رمان کالکانتیت
- به قلم فائزه رخشانی
- ⏱️۶ ساعت و ۳۱ دقیقه ۴۳ ثانیه
- 9.2K 👁
- 354 ❤️
- 121 💬
چه حسی داره وقتی بفهمی زندگی که داشتی، همش متعلق به یه شخص دیگه بوده، تو فقط بار خاطراتش رو به دوش میکشی! لونا دختری که با ورودش به نیویورک، زندگی آبی بی دردسرش تبدیل به آبی کالکانتیت میشه، همه چیز از وقتی شروع میشه که پا به آسایشگاه عجیب رایموند میزاره، جایی که تیمار توش حکومت میکنه، در این فاصله با حقایقی روبه رو میشه که...
- قربان، مطمئنین میخواین خودتون تستش کنید؟
با صدای خفهای به او میغرم:
- بزنش آرماند، وقت رو تلف نکن !
میدانم و مطمئنم که بیش از همیشه باید به خودم و مسئولیتهایم مسلط باشم، نباید به این زودی زمین گیر شوم.
باید به همه بفهمانم رایموند برگشته، اینبار جنون دیگری را به دوش میکشد و از تمام روزهای دیگر ثابت تر است.
پخش مادهی ال را در رگهایم حس میکنم، تنم منقبض میشود و صدای غرشی بیشباهت به صدای انسان از گلویم خارج میشود، دستم را محکم بر روی میز میکوبم و تمام شیشههای بشر روی میز، پخش زمین میشوند.
سرم را به سمت سقف سوق میدهم، صدای بوق در گوشهایم پخش میشود.
نفسهایم بلند و بلندتر میشوند، ضربان قلبم و صدای فریادهای آرماند.
فضای سفید آزمایشگاه دور سرم میچرخد، پلکهایم تار میشوند و مکالمههای بریده بریده به گوشم میرسد:
- جواب نداد، اون ماده جواب نمیده.
- این خیلی فجیحه، آرماند دستاشو نگه دار لعنتی، خدای من ! شبیه هیولا شده، این وحشتناکه !
- طاقت بیار، سعی کن اون ماده رو پس بزنی. رایموند، به حرفام گوش کن.
مشتهایم گره میخوردند، حجیم شدن بازوهایم را حس میکنم.
چیزی دور مچهای تنومندم قفل میشود، ماده را پس بزنم؟
این امکان ندارد. من فقط در حال مقابلهام، تلاش میکنم.
لعنتی به یاد بیار ! به یاد بیار !
نفسم را حبس میکنم و صدای نجوای ریزی در گوشهایم میپیچد:
- میتونی حسش کنی رایموند؟ وجودمو !
تن وا رفتهام است که روی شیشهها فرود میآید.
توانسته بودم، توانسته بودم بخش کوچکی را به یاد بیاورم. غرور نهفتهام بیدار شده است.
همه منتظر چشم دوختهاند، با خستگی و تنی رنجور نجوا می کنم:
- بیشتر روش کار کنید، باید دوزش رو بیارین پایین، هرکسی نمیتونه دووم بیاره !
با شنیدن صدای دورگهام، آرماند زیر لب زمزمه میکند:
- میدونستم میتونه، اون رایمونده لعنتیها، رایموند !
جولیا پیش پاهایم زانو میزند:
- حالتون خوبه قربان؟
زمزمه میکنم:
- ما هیچ وقت خوب نیستیم جولیا !
سوزش شیشههای خرد را در بازوهای عریانم حس میکنم،
روی پاهایم میایستم.
دکترها خیره به جسم ایستادهام هستند، سرم را به چپ و راست تکان میدهم که قلنج گردنم را بشکنم:
- به پایگاه سلامت 26 خبر بدین، بگین جلسهاشونو قبول میکنم، این لعنتیها رو هم ببرین به سلولاشون !
- مطمئنین؟
نگاه به چشمان ریز شدهی آرماند میدوزم، نیشخندی حوالهاش میکنم و با غرور قدمی به سمت در برمیدارم:
- بیشتر از هر وقت دیگهای.
قدرت را طلب میکنم، این فقط بخشی از پیروزیهای کوچکم است.
رایموند طوری برگشته که خودش را وادار کرده، به قدری که این را فهمیده و تا حد امکان کافی قوی شده !
این همان رایموندی است که بخشی از دردهای اسایشگاه را به دوش میکشد، از هر کدام یک درد کوچک و اما رایموند فهمیده چگونه با دردها کنار بیاید.
هیچ کسی فهمیدهتر از رایموند تیمار نیست !
با صلابت در راهرو قدم برمیدارم، دکترها با نفرت نگاهم میکنند.
