لیست کلیه پارتهای رمان آشتی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان آشتی - پارت 1
فصل اول -آشتی زود باش، دیر کنی باید با آژانس بیای گفته باشم !!! دستی که داشت به سمت لوازم آرایش می رفت رو هوا خشک شد ،می دونستم شوخی نداره و اگه دیر کنم واقعا باید با آژانس برم. بی هیچ حرفی داخل ماشین نشستم.صدای ضبط رو زیاد کرد و این یعنی دوست نداره حرف بزنم. وقتی ماشین رو پارک کرد با قدمهای ...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 2
سر سفره نشسته بودیم و من به طور غیر ارادی رفتار آشتی رو زیر نظر گرفتم ولی هیچ رفتار نادرستی ازش ندیدم که باعث این حال و روز آروین باشه!نمی دونم شاید هم آشتی بد اخلاق باشه!! -دستت درد نکنه آشتی خانم واقعا دلم هوس قرمه سبزی کرده بود. آشتی اینقدر غرق در افکارش بود که صدامو نشنید.همین طور خیره به ل...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 3
یک لحظه صدای آشتی رو شنیدم که به شادیه می گفت: -مادر جون می بینید،همش سرش تو گوشیشه ،من نگرانشم. - نگران برای چی؟!مثل اینکه خوشی زده زیر دلت ها .پسرهای مردم سیگار می کشن،مشروب میخورن و هزار تا کار دیگه میکنن اون وقت تو به یه موبایل دست گرفتن آروین گیر میدی؟ - نه من منظورم...... - منظورت چی ...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 4
هیمن بعد از اینکه احساس کرد همه خوابند، از اتاق خارج شد تا کمی آب بخورد. آروین را روی کاناپه گوشی به دست دید. -آروین چرا اینجا خوابیدی؟ - اِ...تویی؟هنوز نخوابیدی؟ - نه ،جواب منو بده؟ - خوشم نمیاد با اون دخترِ تو یه اتاق بخوابم. خواستم دوباره تذکر بدم که این رفتارت درست نیست ولی یادم اومد با...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 5
آشتی لیست تمام کارهایی را که آروین به آنها حساس بود را نوشت و داخل کشویش گذاشت.با خود می گفت: حتما اشتباه از من است و من بی توجه و فراموشکارم از این به بعد باید بیشتر در انجام وظایفم دقت کنم. آشتی ابتدا سری به کمد لباسهای آروین زد. خاطره ی آن شب هنوز از ذهنش پاک نشده بود.همه ی لباس ها اتو داشت...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 6
-میخوای واست جورش کنم؟ - چی؟؟ - نگوکه اهلش نیستی که اصلا بهت نمیخوره؟شاید خودت یکی از اون خوشگلای اون ور آبی رو داری؟ آروین همچنان سرگرم گوشیش بود و تو بحث ما دخالتی نمی کرد. متوجه این تغییر ناگهانی آشتی شدم ،می خواست جَو رو شاد کنه تا من ناراحت نشم . معلومِ روحیه ی شادی داره و کنار آروین ...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 7
خوشبختانه با رسیدنمون به روستا و حال و هوای عروسی ،ماجرای آروین از سرِهردوتامون پرید. بعد از احوالپرسی و معرفی شدنم توسط آشتی ،من گوشه ای ایستادم و مشغول تماشای رقص زیبای کردی شدم. آشتی هم برای عوض کردن لباسش وارد خونه شد. این فرهنگ مردمِ من .پایکوبی و شادی ودست در دست هم رقصیدن. آشتی با ...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 8
**************************** نه نباید ..... نباید هیچ حسی بوجود بیاد .من نباید به عروس برادرم طور دیگه ای نگاه کنم .من بی غیرت نیستم. من ناموس دزد نیستم.من نامــــــرد نیستم. هیمن با پاهایی لرزان از خانه خارج شد و حتی یک لحظه هم تصویرحالِ آشتی که پ...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 9
فصل دوم آشتی از بعد از رفتن عموی کوچک خیلی تنها شدم. دیگه آروین رو نمی بینم.شبها خیلی دیر میاد . الان دوباره شده خودِ خودِ واقعیش. آشتی شام درست کرد با اینکه می دانست آروین آخر شب به خانه برمی گردد و غذا نمی خورد. میز شام را چید و به ساعت خیره شد. ـ می دونستم امشبم نمیاد. خودم تنهایی...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 10
صبح به خانه ی پدرش رفت تا آنها را از مشکلش باخبر کند.دیگر تحمل این زندگی را نداشت. بعد از در آغوش گرفتن پدر ومادر و خواهرش به سمت دوقلوها رفت و کمی با آنها بازی کرد. از آگرین احوال شوهرش را پرسید: ـ من چه میدونم! من که باهاش قهرم ولی اگه قرار بود تغییری تو رفتارش بده میومد دنبالم و از بابا م...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 11
ـ مگه میزارید من حرف بزنم که دروغ بگم. همه ساکت شدند. ـ مدام از من دوری میکرد و میگفت من در حد واندازه ی اون نیستم .در شان اون نیستم.شبها دیر به خونه میومد،بهم محل نمی ذاشت. روزی که از خونه رفت بی دلیل نبوداونم این بود که من .... من باردار شدم. و اون می گفت، تو میخوای منو اسیر کنی. نه خودتو...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 12
جای خالی آروین اصلا حس نمیشد چرا که آروین هیچگاه در کنار آشتی نبوداما حالا اوضاع فرق کرده بود .یک موجود کوچک درون بطن آشتی در حال رشد بودوتمام احساسات آشتی را برانگیخته بود. انگیزه ای برای ادامه ی زندگی اش شده بود. آشتی وقتی ویار داشت و حالش بد میشد ،دلش پدر بچه اش را میخواست تا با نگران...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 13
آشتی بی حال در جمع خانواده ی شوهرش نشسته بود.محمد وشادیه با خوشحالی به شکم کوچک او نگاه می کردندو گاهی اشک در چشمانشان جمع میشد. آرینا هم مدام قربان صدقه ی برادر زاده متولد نشده می رفت و «فداش بشه عمه» از دهانش نمی افتادو این وسط آشتی از نگاه خوشحال آرتین هیچ خوشش نیامد. در این بین بارین...
