آشتی به قلم سعیده براز
پارت دوم :
سر سفره نشسته بودیم و من به طور غیر ارادی رفتار آشتی رو زیر نظر گرفتم ولی هیچ رفتار نادرستی ازش ندیدم که باعث این حال و روز آروین باشه!نمی دونم شاید هم آشتی بد اخلاق باشه!!
-دستت درد نکنه آشتی خانم واقعا دلم هوس قرمه سبزی کرده بود.
آشتی اینقدر غرق در افکارش بود که صدامو نشنید.همین طور خیره به لیوان توی دستش بود.
-آشتی
با صدا زدن آروین که بیشتر شبیه فریاد بود آشتی از جا پرید و گفت:
-بله!چی؟.........چی شده؟
-هیمن ازت تشکر کرد ولی انگار جنابعالی تو هپروت تشریف دارین!
-آها .........ببخشید عمو جان فکرم مشغول بود ،نوش جان.
-بهش نگو عمو خوشش نمیاد،مگه چندسالشه؟
-آخه من عمو ندارم ،دوست دارم شما رو عمو صدا بزنم.اینجوریم راحت ترم.البته اگه اشکالی نداره؟
با چشمهاش التماس می کرد که قبول کنم.
-نه چه اشکالی داره!البته فقط تو می تونی از این کلمه استفاده کنی.
بعد از خوردن غذا وارد پذیرایی شدیم و آشتی مشغول جمع کردن میز شد.
-ندید بدید عقده ای!
-آروین یواش تر ،می شنوه.
-خب بشنوه به درک.
-آخه من که تا حالا ازش چیزی ندیدم با حرفهای تو آدم فکر میکنه زنت یه غولِ دو سره.
-غول دو سر هست ولی حالا با هم قهریم مثلا باهام سرسنگینِ.اون روی آویزونخودشو نشون نداده هنوز.
- چی بگم؟!ولی بازم این طرز حرف زدن در مورد زنت درست نیست.
- تو رو خدا هیمن اینقدر درس اخلاق نده.درسته که عموم هستی ولی یادت نره من از تو دوسال بزرگترم.
- خیلی خب............تو قبلنا اینقدر زود رنج نبودیا؟!
ازپذیرایی به آشپزخونه نگاهی انداختم ،مشغولِ شستن ظرفها بود....به این زن عفریته بودن نمی آمد!!!
آشتی در حال شستن ظرفها بود وغمگین و ناراحت از طرز برخورد همسرش .اصلا نمی دانست دلیل رفتار آروین چیست؟!
ای کاش به سادگی از برخورد سرد آروین موقع خواستگاری نمی گذشت.تقصیر خودش بود .آنقدر محو ظاهر و تیپ آروین شده بود که همه ی مسائل را به راحتی ندید گرفت.
همه ی افکار بد را کنار زد.فقط امروز کمی خوشحال بود چرا که با آمدن این عموی کوچک (در ذهن خودش به هیمن عموی کوچک می گفت) آروین از لاکِ خودش بیرون آمده بود و بیشتر در خانه می ماند.
الو سلام آروین
- سلام هیمن ،چطوری؟
- ممنون ،جانم کار داشتی؟
- امشب بابااینا میان خونه مون برای دیدن تو.،خواستم بگم واسه ی شام جایی نری.
- باشه .ولی زحمت شد واسه ی خانومت
- اونو ولش کن.اون عادت داره به شستن و سابیدن.
- آرویـــــــــــن
- باشه بابا توأم شدی وکیل مدافع اون.یادت نره عموی منی باید از من طرفداری کنی .
- من طرف حقم.
- آهان .بله حق .......یادم نبود شما آدم درستکاری هستید.
- خودت کی میری خونه؟
- من دیر میام
– شاید خانومت کاری داشته باشه .خریدی...چیزی؟
-خودش می تونه ،میگی چیکار کنم از کارم بزنم؟
- حالا خوبه صاحب مغازه خودتی و کسی نیست ازش دستور بگیری و اینجوری مینالی.خودم زودتر میرم اگه خریدی هم داشت انجام میدم.
- باشه آقای طرفدار حقوق خانم ها ،فعلا.
اصلا معلوم نیست این مدت که نبودم چه اتفاقی افتاده که آروین از این رو به اون رو شده.نمیشه یک کلام باهاش حرف زد ،زود بهش برمی خوره.
-آشتی ........چطوری؟
- سلام عموجان .ممنون .یه لحظه گوشی ....ای وای....ای داد....
هیمن گوشی رو عقب برد و به آن زل زد و دوباره به گوشش نزدیک کرد.
-آشتی ..........آشتی...........چی شد؟!
- الوووووووووو
- چرا نفس نفس می زنی؟
- نگران نباشید .چیزی نیست ،غذام داشت می سوخت آخه امشب قرارِ خانواده ی آروین بیان .دست تنهام کلی کار دارم .تازه خریدم هم دارم.
- هیمن دلش به حال لحن عاجزانه ی آشتی سوخت و لبخند زد.
- نگران نباش .خرید با من لیست کن واسم بفرست.
- وای عالیه.ممنون.الان می فرستم.
بنده ی خدا آشتی.آروین بی فکر مهمون دعوت کرده یه کمکی هم نمی کنه.
وقتی وارد خونه شدم آشتی رو در حال دویدن دیدم.چشمش که به من افتاد سریع از روی دسته ی مبل شالی برداشت و روی سرش انداخت.بعد هم خریدها رو از دستم گرفت و باز هم دوید.
