دوست داشتی؟
رمان  آوای نمناک عشق اثر نرگس رضایی

رمان آوای نمناک عشق

  • زبان فارسی
  • 47.5K 👁
  • 475 ❤️
  • 271 💬

خلاصه رمان عاشقانه آوای نمناک عشق

وقتی دست تقدیر، قلب های دو عاشق را با انتقامی به جا مانده از روزهای دور جدا کند، این عشق تا چه اندازه باید ناب و واقعی باشد که تمام دستها را برای رسیدن دوباره اش به معشوق کنار زند؟ همسفر روزهای بارانی دو عاشق باشید در «آوای نمناک عشق» در گذر از حادثه ها و تردیدها..... با عشق ممکن است تمام محال ها با سپاس فراوان از همیشه همراه لحظه هایم.

قسمتی از متن رمان آوای نمناک عشق

بی اعتنا از کنار پنجره رد شدم. صدای جیغ و گریه ی پسر کوچک کل راهرو را پر کرده بود. کنار در اتاق ایستادم و به تلاش بی نتیجه پرستار شیفت خانم محمودی خیره ماندم. قبلاً در گروههای دیگر با او کار کرده بودم و می دانستم با آنکه سالها تجربه کار در بخش کودکان را دارد امّا هیچ گاه انعطاف و تحمل بیشتری نسبت به کودکان نداشت. پرستار دیگر دست پسر بچه را گرفته بود و خانم محمودی به زور می خواست از دستی که دیگر رگ نداشت رگ گیری کند. به صورت گریان و خیس از اشک پسر بچه که پویان نام داشت نگاه کردم. چند روزی بود که بستری شده بود و عمل انسداد روده اش به زودی انجام می شد.
نگاهم برای لحظه ای روی چشمهای سرخ مادر پویان که روی زمین نشسته بود افتاد. درد و استیصال را از چشمهای بارانی اش می خواندم. تعلل را جایز ندیدم. وارد اتاق شدم و آرام دستم را روی کمر خانم محمودی گذاشتم برگشت و ایستاد. صورتش عرق کرده بود و مقنعه اش در جدال با پویان کوچک کج شده بود.
ـ خانم محمودی عزیز خسته نباشین، اجازه می دین من امتحان کنم؟!
کلافه مقنعه اش را صاف کرد و آنژوکت را روی تخت رها کرد.
ـ کلافه ام کرده، حتماٌ باید رگ گیری بشه چون پرهیز غذایی داره و نباید هیچی بخوره.
آرام سر تکان دادم.
ـ نگران نباشید.
خانم محمودی و پرستار همراهش از اتاق پویان خارج شدند. آرام به صورت خیس پسر بچه لبخند زدم و کنارش روی تخت نشستم. ساکت شده و هر از چند گاهی با هق هق بینی اش را بالا می کشید. دستمال کاغذی را از روی میز فلزی کنار تخت برداشتم و آرام اشک ها و بینی اش را پاک کردم.
مادرش از روی زمین بلند شده بود و کنار پویان ایستاد هر دو با تعجب به صورتم نگاه می کردند.
خودکارم را از جیبم بیرون آوردم. دوباره صدای جیغ و گریه اش بلند شد. ترسیده بود مبادا سوزن بزرگتری آورده باشم.
آرام در خودکار را باز کردم و کف دستم شروع کردم به کشیدن. همان خرس کوچولوی تپل را که از کودکی از پدرم آموخته بودم. ساده بود کشیدنش. چند دایره کوچک و بزرگ... نگاهش کردم، گریه اش قطع شده بود و با کنجکاوی به نقاشی کف دستم نگاه می کرد.
ـ می خوای روی دست تو هم بکشم پویان؟!
سرش را چرخاند و به مادرش که با لبخند قدرشنـاسانه ای نگاهـم می کرد خیره شد و بعد سرش را به علامت تأیید پایین آورد.
روی دستش را نگاه کردم رگ مناسبی نداشت. هر دو دستش را چک کردم. قبلاً از هر دو رگ گیری شده بود.
با تعجب نگاهم کرد. آهسته گفتم: آقا خرسه دوست داره از درخت بره بالا. و بعد به پاهای سفید و لاغرش نگاه کردم. با انگشت به پایش اشاره کردم.
پایش را جلو آورد. با انگشت یکبار دیگر چک کردم. بهترین رگ را همانجا داشت. دور رگش دایره کشیدم. شد صورت خرس بقیه نقاشی را هم کامل کردم ولی صورت خرس را کامل نکشیدم.
با تعجب پرسید: پس صورتش چی؟!
گردنم را کج کردم و گفتم: صورتش رو نکشیدم چون خیلی ناراحته؟!
ـ چرا ناراحته؟
ـ چون نمی تونه غذا بخوره؟
ـ آخه چرا؟!
