هیچ کسان 4 (ریونیز) به قلم sober
پارت بیست و یک :
با هم به آشپزخونه رفتیم و تا زمانی که چایی آماده بشه ماجرای ظاهر شدن ریونیز رو برای سورن تعریف کردم.بعد از اتمام حرفهام کمی فکر کرد و گفت: «واقعا یکی عین خودت از آینه بیرون اومد اما تو هیچ سوالی نداشتی؟!»
«سرزنشم نکن،خیلی ترسیده بودم! بعدم از تمام نکات مهمی که گفتم فقط اینش برات مهم بود؟»
سورن: «به باقی حرفهاتم توجه کردم ولی خیلی دوست داشتم جواب اون سوالو بدونم.»
«خب حا
لطفا صبر کنید...