-دستتون درد نکنه.وای کلی کار دارم .داره دیر میشه.
هیمن به حرکات پر از استرس و نگران آشتی نگاه کرد .باید آرامش می کرد با این حال به شب نرسیده از پا می افتاد.
-خواهش میکنم ،منم کمکت میکنم.این مهمونی به خاطر من داره برگزار میشه،حداقل کمکی کرده باشم.
- ای کاش آروین بود تا به شما زحمت نمی دادم.
- حالا بگو چه کاری از من بر میاد؟
آشتی به سمت آشپزخونه رفت و مشغول درست کردن سالاد شد.
-چه کاری بلدید عمو جان؟
- تمیزکاری،از غذا درست کردن زیاد سر در نمیارم.
- همین هم کمک بزرگیه. لطفا خونه رو جارو بکشید و گرد گیری کنید.بازم باید ببخشید واقعا لطف می کنید.
- کم تعارف کن.من رفتم سراغ کارم.
کل خونه رو جارو کشیدم و گردگیری کردم.آشتی هم مدام می دوید و می گفت وای دیر شد.
هم از کاراش خنده ام می گرفت و هم دلم براش می سوخت.معلوم نبود آروین چطور باهاش رفتار میکنه که اینقدر از خراب شدن چیزی ترس داره.ای کاش آروین قدر زن و زندگیشو بدونه من که اون ور تنهایی کشیدم می فهمم چقدر خوبه وقتی به خونه میای چراغ خونه ات روشن باشه.
کارم که تموم شد لباسمو عوض کردم که زنگ درو زدن و بعدش صدای آشتی اومد.
-ای وای.......من که هنوز آماده نشدم.
- عمو.......عموجان
- بله
- عمو تو رو خدا برو در رو باز کن من هنوز آماده نشدم ،بگید الان میاد تو اتاقه باشه؟حواستون هست؟
- آره حواسم هست.برو زود باش.
درو که باز کردم محمد در آغوشم گرفت چند باری بوسم کرد.
-داداشت فدات بشه .قربونت برم.بلاخره اومدی؟خوش اومدی ،خوش اومدی.هیمنم برادر یکی یک دونه ی من.
- خدا نکنه محمد جان ،بفرما خوش اومدی.
با شادیه زن برادرم هم احوالپرسی کردم . آرتین و آرینا را در آغوش گرفتم و بوسیدمشون.حالا دیگه آرینا یه دختر کوچولو داشت اما آروین هنوز بچه ای نداشت .می دونستم مشکل داره و نمی تونن بچه دار بشن.
بعد از وارد شدنشون شادیه با تعجب پرسید :
-پس آشتی کو؟!آروین کجاست؟
- تو اتاقِ الان میاد.آروینم مغازه است گفت یکم دیر میاد.
اخمهای شادیه تو هم رفت ،نمی دونستم از دیر اومدن آروین ناراحت بود یا آشتی؟یا شاید هم از حضور من پیش عروسش؟
با دیدن اخمهاش دست وپامو گم کردم .خدا به داد آشتی برسه.
-سلام .....خوش اومدید.
- آشتی نباید تو اول به استقبالمون میومدی؟
- چـــــــ.....چرا....ولی.....
- ولی چی ؟چه دلیلی واسه ی این کارت هست؟این بی حرمتی به مهمون به حساب میاد ،نمیدونستی؟
آشتی سرشو پایین انداخت و چند لحظه سکوت کرد .فکر کنم داشت بغضشو قورت می داد.
بعد هم با صدای لرزونی گفت:
-ببخشید حق با شماست.
حتما بعد از امشب باید به فکر یه جایی واسه ی خودم باشم .احتمالا هیچکس به غیر از آروین از اینجا موندن من راضی نیست.
بالاخره بعد از چند بار تماس گرفتن با آروین،آقاتشریف آورد.جالب اینجابود هیچکس از آروین ناراحت نبود که چرا دیر کرده ولی برای چند دقیقه تأخیر آشتی چه اخم وتخمی راه انداختن.
موقع سفره انداختن می خواستم برای کمک بلند شم ولی با وجود حساسیت های شادیه ترجیح دادم علی رغم میل باطنیم سر جام بشینم.این آروینم انگار نه انگار.... فقط سرش تو گوشیش بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نازنین
0تا الان که پارت ۳بد نبودش
۱ سال پیشزبنب
0خیلی عالیه متشکرم
۱ سال پیشاسنات
1جالب به نظرمیرسه
۱ سال پیشمهسا
0خیلی جذابه ممنون از نویسنده
۱ سال پیشنازی
0چه بی شخصیتت اه اه
۱ سال پیشخوب
0جداب شده اری
۱ سال پیشNasrin
0خیلی خوووب
۱ سال پیشیگانه
0خیلی این پارت قشنگ. بود
۱ سال پیشیگانه
0خیلی این پارت قشنگ. بود
۱ سال پیشهدی
0رمان خوبیه❤️
۱ سال پیشاوا
0بس کنید از نظر خواستن خووبهههه😭😂
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
آواخسته شد
۱ سال پیشهاله
0متن زیبایی دارد
۱ سال پیشفاطمه
0خیلیواقعا عالی بود
۱ سال پیشZahra
0بسیار عالی
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شعله
1هنوز که کولش رو نخوندم بزارین بخونم بعد