پارت صد و هفتاد و چهارم :

حلما با دیدن خونسردی مصطفی، ترس و استرسش بیشتر شد. او مانند آدم‌هایی شده بود که حرف‌های آخرش را قبل از مرگ به زبان‌‌‌‌ می‌آورد. بیشتر از همه فندکی که در دستش پیچ و تاب می‌داد، حال حلما را بد می‌کرد. آنقدر گیج شده بود که نمی‌دانست باید چه عکس العملی در مقابل این مرد از خودش نشان دهد. بیشتر از همه از این وحشت داشت که حرفی بزند و او را عصبی کند و شرایط از این بدتر شود.
صدای مامورهای پل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • انا

    1

    عالی بود چه جای حساسی تموم شد

    ۶ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داشتی عزیزم :)

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!