بروزرسانی در : ۴۵۶ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 14
آشتی که سکوت دوباره ی پدر را دید خودش به حرف آمد. ـ من به هیچ وجه حاضر نیستم این پیشنهاد رو قبول کنم. محمد : آخه دختر خیره سر پس میخوای چیکار کنی؟بمونی خونه پدرت مدام خواستگار رد کنی؟مثل اینکه بدتم نیومده؟! آشتی دلش سوخت.ساکت شد تا کمی آرام شود و بعد حرف بزند. ـ فعلا پاشو برو وسایلت رو ج...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 15
ـ آرتین یه چیزی رو تو گوشت فرو کن تا همیشه برای بچه ام فقط یه عمویی.پس فقط مثل یک عمو رفتار کن. ـ خوب بلدی حال آدمو بگیری با همین زبونت سرخت آروین رو از خونه فراری دادی نه؟؟؟ از عصبانیت به حد انفجار رسیدم. ـ با آروین هیچ وقت اینطور رفتار نکردم ولی بعد از آروین با هر مردی دیگه ای همین طورم....
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 16
هیمن خود را بی کس و تنها دید ،آرتین پدر ومادر داشت و می توانست به کمک آنها به آشتی برسد ولی هیمن چه؟نه پدر نه مادری فقط یک برادر که مطمئنا آرتین برایش اولویت داشت .بدتر از همه خود آشتی بود.آشتی تغییر کرده بود ،بی تفاوت و سردو این بیشتر ازهرچیزی هیمن را می ترساند. چند وقتی از آمدن هیمن می ...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 17
هیمن سخت مشغول برپایی مغازه ی جدیدش بود ،بوتیک لباس های مردانه . محمد هیمن را برای شام دعوت کرده بود ،هر چه هیمن عذر و بهانه آورد محمد قبول نکرد و اصرار که باید بیایی و این اصرار کمی مشکوک نبود!؟ هیمن ناراضی به خانه ی برادرش رفت و از خدا خواست که آشتی آنجا نباشد بلکه این دل سرکوب شده دوباره...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 18
باران آرام آرام می بارید و آشتی از پنجره به کوچه نگاه می کرد .مادربزرگ نیم ساعتی بود که به خواب رفته بود.شادیه تماس گرفته بود که فردی با شرایط آشتی پیدا شده و حاضر به ازدواج با اوست و حالا برای صحبت به خانه اش می آید،آشتی خود را آماده برای مخالفت و عوض کردن نظر آن شخص می کرد. زیر باران ...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 19
ولی از همین حالا خبر را پخش کردند تا دیگر کسی نیت خیری نداشته باشد! و انگار در همین مدت کوتاه هیمن چند سال جوان تر شده بود .عذاب وجدان خواست تا حال خوشش را خراب کند که یاد رفتارهای بد آروین با آشتی افتاد و اینکه او هیچ وقت اشتباهی مرتکب نشده . عذاب وجدان هم دید بی انصافی است که هیمن را اذی...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 20
دوباره ناخواسته به هیمن گفته بود عمو و حسابی حال هیمن را گرفته بود ولی بیشتر از شنیدن کلمه ی عمو بغض صدای آشتی حال هیمن را گرفته بود. ـ من باعث مرگ آروین شدم آره؟ اون از من و بچه فرار کرد تقصیر منه؟آره؟آخه خودش گفته بود بچه نمیخواد من گوش نکردم. ـ خودت رو با این فکرهااذیت نکن .چند وقت بعد ا...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
- 1
- 2