پارت یک :
مقدمه:
نه گناهم آنچیزی بود که در ظلمات دلهایشان آفریده بودند و نه آن آدم بودم که سیبشان را از بهشت توخالی خیالیشان ربوده باشم. مرا راندند تا در باتلاق سیاهی به نام زندگی محبوس شوم. و ای تو آفتاب زندگانیام! تو بودی همان که با وجود گرمت مرا بدِ خوبتر از خوب خواندی... !
عیبِ رندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزه سرشت
که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت
(حافظ)
-----------
سرش را از روی تپهی خاکی نمور مقابلش بلند کرد. با پشت دست گلبرگهای سرخ گِلآلود را از پیشانیاش پاک کرد. صدای مویهی زنی که از بین کلمات سوزناکش پیدا بود داغ پدر در سی*ن*ه دارد، نگاه نمدارش را به آنسو کشاند. چشمان پیله انداختهاش از شدت گریه میسوخت و رد اشکهای نشسته بر روی صورتش با برخورد باد به زقزق افتادهبود. نگاهش به صاحب صدا، فرد سیاهپوش، که یک ردیف جلوتر که سر بر روی سنگ مزار مقابلش گذاشتهبود و با بیقراری کلمهی مقدس پدر را به زبان میآورد، افتاد. با قلبی فشرده و چانهای لرزان، نگاه از آنسو گرفت و به محیط اطرافش چشم دوخت. تنش از دیدن مزارهای خالی سیمانی سست شد. همیشه از مرگ و فراموش شدن واهمه داشت. نگاه از مزارها گرفت و توجهاش به درختان که با پیچ و تاب غریب، شاخ و برگهای خود را به دست باد سپرده و از اینسو به آنسو تاب میخوردند و فضای سرد قبرستان را سنگین و خفقانتر کردهبودند، جلب شد. آه سوزناکش را پر صدا بیرون داد. دستی بر روی تپهی خاکی مقابلش که تنها مزار بیسنگ آن اطراف بود، کشید و با بغضی که همچون پیچک گلویش را میفشرد، آرام لب زد:
- مامان دلتنگتم شدید!
با نیشخندی عمیق لب قلوهای و خوشحالت صورتیرنگش را به دندان گرفت. مژههای بلند و مشکیاش را بر روی هم فشرد. قطره اشکی داغ از گوشهی چشم راستش بر روی گونهی یخزدهاش غلتید.
- اگه الان بودی میگفتی، آدم عاقل مگه تو این سرمای پاییز از خونه بیرون میره؟
با یادآوری خاطرات نه چندان دور با مادرش و بغضی که بر گلویش چنبره زدهبود و راه نفسش را بستهبود، هر لحظه امکان داشت خفه شود. گویی میان یکی از همین قبرهای سرد و تاریک اسیر بود. زیپ درشت بارانی مشکیاش را پایین کشید و یقهی گرد بافت مشکیاش را کمی جلو کشید. دم و بازدم عمیقی کرد. سرش را رو به آسمان ابری بلند کرد. حال و هوایش عجیب شبیه آسمان تیره و تار بود. صدای جمعیتی که در فاصلهی دور از او«لااله الاّ اللّه» گویان درحال حمل تابوتی بهسوی مزار ابدیاش بودند، به گوشش خورد؛ مو بر بدنش سیخ شد و به حال بدش دامن زد. برگ زردرنگی رقصان با وزش باد بر روی شانهاش نشست. برگ را برداشت و درحالیکه آن را میان مشت لرزانش خرد میکرد، آب دهانش را قورت داد و نجواگونه لب زد:
- بیست روزه این زیری و بیست سال به من گذشت. اما خیالت از جهت من راحت باشه! خونهی کوچیکمون حالا شده سر پناه همیشگیم. حاجی... .
- گونش!
کلافه چشم در حدقه چرخاند و با حرص سر بلند کرد و با تن صدای آرام اما محکمش، لب زد:
- مگه خواهش نکردم جلوی ورودی بمونی تا من بیام؟
دختر جوان ریز نقشی که مورد خشم او قرار گرفتهبود، کلاه هودی سرمهایرنگش را بر روی کلاه بافت مشکیاش کشید و از کنار مزار مرد مسنی که عکسش بر روی سنگ سفید حک شدهبود، رد شد و جلو آمد و حق به جانب گفت:
- نیم ساعته منو رد کردی تا تنها باشی، تمومش کن دیگه.
از جایش برخاست و زیپ بارانیاش را بالا کشید. ابروهای هلالی و پر مشکیاش را که این روزها نامرتب شدهبودند، درهم کشید و گفت:
- دلتنگ مامانمم! پس مجبورم با قبر سردش رفع دلتنگی کنم راضیهخانم.
راضیه پوزخندی را مهمان لبان نازک و کالباسیرنگش کرد و با کلام زهرآگین، گفت:
- اختلاط با قبر مادری که دستیدستی قلبش رو به یه دخمه فروختی دیگه فایده نداره.
در آن هوای سوزناک تنش به یکباره گر گرفت؛ دخترک خوب دست روی نقطه ضعفش گذاشته و غیرتش را تحریک کردهبود. با یک گام از روی تپهی خاکی مزار، خودش را به او رساند و با اخمی غلیظ مقابلش ایستاد. همقد هم بودند و به راحتی میتوانست میان چشمان درشت میشیرنگ او خیره شود.
- باز که زخم زبون زدی!
راضیه دستانش را داخل جیب هودیاش گذاشت و با خندهی تمسخرآمیز گفت:
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلم شما لطف دارین و امیدوارم این رمان هم باب دلتون باشه گلم🥹🌹
۲ ماه پیشدلارام
1رمانو تازه شروع کردم تا اینجا عالی تازه از اعجاز دلدادگی اومدم امیدوارم مثل اون عالی باشه که قطعا هست
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خوش اومدی 🌹
۳ ماه پیشAysan
1مقدمه رو خیلی دوست داشتم🥲
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
لطف دارین🌹 امیدوارم تا آخر رمان خوشتون بیاد
۴ ماه پیشسارا
1عالی بود مرسی
۱ سال پیشمینو خاکدوست
2فعلا نظری ندارم
۱ سال پیشمریلا
2احساس غم و دلتنگی
۱ سال پیشثریا
2بنظر جالبه
۱ سال پیشاکرم بانو
2تااینجاخوب بود،بایدببینم بقیش چی میشه
۱ سال پیشاهو
3تا اینجا که جالب بیده😅 ببینیم از اینجا به بعد چی بیده
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌷
۱ سال پیشارزو
2فعلا خوبه تا ببینم بعدش چطوره
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌷🌷
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هلنا
1تازه شروع کردم به خوندن عاطفه خانم و با توجه به اینکه رمان های قبلیتونو خوندم و میدونم که قلم مانایی دارید پس بی شک مطمئنم که این رمانم تونم به قشنگی هموناان 💖✨