پارت هفتاد و یک :
***
با چشمان به نم نشسته و قلبی بیقرار، به عکس روی صفحهی گوشیاش که متعلق به نمایهی یکی از برنامههای مجازی علیسان بود، خیره بود و حسرتوار او را میان عکس برانداز میکرد. هر نگاهش به عکس او که لباس خلبانی به تن داشت، تیری داغ به قلب خسته و ناآرامش بود. دلتنگ بود و راهی جز اینگونه رفع دلتنگی نداشت. پس از بهبودی چشمانش تنها آرزویش دیدن مردی بود که بندبند وجودش تمنای داشتنش ر
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
از چه لحاظ
۱ ماه پیشم
1مثل بقیه بی اعتماد نشدن،پشتشونو خالی نکردن،مثلا حاجی و احمد چقدر بارش کردن و نفرین و توهین یا لیلی از خونه انداختش بیرون با کتک ولی راضیه گفت جات پیش علیسان امنه،یعنی به هردو اعتماد داشت،همینطور امیر و فاطمه،محبوبه حتی بعد اعدام برادرش رفتارش عوض نشد
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
حققق👌👌
۱ ماه پیشم
1آخی علیسان گناه داشت،هنوز با غم جدایی کنار نیومده که مادربزرگشو از دست داد،خیلی زن دوست داشتنی بود 😭😭
۱ ماه پیشهلنا
1وای خیلی ناراحت شدمو گریه کردم سر مارجان چون که خیلی شخصیت و رفتار و مهربونیاش شبیه خدابیامرز مامان بزرگ خودم بود🥺😭💔
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
روح مادربزرگ محترمتون شاد🌹
۲ ماه پیشمحیا
1آخه این بیچاره چرا روز خوش نمیبینه😔😔😔
۳ ماه پیشآرام
2من میگفتم وقتی بهم برسن مادربزرگاشون باهم صمیمی میشن و خوشبخت زندگی میکنن بخدا جوری تجسمش کردم که انگار واقعی بود من بیشتر از علیسان گریه کردم و قبلم به درد اومد کاش نمیمرد😕🥹💔
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😢 😭
۵ ماه پیشاهو
2آه آه خیلی براش نارحت شدم علیسان😔😔
۱ سال پیشزهرا
2اخه علیسان بگردم چقدر درد کشیدی
۱ سال پیشنفس
2به خدا دیگه دارم خفه میشم هی مشکل پشت مشکل هی بغض پشت بغض هی گریه کردم تورو خدا زودتر روزای خوب بیار
۱ سال پیشمریم
3آخی مارجان مرد خوشم میومد ازش علیسان بیچاره دیگه تنهاشد کاش گونش برگرده وخوشحالش کنه
۱ سال پیشراز
4علیسان بدبخت گونشی بیا دیگه این بدبخت مُرد از دوریت.نَنَشم مُرد
۱ سال پیشوفا
3عالی بود. بیچاره علیسان از این طرف گونش نیستش، حالا مادر بزرگشم فوت شد 😢
۱ سال پیشم.ر
5وقتشه دخترمون با اومدنش دل پسرمونو شاد کنه😇
۱ سال پیشصفا
6منم دلم سوخت برا علیسان 🥲
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
1تو این قصه و این مصیبتایی که سر علیسان و گونش اومد،چندنفر همه جوره از امتحان روزگار قبول شدن،اول محبوبه خانم بعد امیر و فاطمه و بعد راضیه 🤔