ـ چون راه غذا خوردن نداره.
ـ خوب براش راه غذا خوردن هم بزار.
به شلنگ باریک و نازک سرم اشاره کردم.
ـ راهش از این سوزن نازک و شلنگِ باریکه، از اینجا می تونه آب و غذا بخوره.
با تردید نگاهم کرد، ترسیده بود باز. آرام گفتم: قول می دم دردت نگیره.
پایش را جمع کرد.
با ناراحتی گفتم: بخاطر خرسی، نمی خوای خوشحال بشه؟
با ترس و شک پایش را جلو آورد.
به مادرش اشاره کردم.
ـ مامانی میشه شما هم یه خرسی روی بخار شیشه ها بکشی می خواد دوست خرسی ما بشه.
بهترین راه برای اینکه حواسش را از درد سوزن سرم پرت کنم همین بود. آرام و با دقت سوزن را در پوست ظریف پایش فرو کردم. وقتی که خون در مخزن سوزن آنژوکت پر شد نفس راحتی کشیدم.
خواست دوباره پایش را جمع کنه که گفتم: پویان نگاه کن ببین الآن صورت خرسی چقدر خوشحاله.
به نقاشی که حالا روی چسب های سفید دور محل سوزن کشیده بودم نگاه کرد و لبخند کمرنگی زد.
ـ دیدی گفتم درد نداره حالا آروم دراز بکش.
مادرش با رضایت و اندوه به صورتم لبخند زد.
به دانه های بیرنگ سرم که تندتند پائین می افتادند نگاه کردم. حس کردم کسی کنار در ایستاده. حدس زدم خانم محمودی یا یکی از همراهان باشد امّا وقتی سرم را برای دیدنش چرخاندم کسی کنار در نبود.
خم شدم و به صورت آرام پویان لبخند زدم:
ـ قول بده مراقب خرسی کوچولو باشی...
به سمت ایستگاه رفتم. یکی از دخترها با دیدنم اخمی کرد و پشت کامپیوتر نشست. بقیه هم آرام با هم پچ پچ می-کردند. ناشناس نبودند امّا آشنایی زیادی هم با این گروه جدید نداشتم.
خانم محمودی لیوان چای رو پر از چای کرد و روی میز گذاشت. هنوز بدنم از خواب دیشب درد می کرد. نگاهی به ساعت انداختم. چند ساعتی تا پایان شیفت کاری باقی مانده بود که صدای پیج اورژانس آمد.
ـ کد نود و نه اورژانس
ـ کد نود و نه اورژانس
هم زمان صدای زنگ تلفن ایستگاه بلند شد.
خانم محمودی گوشی را برداشت. مکالمه اش را می شنیدم.
ـ بله، بله دکتر! نه خیر خانم صابری نیستن، جایگزین ایشون هستن. خانم یکتا، بله حتماً آقای دکتر الآن می-فرستمشون پائین.
تماس که قطع شد خانم محمودی روبه رویم ایستاد و نیم نگاهی به لیوان چایم که هنوز به نیمه نرسیده بود انداخت.
ـ خانم یکتا باید برین اورژانس.
با تعجب گفتم. اورژانس؟!
ـ بله کد اعلام شده متأسفانه مورد تصادفی داریم یه دختر هفت ساله و مادرش رو که تصادف کردن آوردن آقای دکتر صدر برای اتاق عمل دستیار احتیاج دارن.
لیوان چای را روی میز گذاشتم و بلند شدم.
تعجب کرده بودم، معمـولاً در چنین مواقـعی پرستار بخـش پیج نمی شد.
با حیرت گفتم: دستیار؟ برای اتاق عمل؟!
خانم محمودی ابروهایش را بالا داد: اینطور دستور دادن.
با عجله به سمت آسانسور رفتم. اورژانس شلوغ بود. تخت ها را یکی یکی رد کردم. آنجا بود. کنار تخت سی پی آر. دختر بچه کوچک و ریزنقـشی که موهای بلنـد و طلایی داشت دراز کشیده بود و بی تابی می کرد. دور پا و گردنش را آتل بسته بودند. قسمت هایی از صورتش در اثر خراش و کشیدگی خون آلود شده بود و تکه های ریز شیشه در موهای بلندش پر شده بودند. بی تابی مادرش را می کرد.
دکتر صدر داشت معاینه اش می کرد. جلو رفتم و آهسته سلام کردم. برگشت امّا به صورتم نگاه نکرد.
انگار منتظرم بود که گفت: ضربان قلب رو می خوام آنژوکتی که عوامل اورژانس وصل کردن خراب شده.
جلوتر رفتم... باز همان عطر تلخ در ریه ام پیچید. سعی کردم حس بدی را که داشتم پنهان کنم و در آن لحظه تنها به کارم تمرکز کنم.
دخترک آن قدر بی تابی و تقلا می کرد که نمی توانستم آنژوکت را وصل کنم. دائم مادرش را صدا می زد.


