زیر سقف‌های فلزی بلند هم پژواک کوتاهی داشت؛ اما مثل دستور رسمی بود که نرمش نداشت.
پاشنۀ چرم مشکی کفشش را روی کف سرد و صیقلی سالن فشار داد. چرخ کوچک چمدان با نیم‌چرخ عصبی خط باریکی بر سایۀ کفش کشید. بوی آشنای مخلوطی از قهوۀ نیمه‌سوخته و فلز گرم‌شده لابه‌لای عطرهای عبوری می‌چرخید. پالتوی بلند سرمه‌ای به تن داشت. موهای صدفی‌رنگش را گوجه‌ای بسته و زیر شال مخفی کرده بود. پوست صورتش مات زیر نور مهتابی می‌درخشید. انگار نور ترجیح داده بود فقط شکل بگیرد؛ نه گرما بدهد. لب‌های بسته‌اش حاشیه‌ای تیز داشت. مثل حاشیۀ سندی که دست نخورده مانده بود.
زن سال‌خورده را از دور دید. سال‌ها دوری از تنها سرمایۀ زندگی‌اش او را پیر کرده بود و رنجور. صورت سفیدش را چادر قاب گرفته بود و ترک‌های پیشانی‌اش زیر تشعشات خورشید می‌درخشید. او را که دید، به گام‌هایش سرعت بخشید و لبخندی کم‌رمق کنج لبانش نشست.
هر قدم آن زن صدای پارچۀ ریز‌گل و خش‌خش تسبیح را با خودش می‌آورد. بوی گل محمدی و صابون قدیمی. پیش‌تر از او رسید.
- فدات بشم مَهوان جان. رسیدن به خیر!
صدایش اگرچه گرم بود، اما پشتش رطوبت اشک‌های نگه‌داشته موج می‌زد. دست‌ها مثل بالش‌های نرم فرورفتند دور گردن دختر؛ با فشار آشنایی که هم معنای نوازش داشت، هم تصاحب.
- سلام مامان.
صدایش صاف بود و بی‌نرمش و بدون افت و خیز. انگار در حال خواندن یک سطر شسته‌شده از متن رسمی بود. بر چادر مادرش مهر بوسه کاشت و صدایش برخلاف قبل لرزید.
- چقدر دلم تنگت بود!
همین جمله کافی بود انگار برای ترک خوردن بغضش. صدای هق‌هقش با گریۀ ریز مادر درهم‌آمیخت و دست مادر روی شالش که حالا روی شانه‌هایش سریده بود، از لابه‌لای چادر نوازشش کرد.
- من بیشتر مادر. من بیشتر دورت بگردم.
بوی گلاب مادر با تلخی قهوۀ مهوان ترکیب شده بود. آرام از آغوشش فاصله گرفت. بند چمدان را مرتب کرد و نگاهش را به دریچۀ خروج انداخت. جایی که هوای تهران با غبار سردش منتظر بود.
- الهی که همیشه زیر سایۀ خدا باشی.
خندید و شانه‌به‌شانۀ مادر از فرودگاه بیرون زد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    موضوع جالبی داره و نویسنده هم قلم روانی داره💕 ولی هنوز نظری راجب خود رمان ندارم

    ۹ ماه پیش
  • فاطی

    1

    وچه حس آشنایی که وقتی از غربت می آیی در تن و بدنت می پیچد حس وقتی که صندوقچه خاک گرفته را باز میکنی و با چشمهایت وسایل قدیمی را میبینی

    ۹ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    شروعی جالبی بود با موزیک هم دلنشین ترش کردین

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    سلام خانوم بامیری عزیز...یه رمان جدید وجذاب و منم همراه همیشگی😍😍🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    افتخار میدید عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    2

    حنانه جون خسته نباشی عزیزم تازه رمانو شروع کردم اما میدونم که مثل همیشه گل کاشتی 🌹❤🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از محبتتون عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • محیا

    2

    به به رمان جدید از خانم بامیری با یه موضوع جذاب. از الان مطمئنم که خیلی جذابه.

    ۱۰ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    نگاهتون زیباست ممنونم

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!