شومینه به قلم نرگس نعمت زاده
پارت صد و هشتم :
سریع راهنما زدم و کشیدم بغل.
آرامش با تعجب و تحکم پرسید :
واسه چی وایسادی؟
برگشتم عقب و گفتم : باید دارو های بابامو می گرفتم می بردم یادم رفت!
الان هم اگه بخوام شما رو بذارم خونه برم بگیرم دیر می شه.
میشه با هم بریم دم داروخونه من دارو ها رو بگیرم برسونم دست ننم؟
معلوم بود اول می خواست بگوید نه و باز زورش را به رخم بکشد، اما در نهایت رویش را برگرداند و خیلی عادی گفت :
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
3نرگس خانم لطفاً زود پارت بزارید . مردیم از کنجکاوی ولی اگه مامانه حامی آرامشو ببینه خیلی خوب میشع و از این جور حس های مادر فرزندی . ممنون از نرگس نعمت زاده عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا ❤️❤️❤️
۵ سال پیشنسرین
6دیدین دفعه ی پیش درست حدس زدم😂😂 حامی با ارامش رفتن برا مامانش دارو بگیره بعد ...
۵ سال پیشهستی
6ارامش و ببینه چی میخاد بگه اون کیه اخه😑🤔
۵ سال پیشیاشیل
4عالی بود فقط لطفا پارت هارو زیاد کنید
۵ سال پیشرها
23اومیدوارم به هر دلیلی هم که شده مامان حامی آرامشا ببینه🤲🤲🤲🤲😿😿😿👻👻👻
۵ سال پیشدخترجنگل
25عااالی، فقط اگه مامان حامی، آرامشو میدید، خیلی بهتر میشد
۵ سال پیشسولماز
12آره خیلی خوب میشه
۵ سال پیشهانی
14عالی بود ممنون
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...
حاتم
5حامی باید به آرامش تعارف میکرد تا وارد خونشون بسه