بیشتر بخوانید

سلام به تمام خوانندگان عزیز
این کتاب چاپ شده و دارای مجوز ارشاد و حق نشر هست.
نویسنده عزیز این کتاب رو به صورت رایگان برای شما قرار دادند.

نظرات رمان آوای نمناک عشق
  • فاطمه

    1

    رمان جالب وزیبایی بود واقعا دست مریزاد داری نرگس خانوم خسته نباشی من فکر کنم سه تا از رماناتونو خوندم. من رمان خون قهاریم وخیلی علاقه دارم به طرز نوشتن روان و خوش خوان شما وهمچنین به کسایی که حرمت قلمی که در قرآن به آن قسم خورده نگه میدارن.

    ۳ روز پیش
  • فاطمه

    1

    عالی بود خیلی ولی یه کمی غمگین بودنویسنده جان دست مریزاد داری فکرکنم این دومین کارت بود که خوندم خیلی روان وزیبا مینویسی وزیاد هم کش نمیدی

    ۳ روز پیش
  • رقیه

    1

    رمان خوبی بود اما زود تموم شد

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    1

    خیلی یهویی تموم شد ، ولی درکل رمان قشنگی بود

    ۳ هفته پیش
  • بهار

    1

    خیلی خوب بود و خوبیش این بود که زیادی روی جزییات الکی مانور نمیداد و اصل مطلب رو بیان میکرد

    ۴ هفته پیش
  • سمانه

    4

    خیلی قشنگ بود اما کاش انقد سریع تموم نمیشد دلم میخواست با جزئیات بیشتری به پایان می رسید نه یهو تموم شه

    ۲ ماه پیش
  • سلام

    0

    تموم نشده که؟ در حال نگارشه

    ۴ هفته پیش
  • مبینا

    0

    تموم شده من تا حالا سه بار هست که خوندمش🤭😊

    ۴ هفته پیش
  • آوا

    1

    بنظرم جنایی و پلیسی اش میتونست قوی تر از عاشقانه اش باشه . طبق نظر کاربرا رمان رو انتخاب کردم .بازم از نویسنده تشکر می کنم؛ امیدوارم دلگیر نشده باشید🌹

    ۱ ماه پیش
  • یه خواننده

    1

    رمان قشنگی بودو قلم نویسنده خیلی خوب بود. ارزش خوندن رو داره👌🏻و یه سوال کسی رمان اینجوری پلیسی و عاشقانه خوب سراغ داره ؟

    ۳ ماه پیش
  • مهدیس

    1

    رویای مات رو هم از این نویسنده حتما بخونین عالیه

    ۳ ماه پیش
  • آتوسا

    1

    این رمان عالیه عالی

    ۲ ماه پیش
  • آوا

    2

    خیلی رمان خوبی بود یکم عاشقانه ش بیشترم بود خیلیم عالی

    ۱ ماه پیش
  • رقیه

    1

    خیلی خیلی رمان قشنگی بود 🥰🥰🥰 دست نویسندش درد نکنه که همچین داستان خوشگلی نوشته 🙏🙏🙏🙏🙏

    ۱ ماه پیش
  • گراوند

    1

    من آدم سخت گیری هستم و این رمان رو دوست داشتم بنظرم سطح خوبی داشت

    ۱ ماه پیش
  • نازلی

    2

    خیلی قشنگ بود خیلی دلم برا اوا سوخت حقش این نبود 🥲🥺💜

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    2

    عالی بود رمان قشنگی بود

    ۱ ماه پیش
  • M.j

    1

    رمان جالبیه، اتفافات داستان واقعیه و اغراق آمیز و تصنعی نیست به خاطر همین ارتباط مخاطب می تونه ارتباط خوبی با داستان بگیره

    ۲ ماه پیش
  • Kiana

    1

    رمان خیلی خوبی بود

    ۲ ماه پیش
  • AMORAJIKO

    5

    خیلی وقت بود رمانی به این خوبی که منو جذب خودش کنه نخونده بودم. رمان عالی بود. رفتارای نگین یکم رو مخم بود.از همین تریبونم اعلام می کنم من رو سیاوش کراشم اگر سیاوش گونه ای هست برام پیام بذاره😂

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!