لیست کلیه پارتهای رمان مغرور و عاشق : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 177
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 1
حلما مقابل آینه ایستاد. یکبار دیگه ظاهرشرا چک کرد. همه چیز به نظرش مرتب آمد. با صدای باز شدن درب اتاق از آینه دل کند و به مادرش که با اسپند دودکن سعی در درست کردن دود غلیظی داشت خیره شد. مادرشقربان صدقهاش رفت: «الهی من قوربونت برم. چشم حسود و بخیل، همین امشب بترکه. همیشه میدونستم بخت و اقبال...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 2
هر دو از اتاق بیرون رفتند. پدرش روی مبل تکنفرهای که در راس خانه قرار داشت، نشسته بود. محترمانه به پدرش سلام کرد و روی کاناپهنشست. پدرش زیر لب جوابش را داد و مشغول نوشیدن قهوه ترکش شد. تا جایی که ذهنشیاری میکرد، هیچگاه رابطه صمیمی و دوستانهای با پدرش نداشت. پدرش همواره از او دوری می...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 3
با همان چشمک ریز، نفس حلما در سینه حبسشد. برای فرار از بحثی که سامان سعی در آغازش داشت با چشم به دسته گل اشاره کرد و گفت: «من عاشق رزهای نباتیام. خیلی زیبان. یادم نمیآد از این موضوع به تو چیزی گفته باشم.چه طور فهمیدی؟» سامان کمی به سمت او خم شد و با تُن صدای آرامتری که دل کوچکش ر...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 4
حلما سکوت کرد. بعد از چند لحظه که برای دیگرانعمری گذشت، سرش را بالا آورد و به پدرش خیره شد. با نگاهش از او کسب اجازه کرد. پدرش برای چند ثانیه از آن حالت همیشه عصبی خارج شد و با آرامش چشمهایش راروی هم قرار داد و سرش را به معنی تایید بالا و پایین کرد. البته قبل از آمدن خانواده مرتض...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 5
حلما از ترس روی مبلی که پشت سرش قرار داشت،وا رفت. قبلش مانند گنجشک در قفس خودش را به در و دیوار کوبید. دختر ترسویی نبود اما انتظار دیدن این عکس العمل ناگهانی سامان را هم نداشت. دستش را روی قلبشگذاشت و با چشمهایش برای او که صدای قهقهاش در خانه پیچیده بود، خط و نشان کشید. حلما ...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 6
مرتضوی بزرگ با خنده سرش را به سمت آنها برگرداندو با شوخ طبعیگفت: «صداتو در نیار! بذار توی همین شلوغ پلوغی خمیر و به تنور بچسبونم و تو رو به آقا محسن غالب کنم. نمیخوام رو زمین بمونی بچه. فعلا نامزد بازی نکنینکه حواسم بهتون هست.» حلما از حرفهای مرتضوی بزرگ خندهاش گرفت اما دستش را روی دهانش...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 7
سامان از جا برخاست. رو به پدرش گفت:«تا محمد و سارا برسند با اجازه شما ما به حیاط میریم تا نفسی تازه کنیم.» از جا که بلند شدند، پریناز خانم و مادرش با مهربانی نگاهشان آنها را بدرقه کردند.زمزمههای مادرانهشان به گوش رسید که میگفت: «ایشالا خوشبخت بشند، خیلی به هم میآن.» با فا...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 8
وقتی دید سامان کمی از گارد خود پایینآمد و چهرهاش به نسبت آرامتر شد با اعتماد به نفس بیشتری ادامه داد: «من از انتخابم مطمئنم. میخوام اون مرد تو باشی. اما تمام این فکرها مثل خوره به جونم افتادهو هر کاری میکنم از ذهنم بیرون نمیره. مدام دو دل میشم. استرس دارم. دستهام از دلهره میلر...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 9
پریناز خانوم با چشم و ابرو به سامان اشارهکرد، حلقه نامزدی را بیاورد. سامان کمی دستپاچه شد و به تبعیت از حرف مادرش جعبه مخملی فیروزهای رنگی که روی میز بود را باز کرد. حلقه زیبایی را از داخل جعبه بیرونآورد. حلقهای که یک نگین درخشان مستطیل شکل بزرگ در وسط آن و روی حلقه نیز نگینهای زیادی کار ...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 10
«دانای کل» کمی دورتر در ماشین سیاه رنگش نشسته بود. از ابتدای شب خانه آنها را زیر نظر داشت. به امید اینکهمرد قصههای گذشتهاش را برای آخرین بار ببیند. دور بودن از عشق زندگیاش او را از پا درآورده بود. مقصر بود؛ خودش باعث از بین رفتن رابطه مستحکم بینشان شد. پشیمانبود و همه پلهای پشت سرش ویران. ...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 11
