پارت سی و دوم :


آن شب وقتی به خانه برگشتند هر دو ناراحت بودند .ای کاش مجبور نبودند بروند.هر بار به طریقِ
مختلف ناراحت برمی گشتند.
هیمن آرمین را که خوابیده بود درون تختش گذاشت و به پذیرایی برگشت.
ـ آشتی کجایی؟
ـ آشپزخونه ام دارم برات چایی مخصوصت رو دم میکنم.
ـ واسه ی من دم نکن ،میخوام بخوابم .بیا قبلش میخوام باهات حرف بزنم.
آشتی سریع خودش را به هیمن رساند و کنار او روی مبل نشست.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    1

    بااااور کن یه چیز میشه اینا به همین راحتی عقد نمیکنن

    ۱ سال پیش
  • Hamed

    0

    عالیه رمان خیلی قشنگه لذت بردم بیست

    ۱ سال پیش
  • Hamed

    0

    عالیه رمان خیلی قشنگه لذت بردم بیست

    ۱ سال پیش
  • پری

    0

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • پری

    0

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • شبنم

    1

    عالی بود امیدوارم زودتر عقد کنند دلم بد چو شور کیزنه

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    ممنونم نویسنده جان

    ۱ سال پیش
  • کوثر

    0

    خیلی خوبه ممنون

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    پس کی عقد میکنن دیگه ،اینقدر صمیمی بودن یه لحظه فکر کردم عقد کرد خبر نداریم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️