بیتوجه به آنها به سمت سلول مورد نظر قدم میروم:
- کی فرار کرده؟
جولیا هول شده، گزارشش را از هم باز میکند، الکساندر قدمی به جلو بر میدارد:
- دیشب که مسئولش بهش شام داده، سر جاش بوده !
- اما صبح...
جولیا هم یک قدم جلو میاید:
- در واقع دیشب شام نخورده !
سر جایم میایستم، خصمانه نگاهشان میکنم.
سر به زیر میایستند.
- این چه وضع گزارش دادنه؟ تک تک اسناد مهمو ازتون خواستم، رفت و آمدش، نوع رفتارش، جزئیات پزشکیش و طرز کار کردنش !
جولیا سر به زیر میاندازد:
- متاسفم رایموند، نتونستیم امادهاش کنیم.
دستانم را مشت میکنم، این همه کم کاری، چشم پوشی اشتباه است !
به سمت سلول حرکت میکنم، در را طوری باز میکنم که کل سالن صدای بهم خوردنش را اکو میکند، اتاق کوچکی است، یک توالت آن طرف اتاق، تخت کوچک و قفسه کشویی از لباسهایش !
از آستانه در رد میشوم، جای جای اتاق را از نظر میگذرانم و نقشه فرارش را در سرم مرور میکنم.
نیشخندی روی لبهایم مینشیند، تختش را جا به جا کرده. رو به الکساندر و جولیا با چشمان قرمز شده میغرم:
- درست ماه پیش، وقتی که رایموند اسایشگاه رو ترک میکنه یه تله میزاره !
الکساندر رنگ پریده نظاره گر رسواییاش است:
اعظم جوکار
0خوب بود ولی یه کم ضعف داشت..یه کم کاری
۱ ماه پیشاحدی
2متفاوت... جذاب... هوشمندانه... 👌
۲ ماه پیشآغاز
0مطمئنم خودش هم نفهمیده چی نوشته وقت تلف کردنه
۲ ماه پیشریحانه
3عالی بود .حتی بیشتر از عالی فقط جلد دومم داره ؟
۲ ماه پیشزینب بوسویط
3عالی بود کاملاژانرمتفاوتی آدم توفضایی دیگه ایی میره عالیه امیدوارم فصل دومشم بیاد
۳ ماه پیشتسنیموک
1قشنگ بود پائزوک بالاخره شروع کردم به خوندنش🥹
۴ ماه پیشRoniya
2فوق العاده رمان متفاوت و جذابی بود واقعا خواب و از چشام گرفت ذهن نویسنده رو تحسین میکنم به خاطر این حجم از متفاوت بودن ایده و قلم فوق العاده عالی بود کاش چاپ بشه
۶ ماه پیشfaezeh
1ممنون از نظرت و خوشحالم دوسش داشتی
۵ ماه پیشآمنه
3خسته نباشید بسیار قلم وذهن توانایی دارید عزیزم براتون سلامتی آرزو میکنم
۶ ماه پیشfaezeh
0ممنون از شما
۵ ماه پیشاَسما
2سلام اول به نویسنده خسته نباشید میگم چون واقعا رمان قشنگی بود و تخیل جالبی که تو نویسنده های ایرانی کمتر دیده میشه و این عالیه ولی باید بگم رمان نیاز به ویرایش نوشتاری داره یعنی یه جورایی تو یه بخش هایی نتونسته بودید شیوا منظورتون رو برسونید و یکم درک و ارتباط رمان روسخت میکرد اما درکل عالی بود تشکر
۶ ماه پیشfaezeh
0ممنون از دیدگاه مثبتت عزیزم
۵ ماه پیشحنا
0خوشم نیومد
۵ ماه پیشساغر
3سلام رمان خیلی خیلی عالی بود و قدرت تخیل و نوشته ها عالی بود واقعا رمان بسیار جذابی بود امیدوارم این رمان ب چاپ برسه عالی بود.
۶ ماه پیشfaezeh
2ممنون از نگاهت :)
۶ ماه پیشفرشته
3شگفت انگیز بود واقعا منو از زمان و مکان دور کرد. همراه باهاشون اشک ریختم و هیجان زده و سردرگم شدم. فقط کاش پایان روشن تری برای رایموند در نظر گرفته می شد در کل عالی بود
۷ ماه پیشfaezeh
0خوشحالم دوسش داشتی ممنون از دیدگاهت
۶ ماه پیشمریخی
0من زیاد رمانو متوجه نشدم چرا؟
۷ ماه پیشموجود دوپا
3قلمتون عالیههههه، فائزه جان دیگه رمان نمیویسید؟
۷ ماه پیش
Horya
1میدونی چیه عالیه اصلا نظیر نداره تا حالا انقد یه رمان جذبم نکرده بود به اونایی که معما دوس دارن پیشنادش میکنم عالیه و از نویسنده خیلی ممنونم قلمت سبز عزیزم🌱