مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و هفتاد و هفتم :
هیراد عصبی یقه یاشار را چسبید و گفت: «منو نپیچون بچه، بگو ببینم چه بلایی سر سارا اومده؟» یاشار با حرص گفت: «خودکشی کرده، نزدیک سوله پیداش کردن. توی ماشین مصطفی رگ جفت دستش رو زده. کنارش یه نامه پیدا کردن. توی نامه نوشته بوده که عاشق مصطفی بوده و نمیتونه دنیا رو بدون حضور اون سپری کنه. پزشکی قانونی گفته چند ساعت بعد از خاموش کردن آتیش این اتفاق افتاده. مامورا حدس میزنن اون توی ما
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نسترن شاکر | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم خوشحالم که دوسش داشتی 💕😘❤
۴ هفته پیشابرا
0قشنگ وعالی خیلی دوستش داشتم قلمتون ماندگار
۱ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
خوشحالم دوسش داشتی عزیزم ❤🎀💕🎈😎
۱ ماه پیشسحر
0خیلی رمان قشنگی بود ، قشنگ حس ها رو بهت انتقال می داد ،چقدر حرص خوردم، چقدر لبخند زدم ، قلمتون مانا
۲ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
ممنونم سحر جان ❤ خوشحالم که دوسش داشتی
۲ ماه پیشانا
2ممنون نویسنده عزیز قلمت مانا
۵ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم مرسی که در طول رمان با من همراه بودین :)
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
Star
0سلام خانم شاکر .ممنون بابت رمان قشنگتون دوستش داشتم، اتفاقات رو سعی کردید متفاوت تر بنویسید که به نظرم به داستان خوب نشسته بود .