پارت هفتاد و یک :


***
با چشمان به نم نشسته و قلبی بی‌قرار، به عکس روی صفحه‌ی گوشی‌اش که متعلق به نمایه‌ی یکی از برنامه‌های مجازی علیسان بود، خیره بود و حسرت‌وار او را میان عکس برانداز می‌کرد. هر نگاهش به عکس او که لباس خلبانی به تن داشت، تیری داغ به قلب خسته و ناآرامش بود. دلتنگ بود و راهی جز این‌گونه رفع دلتنگی نداشت. پس از بهبودی چشمانش تنها آرزویش دیدن مردی بود که بندبند وجودش تمنای داشتنش رØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    تو این قصه و این مصیبتایی که سر علیسان و گونش اومد،چندنفر همه جوره از امتحان روزگار قبول شدن،اول محبوبه خانم بعد امیر و فاطمه و بعد راضیه 🤔

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    از چه لحاظ

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    مثل بقیه بی اعتماد نشدن،پشتشونو خالی نکردن،مثلا حاجی و احمد چقدر بارش کردن و نفرین و توهین یا لیلی از خونه انداختش بیرون با کتک ولی راضیه گفت جات پیش علیسان امنه،یعنی به هردو اعتماد داشت،همینطور امیر و فاطمه،محبوبه حتی بعد اعدام برادرش رفتارش عوض نشد

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    حققق👌👌

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    آخی علیسان گناه داشت،هنوز با غم جدایی کنار نیومده که مادربزرگشو از دست داد،خیلی زن دوست داشتنی بود 😭😭

    ۳ ماه پیش
  • هلنا

    1

    وای خیلی ناراحت شدمو گریه کردم سر مارجان چون که خیلی شخصیت و رفتار و مهربونیاش شبیه خدابیامرز مامان بزرگ خودم بود🥺😭💔

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    روح مادربزرگ محترمتون شاد🌹

    ۴ ماه پیش
  • محیا

    1

    آخه این بیچاره چرا روز خوش نمیبینه😔😔😔

    ۴ ماه پیش
  • آرام

    2

    من میگفتم وقتی بهم برسن مادربزرگاشون باهم صمیمی میشن و خوشبخت زندگی میکنن بخدا جوری تجسمش کردم که انگار واقعی بود من بیشتر از علیسان گریه کردم و قبلم به درد اومد کاش نمیمرد😕🥹💔

    ۷ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😢 😭

    ۷ ماه پیش
  • اهو

    2

    آه آه خیلی براش نارحت شدم علیسان😔😔

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    2

    اخه علیسان بگردم چقدر درد کشیدی

    ۱ سال پیش
  • نفس

    2

    به خدا دیگه دارم خفه میشم هی مشکل پشت مشکل هی بغض پشت بغض هی گریه کردم تورو خدا زودتر روزای خوب بیار

    ۱ سال پیش
  • مریم

    3

    آخی مارجان مرد خوشم میومد ازش علیسان بیچاره دیگه تنهاشد کاش گونش برگرده وخوشحالش کنه

    ۱ سال پیش
  • راز

    4

    علیسان بدبخت گونشی بیا دیگه این بدبخت مُرد از دوریت.نَنَشم مُرد

    ۱ سال پیش
  • وفا

    3

    عالی بود. بیچاره علیسان از این طرف گونش نیستش، حالا مادر بزرگشم فوت شد 😢

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    5

    وقتشه دخترمون با اومدنش دل پسرمونو شاد کنه😇

    ۱ سال پیش
  • صفا

    6

    منم دلم سوخت برا علیسان 🥲

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️