دیدن این صحنههای عاطفی خارج از توانش بود.دست روی گلویش گذاشت و آن را سخت فشرد. نفس کشیدن برایش سختتر از قبل شد. اشکهایش بیمهابا صورتش را خیس کرد. مرجان سعی در آرام کردنش داشت اما او هیچ رغبتیبه آرام شدن نشان نداد. نفسهایش منقطع شد. لبخند مهربان سامان که نصیب چهرهی مهربان دختر...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 12
آنیتا با پشت دست اشکهایشرا پاک کرد و رو به مرجان که سعی داشت او را دعوت به آرامش کند، گفت: «حرفات قشنگه. ولی مال قصه هاست. مگه ندیدی چهرهی دختره چقدر زیبا و دلنشین بود. منی که دخترم نمیتونمبهش نگاه نکنم، چه رسیده به سامان. حتما تا الان یه دل نَه، صد دل عاشقش شده. خودت که دیدی، دختره رو طوری...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 13
حلما با خنده در جوابش گفت: «انقدر منو مسخرهنکن. منم آدمم و بدنم حساس. اگه صبحونه نخورم حالم بد میشه.» تماس را قطع کرد که راننده تاکسی گفت: «ببخشید خانم یه سوالی داشتم؟» حلما حواسش را به راننده داد: «بفرمایید»راننده جوان گفت: «شما در همین شرکتی که آخر این جاده است کار میکنید؟» از سوال ا...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 14
مغزش در حال سوت کشیدن بود. زیر لب «عوضی» نثار راننده کرد: «من هی میخوام مودب باشم اما مثل اینکه شما کلاً از مرحله پرت هستید. آدم به پررویی شما ندیدم. وقتی حلقهای که دستم هست رو میبینی اما باز هم به من پیشنهاد میدی یعنب واقعا با واژه ناموس بیگانه هستی. شما خوشت میآد یک نفر به بیشرمی خودت مزاحم...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 15
«4 ماه قبل» چند ماه گذشته چند تاجر ترکیهای که از تجار معروف خاورمیانه بودند برای بازدید و همکاری به شرکت آنها که جزو ۳۰ شرکت بزرگ بازرگانی ایران محسوی میشد، آمدند. قرار بر این بود که طی یک جلسه بچههای تیم بازرگانی به سرپرستی قاسمی تاجرهای ترکیه را برای عقد قرارداد چندین ساله متقاعد کند. این...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 16
مشغول کارهای عقب افتادهشان شدند. بعد از چند ساعت بیوقفه کار کردن، حلما سرش را بالا آورد گردن خشک شدهاش را مالش داد. به تبعیت از او مینا هم بدنش را کش و قوسی داد و به ساعت نگاه کرد: «تا حساب کتابها رو ذخیره کنیم و دور و برمون رو جمع کنیم، این نیم ساعت آخر هم تموم میشه.» حلما جلوی آینه مق...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 17
قاسمی از ماشین پیاده شد و به سمت آنها رفت. حلما و مینا شوکه شده به هم نگاه کردند. سامان تا دقایق دیگر میرسید. حلما نگران بود. اصلا دلش نمیخواست سامان، قاسمی را با آنها ببیند؛ به قول خودش با آن سابقه درخشان و شکست عشقی که قبل از آشنایی با او تجربه کرده بود روی تمام افرادی که نزدیکش می...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 18
دستش را روی صورت سامان گذاشت و نوازشوار گونهاش را لمس کرد. سامان که تاکنون چنین رفتاری را از او ندیده بود مانند برق گرفتهها با چشمهای گرد شده و ابروی بالا رفته نگاهش کرد. مینا تک سرفهای کرد که حلما سریع نگاهش را از سامان گرفت و به پشتی صندلی تکیه داد. چند بار روی شکمش زد و گفت:...
بروزرسانی در : ۳۲۰ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 19
پیرمردی که سعی داشت با دستهایی لرزان سینی قهوه را ببرد توجهاش را جلب کرد. بیاراده سمت پیرمرد راه افتاد. سینی قهوهی او را گرفت. پیرمرد که صورت لبخندی به چهره نالان آنیتا زد: «دخترم! از محبتت ممنونم.» آنیتا نای حرف زدن نداشت پس لبخندی تصنعی روی لبهایش نشاند با چشمهایش به دو فنج...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 20
سامان از همه جا بیخبر گفت: «جان سامان؟ میدونستی شیشه عمر منی؟» دخترها از ابراز علاقه سامان ذوق کردند. یکی از آنها جیغ کشید و دیگری دستهایش را به هم کوبید، یکی مشتش را به نشانه پیروزی بالا برد اما یکی از دوستانش با دهان باز به رفتار بیشرمانه آنیتا خیره شد. آنیتا پشت چشمی برای دو...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش