دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان عاشقانه آشتی, نویسنده سعیده براز, دنیای رمان

رمان آشتی

  • زبان فارسی
  • 273.7K 👁
  • 2K ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آشتی

آشتی، دختری که به تازگی طعم شیرین ازدواج را چشیده، ناگهان با تلخی‌های زندگی روبه‌رو می‌شود. شوهرش، مردی سرد و بی‌احساس، مدام او را پس می‌زند و تحقیر می‌کند. اما درست زمانی که آشتی خبر بارداری‌اش را به او می‌دهد، شوهرش خانه را ترک می‌کند و دو ماه بعد، خبر فوت او مانند صاعقه‌ای بر سر آشتی فرود می‌آید. آشتی، زنی جوان که هم باردار است و هم عزادار، در میان سنت‌های دست‌وپاگیر خانوادهٔ همسرش گرفتار می‌شود. طبق رسوم، او باید با یکی از مردان خانوادهٔ همسرش ازدواج کند تا فرزندش در آن خاندان بزرگ شود. اما آیا آشتی می‌تواند با این تقدیر تلخ کنار بیاید؟ آیا عشق گمشده‌اش را در میان این اجبار و سنت پیدا خواهد کرد؟ رمان «آشتی»، یک رمان عاشقانه و رمان اجتماعی است که به چالش‌های زندگی زنان در جامعه‌ای سنتی می‌پردازد. این رمان، داستان عشق، غم، امید و تلاش برای بقا را به تصویر می‌کشد.

پارت اول

فصل اول
-آشتی زود باش، دیر کنی باید با آژانس بیای گفته باشم !!!
دستی که داشت به سمت لوازم آرایش می رفت رو هوا خشک شد ،می دونستم شوخی نداره و اگه دیر کنم واقعا باید با آژانس برم.
بی هیچ حرفی داخل ماشین نشستم.صدای ضبط رو زیاد کرد و این یعنی دوست نداره حرف بزنم.
وقتی ماشین رو پارک کرد با قدمهای سریع و بلند به سمت فرودگاه رفت.منم مثل بچه ای که به دنبال مادرش میدوه تا گم نشه ،دنبالش می دویدم.
با اینکه رفتارش همیشه همین طوره ولی باز هم دلم از کارش می گیره....تو چشمهام اشک جمع میشه....آرووین توی این دو ماه زندگی یکبار هم منو آدم حساب نکرد.
در همین حین که مدام چشمم به آروین بود تا گمش نکنم ،به چند نفر برخورد کردم و با یه ببخشید دوباره به سمت آروین دویدم تا توی شلوغی فرودگاه گمش نکنم.
بعد از کلی دویدن بالاخره بهش رسیدم.دیدم که دست رو شونه ی مردی گذاشت و با هم مشغول احوالپرسی شدند.
کنجکاو بودم کیه که آروین اینقدر باهاش صمیمی رفتار می کنه ؟!و با دیدنش فراموش کرده که به استقبال عموش اومده.
اونم کی عموی عزیزش....کم کم داشت از این عمویی که هنوز ندیده بودمش بدم میومد .آروینی که نسبت به همه چیز بی تفاوتِ ولی اسم هیمن از زبونش نمی افته!!!
-مگه نیومدی استقبالِ عمو؟؟.پس واسه ی چی زل زدی و هیچی نمی گی؟!
-آخه عموت رو ندیدم!!!
آروین پوزخندی زد و گفت:
-عینک لازم هم شدی انگار!!یعنی تو واقعا این مرد به این گندگی رو کنار من نمی بینی؟؟!!
چشمهام از تعجب گرد شده بود ،انگشت اشاره مو به سمت پسر جوونی که بهش می خورد هم سن وسال آروین باشه گرفتم و گفتم:
-این یعنی ......ایشون عمو هیمن هستند؟؟!!
پسر جوان که تا اون لحظه ساکت بود لبخندی زد و گفت:
-بله .من هیمن هستم.عموی آروین .یه دو سالی هم ازش کوچیکترم.
-خوش اومدید.باید ببخشید من منتظر یه آدم مسن تر بودم با دیدن شما شوکه شدم!
-خواهش میکنم اکثرا اولش کمی تعجب می کنن
هیمن و آروین دوشادوش هم از فرودگاه خارج شدندو آشتی در حال مقایسه کردن آن دو بود.
آروین بور و هیمن سبزه.آروین اخلاق تندی داشت و هیمن انگار مهربان تر بود ...از نظر هیکل مثل هم بودند.
آشتی خودش به سمت در عقب ماشین رفت و روی صندلی پشت نشست .از آروین بعید نبود بدون تعارف به او جلوی هیمن بگوید پشت بشین.در این دو ماه جایگاهش را در نظر آروین می دانست.
او هیچ جایی در کنار آروین نداشت.
- اِ....چرا شما رفتین پشت؟!
-آخه جایی خرید دارم شما بفرمایید جلو.
آروین خوشحال و بشاش تر از همیشه به نظر می رسیدبرعکس همیشه که اصلاحرف نمی زد ،حالا یک لحظه هم ساکت نمی ماند وبا هیمن مشغول گفت وگو بود.
-آروین ....همین جا نگه دار،خرید دارم.شما برید ممکنه طول بکشه.
-باشه
-چی چی رو باشه خب منتظر می مونیم با هم می ریم دیگه.
-ولش کن هیمن.....تعارف نداره که!
آشتی رفت وآنهاراتنها گذاشت.
-راستی شاداماد عروسیتم مبارک باشه .شرمنده نتونستم خودم رو برسونم.
آروین پوزخندی زد و گفت:
هه............عروسی...........اومدم از چاله در بیام افتادم تو چاه.
با تعجب به آروین خیره شدم.
-منظورت چیه؟؟!!
-هیچی بابا ولش کن ....قصه اش مفصلِ.
آروین با این حرفش منو نگران کرد.یعنی چی شده؟زندگیشون به مشکل برخورده؟؟!!
-خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بودواقعا راستِ که هیچ جا شهر خود آدم نمیشه.
آروین با طعنه گفت:
-پس به خاطر همین گذاشتی رفتی؟آره؟
هیمن دستهایش را به علامت تسلیم بالا آورد و گفت:
-من به اشتباهم اعتراف می کنم.فکر می کردم اون ور بهترِه ،البته شایدم بهترِه ولی من طاقت دوری
از شهرمون رو نداشتم.
-باشه بابا تو راست میگی ولی خیلی نامردی کردی منو با خودت نبردی؟
-اینجوری نگو آروین.خودت که دیدی پدر و مادرت مخالف اومدنت بودند.اگه من تو رو با خودم
می بردم منو مقصر می دونستندکه واقعا هم فکرشون درست بود.دیدی که تو موندگار شدی ،چون من نبردمت.
-اونم چه موندگاری!
آروین کلافه دستی به موهایش کشید وگفت:
-اَه............تف به این زندگی.
-آروین درست حرف بزن ،بفهمم چی میگی؟چرا همش گلایه می کنی؟
-فعلا داریم می رسیم یه وقت دیگه.جلوی این فضول خانم حرف نزنی ها.
-آدم به زنش میگه فضول؟؟!!
ولمون کن تو رو خدا حوصله ی درسهای اخلاقی تو رو ندارم.
با این حرف آروین دیگه صحبتی نکردم.قبل از رفتنم آروین این طور بی حوصله و بد اخلاق نبود.
نمی دونم چرا اینقدر از دست زنش شاکیِ؟!اصلا مگه به خواست خودش ازدواج نکرده؟
خسته ی راه بودم، ولی با دیدن زادگاهم کمی انرژی گرفتم . میدون قباد ،نبوت، دلم برای پارک آبیدرش لک زده. از دیدن مردم هایی که با لباس کردی تو کوچه و خیابون قدم می زنند احساس غرور میکنم.من عاشق این مردم و این شهرم.نمیدونم چطور تونستم این مدت رو دور ازهمه ی اینها زندگی کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان آشتی
  • هستی

    در پارت 50

    آخیشششش دلم خنک شددد آشتی جان یه ذره ام اینجوری باشی بد نیستاا

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۸

    0

    چطوری قفلش باز میشه هرچی بالا پایین میکنم چیزی نمیفهم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام خسته نباشید موضوع داستان خیلی جالبه ولی راوی ها خیلی زود عوض میشه و نیاز به باز خوانی داره یادتون ایده جالبیه من از زایمان به بعد متاسفانه قفل خورد نمیدونم چه جوری میتونم عضویت بگیرم و جلد دوم اسپویل ادامه رمان نیست ممنون میشم راهنمایی کنید

    ۵ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 40

    آشتی و هیمن عاشق هم میشن و بهم میرسن

    ۵ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 10

    راوی داستان کیه؟ آشتی یا هیمن؟ اولش از زبان آشتی بود ولی بعد از زبان هیمن. یجایی هم انگاری دانای کل شد.

    ۵ ماه پیش
  • رها

    0

    سلام رمان زیبایی بود ممنون از نویسنده اما خوب بقیه رمان رو از کجا بخونیم اسم جلد دومش چیه ؟ من مشتاقم ادامه اش رو بخونم ممنون میشم راهنمایی ام کنید

    ۸ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    آشتی ۲

    ۸ ماه پیش
  • سحربانو

    در پارت 60

    طفلی آشتی 🥹

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 340

    خواننده همیشه منتظر وهیجان زده میزاره که واقعا عالیه

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 70

    واقعا همسر دختره خیلی آدم احمقیه

    ۹ ماه پیش
  • زیتون

    0

    اسم جلد دوم رو بفرمایید

    ۹ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    اینکه داستان به قسمتی که می رسد علامت قفل میآید ونمیشود ادامه داستان راخواند هر کاری هم میکنم وبارتایت نکات که شما گفتین باز هم نمیشود خواندبنظرم این ضعف است اینطور نمی توانیم ادامه داستان را بخوانیم

    ۱۰ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    جلد دوم داره بایداونو بگیرید

    ۱۰ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    اینکه داستان به قسمتی که می رسد علامت قفل میآید ونمیشود ادامه داستان راخواند هر کاری هم میکنم وبارتایت نکات که شما گفتین باز هم نمیشود خواندبنظرم این ضعف است اینطور نمی توانیم ادامه داستان را بخوانیم

    ۱۰ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    بله مشتاق شدم ببینم سرانجام این پیوند ورابطه هیمن و آشتی به کجا میرسد

    ۱۰ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    داستان زیبایی دارد سلیس و روان درعین سادگی جذاب

    ۱۰ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 230

    بله قلمت مانا

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