لیست کلیه پارتهای رمان ازدواج سیاه سفید : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 119
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 61
فصل 21 مهدیس تا دو روز، بد حال بود و سعی داشت خاطره آن روز تلخ را به فراموشی بسپارد اما شدنی نبود. مادرش دلداریاش میداد و کیوان با او تماس تلفنی داشت اما هیچکدام نمیتوانستند آرامش کنند. زخمی که پدرش بر روانش فرو نشانده بود، ترمیم شدنی نبود! عصر پس از پایان کلاسهایش با کیوان تماس گرفت و...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 62
تا روز جشن، دل در دل مهدیس نبود. مرتب با کیوان در حال تماس تلفنی بود و در مورد جواب مثبت آزمایشگاه و محضر و خرید لباس صحبت میکرد. کیوان با آرامش در حال رسیدگی به امور عروسی بود و از نیما خواسته بود مدتی جای خالی او را در دفترش پر کند. روز عروسی، مهدیس به یکی آرایشگاههای معتبر که معرفش زندایی...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 63
مراسم تا پاسی از شب ادامه داشت. پس از پایان و متفرق شدن میهمامان، مهدیس دستش را دور بازوی کیوان حلقه کرد و به سمت خروجی باغ پیش رفتند. جلوی در ماشین عروس، نگاهش به پدرش افتاد که مظلومانه در حالی که کت و شلوار نوی سیاهی به تن داشت کنار پدربزرگش ایستاده و نگاهش میکرد. ندامت و ناراحتی به خاطر گذشت...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 64
فصل 22 شش ماه از مراسم ازدواج مهدیس گذشته بود. روزهای زندگیاش با کیوان پر از عشق و دوست داشتن بود و بابت این خوشبختی با تمام وجودش خدا را شاکر بود. از پویا همچنان بیخبر بود. وقتی به صندلی خالیاش نگاه میکرد، دلش میگرفت. دلش میخواست بداند که اکنون کجاست و چه میکند اما روی پرسیدنش را ...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 65
***** صبح جمعه، مهدیس در حال آماده کردن صبحانه، تلفنی با مهگل صحبت میکرد. مهگل میگفت: ـ مهدیس فکر کنم مامان یه کمی افسرده شده! ـ چطور؟ ـ دیروز بهش زنگ زدم حالش رو پرسیدم. خیلی بیحوصله بود. بعد از ازدواج تو تنها شده. میدونی که تنهایی رو دوست نداره. ـ منم بابت این موضوع ناراحتم ولی کار...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 66
چند ضربه به در زد و مادرش در را باز کرد. سلام گرمی داد و داخل رفت و گفت: ـ خوبی مامان؟ دلم برات تنگ شده بود! گفتم بیام ببینمت! فرزانه او را به آغوشش فشرد و گفت: ـ منم همینطور! خوب کردی اومدی! مهدیس در را بست و همراه مادرش داخل رفت. روی مبلی نشست و زیپ کیف کوچکش را باز کرد و پاکت پولی از آن...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 67
فصل 23 روز میهمانی مهگل فرا رسیده بود. مهدیس برای مادرش یک بلوز خوشرنگ زیبا از پاساژی اطراف آموزشگاه تهیه کرد و از طرف کیوان هم یک عطر زنانه. وقتی به خانه رسید کیوان هنوز نیامده بود. با همراهش تماس گرفت و گفت: ـ کیوان کجایی؟ داریم میریم خونه مهگل! کیوان در حالی که پشت فرمان و در ترافیک ب...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 68
سالن کنسرت پر از شور و هیجان بود. مهدیس دست در دست کیوان وارد سالن شد و روی صندلی مورد نظر در کنار کیوان نشست و به صدای پر شور و حال خواننده گوش سپرد. لحظهای باورش نشد که رویاهای دخترانهاش به سرانجام رسیده و اکنون کیوان را در کنار خود داشت. دچار احساسات شد و دست کیوان را در دست گرفت و ب...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 69
صبح مهدیس آموزشگاه رفت و سه کلاس را گذرانید. هنگام استراحت در اتاق معلمین با دیدن ظاهر ناراحت یکی از همکارانش متعجب شد و به سمتش رفت: ـ چته مینا؟! کشتیات غرق شده؟! ـ مادرشوهرمینا دارن شب میریزن خونهم. مهدیس خندهاش گرفت: ـ سر این موضوع ناراحتی؟ ـ نمیدونی چقدر اذیت کنن که... با همه چیز زن...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 70
مهدیس کلافه به اتاق رفت. وقتی به یاد این جمله کیوان که به جای بچه سگ داشته باشند میافتاد از شدت ناراحتی لبانش را روی هم میفشرد. با مهگل تماس گرفت و همه چیز را گفت. مهگل گفت: ـ والا چی بگم مهدیس؟ کیوان مثل نیما نیست به این چیزا اهمیت بده. خودت همه اینارو میدونستی و قبولش کردی. مهدیس عصبی ا...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 71
