دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان علمی تخیلی, رمان کالکانتیت, فائزه رخشانی

رمان کالکانتیت

  • زبان فارسی
  • 12.4K 👁
  • 441 ❤️
  • 154 💬

خلاصه رمان کالکانتیت

چه حسی داره وقتی بفهمی زندگی که داشتی، همش متعلق به یه شخص دیگه بوده، تو فقط بار خاطراتش رو به دوش میکشی! لونا دختری که با ورودش به نیویورک، زندگی آبی بی دردسرش تبدیل به آبی کالکانتیت میشه، همه چیز از وقتی شروع میشه که پا به آسایشگاه عجیب رایموند میزاره، جایی که تیمار توش حکومت میکنه، در این فاصله با حقایقی روبه رو میشه که...

قسمتی از متن رمان کالکانتیت

دست راستم را روی میز آزمایشگاه نگه می‌دارم، غضب و خشم جلوی چشمانم را گرفته، آرماند سرنگ را روی بازویم می‌گذارد:
- قربان، مطمئنین می‌خواین خودتون تستش کنید؟
با صدای خفه‌ای به او می‌غرم:
- بزنش آرماند، وقت رو تلف نکن !
می‌دانم و مطمئنم که بیش از همیشه باید به خودم و مسئولیت‌هایم مسلط باشم، نباید به این زودی زمین گیر شوم.
باید به همه بفهمانم رایموند برگشته، اینبار جنون دیگری را به دوش می‌کشد و از تمام روز‌های دیگر ثابت‌ تر است.
پخش ماده‌ی ال را در رگ‌هایم حس می‌کنم، تنم منقبض می‌شود و صدای غرشی بی‌شباهت به صدای انسان از گلویم خارج می‌شود، دستم را محکم بر روی میز می‌کوبم و تمام شیشه‌های بشر روی میز، پخش زمین می‌شوند.
سرم را به سمت سقف سوق می‌دهم، صدای بوق در گوش‌هایم پخش می‌شود.
نفس‌هایم بلند و بلند‌تر می‌شوند، ضربان قلبم و صدای فریاد‌های آرماند.
فضای سفید آزمایشگاه دور سرم می‌چرخد، پلک‌هایم تار می‌شوند و مکالمه‌های بریده بریده به گوشم میرسد:
- جواب نداد، اون ماده جواب نمی‌ده.
- این خیلی فجیحه، آرماند دستاشو نگه دار لعنتی، خدای من ! شبیه هیولا شده، این وحشتناکه !
- طاقت بیار، سعی کن اون ماده رو پس بزنی. رایموند، به حرفام گوش کن.
مشت‌هایم گره می‌خوردند، حجیم شدن بازو‌هایم را حس می‌کنم.
چیزی دور مچ‌های تنومندم قفل می‌شود، ماده را پس بزنم؟
این امکان ندارد. من فقط در حال مقابله‌ام، تلاش می‌کنم.
لعنتی به یاد بیار ! به یاد بیار !
نفسم را حبس می‌کنم و صدای نجوای ریزی در گوش‌هایم می‌پیچد:
- می‌تونی حسش کنی رایموند؟ وجودمو !
تن وا رفته‌ام است که روی شیشه‌ها فرود می‌آید.
توانسته بودم، توانسته بودم بخش کوچکی را به یاد بیاورم. غرور نهفته‌ام بیدار شده است.
همه منتظر چشم دوخته‌اند، با خستگی و تنی رنجور نجوا می کنم:
- بیشتر روش کار کنید، باید دوزش رو بیارین پایین، هرکسی نمی‌تونه دووم بیاره !
با شنیدن صدای دورگه‌ام، آرماند زیر لب زمزمه می‌کند:
- می‌دونستم می‌تونه، اون رایمونده لعنتی‌ها، رایموند !
جولیا پیش پاهایم زانو می‌زند:
- حالتون خوبه قربان؟
زمزمه می‌کنم:
- ما هیچ وقت خوب نیستیم جولیا !
سوزش شیشه‌های خرد را در بازوهای عریانم حس می‌کنم،
روی پاهایم می‌ایستم.
دکتر‌ها خیره به جسم ایستاده‌ام هستند، سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم که قلنج گردنم را بشکنم:
- به پایگاه سلامت 26 خبر بدین، بگین جلسه‌اشونو قبول می‌کنم، این لعنتی‌ها رو هم ببرین به سلولاشون !
- مطمئنین؟
نگاه به چشمان ریز شده‌ی آرماند می‌دوزم، نیشخندی حواله‌اش می‌کنم و با غرور قدمی به سمت در برمی‌دارم:
- بیشتر از هر وقت دیگه‌ای.
قدرت را طلب می‌کنم، این فقط بخشی از پیروزی‌های کوچکم است.
رایموند طوری برگشته که خودش را وادار کرده، به قدری که این را فهمیده و تا حد امکان کافی قوی شده !
این همان رایموندی است که بخشی از دردهای اسایشگاه را به دوش می‌کشد، از هر کدام یک درد کوچک و اما رایموند فهمیده چگونه با درد‌ها کنار بیاید.
هیچ کسی فهمیده‌تر از رایموند تیمار نیست !
با صلابت در راهرو قدم برمی‌دارم، دکترها با نفرت نگاهم می‌کنند.
بی‌توجه به آنها به سمت سلول مورد نظر قدم می‌روم:
- کی فرار کرده؟
جولیا هول شده، گزارشش را از هم باز می‌کند، الکساندر قدمی به جلو بر می‌دارد:
- دیشب که مسئولش بهش شام داده، سر جاش بوده !
- اما صبح...
جولیا هم یک‌ قدم جلو می‌اید:
- در واقع دیشب شام نخورده !
سر جایم می‌ایستم، خصمانه نگاهشان می‌کنم.
سر به زیر می‌ایستند.
- این چه وضع گزارش دادنه؟ تک تک اسناد مهمو ازتون خواستم، رفت و آمدش، نوع رفتارش، جزئیات پزشکیش و طرز کار کردنش !
جولیا سر به زیر می‌اندازد:
- متاسفم رایموند، نتونستیم اماده‌اش کنیم.
دستانم را مشت می‌کنم، این همه کم کاری، چشم پوشی اشتباه است !
به سمت سلول حرکت می‌کنم، در را طوری باز می‌کنم که کل سالن صدای بهم خوردنش را اکو می‌کند، اتاق کوچکی است، یک توالت آن طرف اتاق، تخت کوچک و قفسه کشویی از لباس‌هایش !
از آستانه در رد می‌شوم، جای جای اتاق را از نظر می‌گذرانم و نقشه فرارش را در سرم مرور می‌کنم.
نیشخندی روی لب‌هایم می‌نشیند، تختش را جا به جا کرده. رو به الکساندر و جولیا با چشمان قرمز شده می‌غرم:
- درست ماه پیش، وقتی که رایموند اسایشگاه رو ترک می‌کنه یه تله می‌زاره !
الکساندر رنگ پریده نظاره‌‌ گر رسوایی‌اش است:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان کالکانتیت

