مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و هفتاد و چهارم :
حلما با دیدن خونسردی مصطفی، ترس و استرسش بیشتر شد. او مانند آدمهایی شده بود که حرفهای آخرش را قبل از مرگ به زبان میآورد. بیشتر از همه فندکی که در دستش پیچ و تاب میداد، حال حلما را بد میکرد. آنقدر گیج شده بود که نمیدانست باید چه عکس العملی در مقابل این مرد از خودش نشان دهد. بیشتر از همه از این وحشت داشت که حرفی بزند و او را عصبی کند و شرایط از این بدتر شود.
صدای مامورهای پل

لطفا صبر کنید...
انا
1عالی بود چه جای حساسی تموم شد