پارت شصت و ششم :

چند ضربه به در زد و مادرش در را باز کرد. سلام گرمی داد و داخل رفت و گفت:
ـ خوبی مامان؟ دلم برات تنگ شده بود! گفتم بیام ببینمت!
فرزانه او را به آغوشش فشرد و گفت:
ـ منم همین‌‌طور! خوب کردی اومدی!
مهدیس در را بست و همراه مادرش داخل رفت. روی مبلی نشست و زیپ کیف کوچکش را باز کرد و پاکت پولی از آن در آورد. پاکت را دست مادرش داد و گفت:
ـ بفرمایید!
فرزانه پاکت را با خجالت گرفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    فرزانه حقش بود خاله باشه نه عمه😂😂😂البته بااحترام به تمام عمه های عزیز

    ۱۱ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • میم

    0

    خیلی خوب بود،مهدیس با اون عکس العمل شدید چه زود به حرف کیوان رسید 🙏🏼🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دلش برای مادرش سوخت🧡

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!