پارت یک :

حلما مقابل آینه ایستاد. یکبار دیگه ظاهرشرا چک کرد. همه چیز به نظرش مرتب آمد. با صدای باز شدن درب اتاق از آینه دل کند و به
مادرش که با اسپند دودکن سعی در درست کردن دود غلیظی داشت خیره شد.
مادرشقربان صدقه‌اش رفت: «الهی من قوربونت برم. چشم حسود و بخیل، همین امشب بترکه. همیشه
می‌دونستم بخت و اقبال بلندی داری. آخر سر با این چشم‌های خرمایی رنگِت دل تک پسر مرتضویبزرگ رو بردی.» معترضانه مادرش را صدا زد: «ولی مادر جان! چشم‌های من خیلی معصومه،
هیچ شیطنتی در اون‌ها وجود نداره. گاهی اوقات خودم هم تعجب ‌می‌کنم که چه طور سامانعاشقم شده.»
مادرش
لبخندی ‌زد و ‌گفت: «فکر می‌کنم باید دقیق‌تر به آیینه نگاه کنی.» شیطنت وار با دوانگشت شست و اشاره پلک‌هایش را از هم فاصله ‌‌‌‌داد و به آینه خیره ‌‌‌‌شد: «باز هم
چیزی نمی‌بینم. اوایل آشنایی، سامان همیشه تاکید داشت که معصومیت چشم‌هام بیشتر ازهر چیز دیگه‌ای به چشمش‌ اومده.» مادرش با تأسف سری تکان ‌‌‌‌داد: «ای کاش خدا به اندازه
زیباییت کمی هم اعتماد به نفس به تو‌ داد.» حلما فِس شده و با شانه‌های افتاده به آینهخیره‌‌‌‌ شد. حق با مادرش بود؛ اما سعی در انکار حقیقت داشت. هیچوقت به خودش اعتماد
نکرد و از نظرش آدم مفید و به درد بخوری نبود.
مادرشکه چهره ماتم زده‌اش را‌‌‌‌ دید، با لحنی لطیف و ملایم گفت: «تو دختر منی و بهتر از
هر کس دیگه‌ای تو رو می‌شناسم. اگه اعتماد به نفست رو بالا ببری و به خودت مطمئن باشی،قدرت این رو داری که کوه رو جابه‌جا کنی و دنیا رو توی مشتت داشته باشی. به قدرت درونت
اعتماد داشته باش. تو دختر باهوش و زرنگی هستی.»
حلما دست‌هایمادرش را در دست ‌گرفت. مادرش با لبخندی مهربان ادامه ‌‌‌‌داد: «خدا مادرم رو بیامرزه.
وقتی نگاهت می‌کنم چهره مادرم برام تداعی میشه. تو کاملا شبیه به اون هستی. همونقدرزیبا، جذاب و مهربون. مادرم قبل از ازدواج با پدرم دختر ساده‌ای بوده. اونقدر که حتی
نمی‌تونسته در کوچک‌ترین تصمیم گیری‌های زندگی‌اش نقش داشته باشه. البته نباید اخلاقبد و مرد سالارانه پدربزرگم رو در این شرایط فراموش کنیم. بعد از ازدواج با پدرم ورق
برمیگرده و همه چیز تغییر می‌کنه. پدرم ارزش و احترام رو به مادرم هدیه میده و در عوضمالک قلب و احساسش میشه. از ترس پدرم هیچکس جرات تحقیر کردن مادرم رو نداشت. پدرم یک
تکیه گاه محکم برای مادرم بود و به اون کمک کرد تا خودش رو دوست داشته باشه، توانایی‌هایخودش رو پیدا کنه و از تجربه چیزهای جدید و روبرو شدن با مشکلاتش لذت ببره.»
مادرش
با محبت موهای پریشانش را پشت گوشش‌‌‌‌ فرستاد و ‌گفت: «حالا من میخوام مسئله مهم‌‌‌‌تریرو به تو گوشزد کنم. الان زمان قدیم نیست که برای رشد کردن در زندگیت به حضور یک مرد
یا یک تکیه گاه نیاز داشته باشی. باید همه سعیت رو بکنی که روی پاهای خودت بایستی.به منظومه شمسی دقت کن. کلی سیاره و ستاره وجود داره. زندگی ما آدم‌ها هم دقیقا همینطوره؛
پُر از خواسته‌ها و علایق و اهداف. سامان هیچ وقت نباید همه دنیای تو باشه، بلکه بایدجزئی از دنیای تو باشه. در غیر این صورت هیچ وقت نمیتونی زندگی شادی رو تجربه کنی.
زن زندگی بخشه یک خانواده است. تو باید قدرت و توانایی کافی رو پیدا کنی تا بتونی ازعهده‌ی اداره کردن دنیای خودت بر بیای.» حلما بوسه‌ای روی گونه مادرش ‌زد: «مامان جان!
ممنونم که نصیحتم می‌کنی. نمی‌دونم اگه تو رو نداشتم باید چه کار کردم. از خدا میخوامسایه تو و بابا همیشه بالا سرم باشه.»

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • یاسمن سعیدی نیا

    0

    جالب شد کنجکاو شدم ادامش بخونم

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    کل رمان خیلی خوبه

    ۸ ماه پیش
  • مروه

    1

    خیلی خوب وجذاب

    ۸ ماه پیش
  • خوببببببببب

    0

    خوبببببببببببب

    ۱۰ ماه پیش
  • خوببببببببب

    0

    خوبببببببببببب

    ۱۰ ماه پیش
  • نونا

    0

    تا اینجا که دوسش داشتممم

    ۱۰ ماه پیش
  • کیان

    0

    داستان جالبیه

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داشتین

    ۱۰ ماه پیش
  • صفورا

    0

    خوب بود

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    آره فکر مو در گیر خود کرده

    ۱۱ ماه پیش
  • زینب

    0

    خیلی عالی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم خوشحالم که دوستش دارید 🌷🌷🌷🌷

    ۱۱ ماه پیش
  • مژگان

    0

    داستان زیبایی هست

    ۱۱ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم خوشحالم که دوستش دارید 🌷🌷🌷🌷

    ۱۱ ماه پیش
  • پری ماه

    1

    نصیحت های مادرش که قدرت به حتما رو میداد خیلی دوست داشتم

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    0

    به نظرم خوبه ولی مفهومش رو هنوز درک نکردم منظورم مقدمه اس

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!