  • ارغوان

    0

    سلام،برام جذاب بود ولی سوالی برام پیش اومد؟ که دنیایی که ما الان توش زندگی می کنیم بی شباهت به همین رمان نیست،افراد طمع کار به دنبال اینن که با کنترل انسانها از اونها سواستفاده کنن؟! یا شایدم من زیادی..

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    0

    خسته نباشی ،قشنگ بود من دوست داشتم ،اضافه گویی نداشت و اخر رمان هم خوب تموم شد

    ۲ ماه پیش
  • گیتی

    0

    خدا قوت عالللیییییییییییییی بود خیلییی لذت بردم ..دوست داشتم یکم دیگه ادامه داشت موفق و پیروز باشین

    ۲ ماه پیش
  • Pari

    1

    نتونستم واقعا نظری ندم خیلی رمان عالی بود حرف نداشت ، مدتی میشد دنبال همچین رمان و همچین ژانری بودمم بی صبرانه منتظر جلد دومش هستم ، امیدوارم جلد دومش زود بیاد

    ۳ ماه پیش
  • فن رایموند

    0

    رمان عاااالی بود دست خوش

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    این حجم از خلاقیت واقعا تحسین بر انگیزه .پتانسیل فیلمنامه شدن رو داره قلمتون مانا نویسنده عزیز ممنونم بابت شاهکاری که نوشتید

    ۴ ماه پیش
  • نیلی

    0

    واقعا فوق العاده بود نمیدونم چی بگم خیلی معمایی و خفن بود قلمش عالی و روان بود یه جوری معماها پشت هم چیده میشدن که ادم شکه میشد کاش فصل دومشم بیاد

    ۴ ماه پیش
  • Aicla

    2

    خیلی خیلی قشنگ بود 🥲🤍 این رمان فصل دوم هم داره؟

    ۴ ماه پیش
  • آرزو

    2

    واقعا بی نظیر بود ، داستان جدید و متفاوت بود نویسنده بسیار خلاق بود و در عین حال مفهوم کلی و عمیق ، جزئیات داستان ، احساسات، به خوبی منتقل میشد حیفم اومد برای این قلم قوی و زیبا چیزی ننویسم قلمتون پایدار:)

    ۴ ماه پیش
  • آمم

    2

    خوندن این رمان واقعا برگ برام نذاشت. ذهن نویسنده به شدت خلاق و جذاب و رمان اصلا قابل پیش بینی نبود. داستان حتی از فیلمای علمی تخیلی امریکایی هم قوی تر بود

    ۴ ماه پیش
  • Arefeh

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ...

    2

    بابا خب چرا اسپویل میکنی چه کاریه اخه عجبا

    ۵ ماه پیش
  • شادی

    0

    موضوعش جدید بود و قلم نویسنده عالی،موفق باشی نویسنده 🫀

    ۵ ماه پیش
  • عقیله

    0

    وای خیلی دوسش داشتمممم خیلی متفاوت بود قشنگ تا سال ۲۰۳۰ میتونه حس متفاوت بودن بده انقدر خاصه،فقد نمیشه تو فصل ۲ اون پسره زنده بشه؟ واقعا منتظر فصل ۲ام و البته زنده شدن اون پسره

    ۵ ماه پیش
  • داریو

    0

    آخرش غمگینه؟ چون من رمان های غمگین نمیخونم

    ۵ ماه پیش
  • فن رایموند

    0

    نه غمگین نیست

    ۵ ماه پیش
  • فن رایموند

    4

    خیلی قشنگ بود، تقریبا یه شب نخوابیدم، فقط یجاهایی رو دقیق متوجه نشدم مثلا مکس در گذشته چه رابطه ای با لونا داشت... چون شخصیت زیاد وارد داستان کرده بودید باعث میشد کمی از اهمیت توصیف دقیقشون کاسته بشه، و یه پیشنهاد میتونین یه داستان مکمل درباره ی مرگ و محو و پارتنرش بسازید خیلی جذاب بودن :"

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!