پارت دوم :

هر دو از اتاق بیرون رفتند. پدرش روی مبل تکنفره‌ای که در راس خانه قرار داشت، نشسته بود. محترمانه به پدرش سلام کرد و روی کاناپه‌‌‌‌نشست. پدرش زیر لب جوابش را ‌‌‌‌داد و مشغول نوشیدن قهوه ترکش‌‌‌‌ شد. تا جایی که ذهنشیاری می‌کرد، هیچگاه رابطه صمیمی و دوستانه‌ای با پدرش نداشت. پدرش همواره از او دوری می‌کرد، گویا با یک موجود اضافه در خآن‌هاش طرف بود. نهایت مهربانی‌ای که نصیبش‌‌‌‌می‌شد لحظه سال تحویل و تبریک سال نو بود آن هم از روی اجبار و مقابل بزرگترهای خانواده.
البته با فوت شدن پدربزرگش همان یک ذره مهر و عاطفه تصنعی هم به دست باد سپرده شد.دختر بودن در طایفه مردان پسر دوست هم سختی‌های مختص به خودش را داشت.
حلما نگاهش را به ساعت دیواری طلایی رنگ‌‌‌‌ دوخت. یک ساعت را در همان حالت در انتظار مهمان‌هایشان‌‌‌‌نشست. با پیچیدن صدای آیفون در خانه نفسش را با استرس فوت کرد. همراه با پدر و مادرش از جا بلند ‌‌‌‌شد و مقابل در ورودی خانه‌‌‌‌ ایستاد تا برای اولین خوش آمد گویی رسمی،مقابل خانواده سامان سنگ تمام بگذارد.
با بازشدن درب خانه، قامت چهارشانه مرتضوی بزرگ [پدر سامان] نمایان‌‌‌‌ شد. سلام بلند بالاییکرد. سفت و سخت و مردانه پدرش را در آغوش‌‌‌‌ کشید. همین که از هم جدا‌‌‌‌ شدند، مرتضوی بزرگ با هیجان ‌گفت: «دل تو دلم نیست محسن جان. این دو سه هفته، مردم و زنده شدم. خداشاهده دیگه نمی‌تونم تا عروسی این دو تا بچه طاقت بیارم. همین امروز عروس خوشگلمون رو بده ببریم.» لپ‌های حلما از خجالت گلگون شد. سرش را به زیر انداخت تا شاهد اخم‌هایدر هم کشیده پدرش مقابل مرتضوی بزرگ نباشد.
با صدای ریز و ملایم پریناز خانوم [مادر سامان] توجه همه به سمت او جلب‌‌‌‌ شد. همانطور کهدست‌هایش را دور بازوی مرتضوی بزرگ می‌پیچید رو به پدرش ‌گفت: «شرمنده آقا محسن، یکم زودتر از موعد اومدیم. سامان کاسه صبرش لبریز شده بود. مجبور شدیم زودتر بیایم.»
پدرش بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، محترمانه ‌گفت: «سلام از ماست خانوم. این چه حرفیه؟ خونهما رو عین خونه خودتون بدونید. سامان هم مثل پسر خودم میمونه. بفرمایید داخل.»
مرتضوی بزرگ مقابلش‌‌‌‌ ایستاد و همراه با لحنی که گرمایی به لطافت محبت پدرانه داشت، ‌گفت:«سلام عروس خانوم. حال شما؟» با خجالت سرش را بالا‌‌‌‌ آورد: «سلام عمو محمد. خیلی خوش آمدید. حالتون بهتره؟» مرتضوی بزرگ با محبت سرش را نوازش کرد: «اگه دختر ما امروزجواب مثبت بهمون بده، امشب پرواز کردنم حتمیه.» لبخندی ‌زد و مرتضوی بزرگ را به داخل خانه راهنمایی کرد.
صدای سامانرا که‌‌‌‌ شنید، موجی از هیجان مانند برق از تنش‌‌‌‌ گذشت. سر برگرداند و او را در حال احوالپرسی با والدینش دید. کنترل لرزش دست‌هایش از توان خارج‌‌‌‌ بود. نگاه آنالیزورش،حریصانه سر تا پای او را رصد کرد. کت و شلوار مشکی همراه با پیراهن سفیدی که به تن داشت به طرز غیر قابل باوری به پوست تیره و هیکل درشت و تنومندش‌‌‌‌ می‌آمد.
سامانسنگینی نگاه حلما را حس کرد، سرش را به سمت او برگرداند و با چشم‌هایی ریز شده او را از نظر‌‌‌‌ گذراند. عذرخواهی کوتاهی از پدرش کرد و به سمتش آمد. دو گام بلند کافی بودتا سایه‌ی او روی سرش بیافتد. دسته گل زیبایی که در دست داشت را به آرامی به دست‌های لرزانش‌‌‌‌ سپرد: «فکر کنم امروز قرار نیست خدا به من روزی بده. آخه یه سلام خشک وخالی هم سهم من نشد.»
حلما که به کلی محو او بود، دستپاچه‌‌‌‌ شد: «اوه. سلام، خوبی؟» سامان یک دستش را در جیب شلوارشفرو‌‌‌‌ برد. چشمکی ‌زد و با شیطنت ‌گفت: «من که خوبم. البته بله رو از عروس خانوم بگیرم بهتر هم میشم.»

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    ازدواج وقهرواشتی بزرگان

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ازدواج وشخصیت حتما وسامان ودرکل خیلی خوب بود

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    آره اینکه حل ما عاشق سامان هسته زیباست

    ۱۱ ماه پیش
  • طاهره

    0

    بله جالب بود

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!