صبح، مهدیس باآشفتگی راهی محل کارش شد. از کیوان خبری نبود. نه تماسی و نه پیامی. با خودش فکر کرد: «یعنی اون سگ انقدر براش مهمه؟!» بغضش گرفته بود و سعی داشت آن را فرو دهد. بدجوری احساس سر خوردگی میکرد. پس از پایان ساعت کارش به خانه برگشت. باز هم خبری از کیوان نبود. به گوشیاش نگاه کرد. تماسی نداش...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 72
بالاخره پس از انتظاری کشنده و هیجان انگیز، نام کیوان برای دریافت جایزه بهترین کارگردانی اعلام شد و جیغ مهدیس به هوا رفت: ـ وای!کیوان! فیلمت برنده شد! تبریک میگم! تبریک میگم! نگاه کیوان آرام بود اما معلوم بود در دلش چه غوغایی برپاست. تبسم کرد و او را به آغوشش فشرد: ـ ممنونم عزیزم! ممنونم...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 73
فصل 25 تا هفته بعد مهدیس نمیگذاشت آب در دل کیوان تکان بخورد. قدر تک تک لحظاتی که در کنار هم بودند میدانست و از جان و دل برایش وقت میگذاشت. شب پس از خوردن شام پای فیلم مورد علاقه کیوان نشست و سر بر شانهاش گذاشت و گفت: ـ از الان غصهم گرفته چطوری دوریت رو تاب بیارم. کیوان بوسهای روی موها...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 74
زندایی بیاشتها بود و برای خواب به اتاقی رفت. کیوان هم برای آماده کردن رختخواب او به اتاقی رفت و در بسته شد. مطمئن بود بسته شدن در از طرف زندایی بود تا راحتتر بتواند با کیوان صحبت کند. در حین دم کردن چای یک لحظه به گوشش رسید که زندایی سیمین گفت: ـ جونش برای خواهر جونش فرزانه در میره. کافیه کو...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 75
فصل 26 مهدیس از صبح که همراه کیوان به فرودگاه آمده بود بیقرار بود. غمی بر دلش نشسته بود که اندازه نداشت. هر چقدر که به ساعت پرواز کیوان نزدیکتر میشد قلبش فشردهتر و اشک در چشمانش جوشش بیشتری میگرفت. کیوان بیتوجه به چشمان کنجکاو گروه سر او را به سینه چسبانید و گفت: ـ زود بر می...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 76
مبینا چتری موهای قهوهای لختش را که از شالش بیرون ریخته بود کنار زد و گفت: ـ میخواستم باهاتون کلاس خصوصی بردارم. لبخندی بر لب مهدیس نشست و به شوخی گفت: ـ مطمئنی؟ مبینا متعجب شد: ـ چطور؟ ـ از من بهترم هست تو این آموزشگاه. مبینا لب گزید و گفت: ـ وای نگید خانم مهدوی! شما بهترینید. خیلیا د...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 77
شب را زندایی در خانه مهدیس گذرانید. مهدیس از توی آشپزخانه به زندایی که به خاطر سر درد شالی به سرش بسته و روی مبل دراز کشیده بود نگاه میکرد. دلش به حالش میسوخت. حتی نمیتوانست تصور کند که در زندگی کیوان زنی باشد! از قوری و کتری برایش چای ریخت و به هال برد. سینی را روی میز گذاشت و گفت: ـ زندا...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 78
به خانه که برگشت از زندایی خبری نبود. پایین رفت و در زد. مادرش در را باز کرد و مهدیس داخل رفت: ـ سلام. زندایی کجاست مامان؟ فرزانه سری تکان داد و گفت: ـ خدارو شکر مسئله حل شد! متعجب پرسید: ـ یعنی آشتی کردند؟! ـ ظهر داییت به زنه زنگ زد اومد اینجا. بیچاره داییت راست میگفت. زنه وضع مالیش خوب ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 79
نفس کوتاهی کشید و منتظر حرفهایش ماند. السا به نقطهای خیره شد و پس از سکوتی طولانی گفت: ـ میدونم درک چیزایی که میخوام بهت بگم برات سخته ولی باور کن همشون راسته و هدفم از گفتنشون فقط روشن کردنته و اینکه داری با چهطور آدمی زندگی میکنی. رنگ مهدیس پرید. مگر کیوان چه کار کرده بود که این دخت...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 80
مهدیس تا رسیدن به خانه به حرفهای السا فکر میکرد. نمیدانست چرا نمیتوانست به کیوان اعتماد کامل داشته باشد. اگر حرفهای السا حقیقت داشت! اگر تهمت نبود! زندگیاش چه میشد؟! با کیوان چه میکرد؟! در خانهاش را با کلید باز کرد و داخل رفت. به اتاق رفت و لپتاپش را روی فرش گذاشت و فلش را به ...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
