سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت سوم :
انگار هوا کمتر از کم شد... نفس عمیقی کشیدم ولی انگار شش هایم بی هوا باز و بسته می شوند. سرفه کردم، گلو و بینی ام می سوخت. دستم را تکان دادم ولی فضا کم بود و خیلی محدود توانستم حرکت کنم.
حرصم در آمده بود، نه حرکتی نه هوایی...
سرفه دیگری کردم و حریصانه هوا را بلعیدم ولی نمی شد، این حد اکسیژن کم جوابگو نبود. خش خشی را می شنیدم؛ گوش هایم را تیز کردم و پی در پی نفس عمیق کشیدم.
چیزی بر روی تابوت پاشیدند و آن باریکه نور از بین رفت و به جایش چیزی پاهایم را قلقلک داد. تا جایی که می توانستم به هم مالیدمشان و فهمیدم شن است.
چه آسان زنده به گورم می کنند...
به سختی دادی کشیدم ولی فایده نداشت، صدایش را حتی خودمم نمی شنیدم. مگر کسی این اطراف بود؟ اگر بود هم دنبال دردسر نمی گشت.
در این دنیا بی ارزش ترین چیز جان آدم ها بود؛ خودت سالم می ماندی، بقیه به درک بروند، خودت مهمی!
فلسفه اش این که می گویند در دنیا فقط خودت مهم هستی و برای دل آدم ها زندگی نکن همین است چون مردمان یاوه گو، زمانی که به کمکشان احتیاج داری، نیستند...
چهره مادر، پدر و برادرم مدام جلوی چشمانم بود؛ پدر مهربانم... من تک دخترش هستم، مادرم... برادرم... آخ که هیچ وقت فکرش راهم نمی کردم که زندگی هم در این جا تمام شود.
چه کار هایی که قرار بود در فردایی که هرگز نخواهد آمد انجام دهم... چه کار هایی که همیشه آرزویشان را داشتم و انجام ندادم. مادر و پدرم را چرا نبوسیدم؟ چرا برادرم را محکم در آغوش نگرفتم؟ چرا وقتی رفتند خواب بودم؟
حسرت ها و ای کاش ها بر دلم سنگینی می کرد... دل بیچاره نمی دانست بار ترس را به دوش بکشد یا حسرت ها را!
لحظه به لحظه نفس کشیدن سخت تر می شد... این بار خشک شده در تاریکی به سقف تابوت نگاه می کردم. شن در چشمانم می ریخت و می سوخت.
یاد لالایی مادرم افتادم... چرا آن را می خواند؟
چشمانم را بستم و زیر لبی با آخرین رمقم، با صدایی که حتی خودم هم نمی شنیدم، با آخرین گریه و سرفه های پی در پی خواندم:
"لالا لالایی، گل ستاره
این دل تنگم طاقت نداره
لالا لالایی، گل بارونم
جرمت چی بوده؟
من نمی دونم
طفلک بابا
غنچه پر پر
لالا لالایی عزیز مادر
طفلک بابا
غنچه پر پر
لالا لالایی عزیز مادر"
نفس های آخرم بود، از سرفه های پی در پی سینه ام می سوخت، تمام جانم درد می کرد از این فضای تنگ و تاریک... با درد در لحظات آخر چشمانم را بستم..."همتونو به خدا می سپرم که تنها شاهدم اینجاست"
چشمانم در سیاهی بی نهایت، سیاهی رفت... مزه مرگ را می چشیدم... ای کاش بدانند در این جنگل خوفناک، زیر درخت بید، در تابوت چوبی، دختری بیست ساله را بی خبر از جرمش به کام مرگ کشاندند.
***
با صدای فریاد بلندم، از خواب وحشتناک پریدم.
دستی به گردنم کشیدم و نفس نفس زنان، در تاریکی اتاق به دیوار رو به رویم زل زدم. این چه خوابی بود؟ پناه بر خدا!
تمام تنم غرق عرق بود، عطش زیادی داشتم... تن سستم را به سمت چپ تخت کشیدم و لیوان آبی برای خود ریختم و مدام زیر لب ذکر می گفتم. مغزم قدرت تحلیل هیچ چیز را نداشت، دیوار های خانه عایق صدا بودند و خدا را شکر می کردم که پدر و مادرم صدایم را نشنیدند.
تمام تنم می لرزید حتی فکر کردن به آن هم وحشتناک بود، نتوانستم در تاریکی دوام بیاورم، می ترسیدم.
بلند شدم و چراغ های اتاق را روشن کردم، اتاق به یک باره غرق نور شد، در اتاق را هم باز گذاشتم تا خیالم راحت تر شود. صلواتی زیر لب فرستادم، آیت الکرسی و سوره یاسین را خواندم و روی تخت نشستم.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آناهیتا
8وای خدا مردم از خنده رفته بودم مرز احساساتی یهو بیدار شد 🤣🤣😂
۶ سال پیشماریا
20راس میگه ما از فضولی اشکمون دراومد تو از ناراحتی😆
۶ سال پیشفضولی موقوف
13وای یعنی یه دختر بیست ساله زنده به پور شد این داستان رو که می خوندم حتی فکر نمی کردم خواب باشه اشکام خود به خود ریخت خیلی کنج کاو شدم منظور این خواب رو بدونم😬😏
۶ سال پیششیلا
34گریه کردی واسه این گریه نداشت کع؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟😕😕😕ادم احساسی هستی زیاااد.ما از فضولی اشکمون در اومد تو از ناراحتی😮
۶ سال پیشسحر
22وایییییییی از این ب بعد حتما میام نظرات ترو میخونم 😂😂😂😂😂از خنده داشتم زمین گاز میگرفتم😂😂😂😂😂😂😂😂😂❤❤❤
۶ سال پیشcordelia_A
17والا زود به زود گریه میکنن میگن این لوس و احساساتیه اصن سر قبر گریه نمیکنم میگن سنگ دله با کدام سازاتون برقصیم😐😂
۶ سال پیشماهایا
5😂😂😂باهات موافقم
۶ سال پیش~~~~
10دقیقا منم از فوضولی گریه ام میگره چون میخوام بدونم بعدش چی میشه ها ولی این ها ادم رو انگار در محاصره دارن فکر کنم براشون مهم نیست تا پارت ها بعدی رو بزارن ما میپوکم از فوضولی 😁😁😁😁
۶ سال پیشثنا
6گفتم ببینم چی میشه اونوقت خواب دیده😐😕
۶ سال پیششیلا16
6خاب نبود خاطرات روحیه که تو بدنشه تازه اومدی باید رمانا کامل بخونی معمایی و درکل جذابه عاشقانشم در راهه😀ولی سنشون 😑😕اگه عشق قبلیه انوشازنده بشه اوم جالب میشه.منظورم تودلشونه نه ی تناسخ دیگه😛😂😂
۶ سال پیشzahra
1من بیشتر ترسیدم تا گریه
۶ سال پیشپانی
1به سرعت میرم پارت بعدی قطعا روحش تو بدن یکی دیگه هست نه ؟
۶ سال پیشAsal
12من هی منتظر بودم یکی بیاد نجاتش بده 😂😂
۶ سال پیشزهرا
3یا جد سادات 😐😑
۶ سال پیشNahal
2تا الان خوب بود
۶ سال پیشNasitam
10😒ابررررفرررزززززز😑😶اععععععععههههههه این داشت خواب میدید من از دیروز داشتم براش گریه میکرددددممم عجباااااا...
۶ سال پیششیلا
10😕😕😕😑😑😑😑اخه کجاش گریه داشت ؟؟؟،
۶ سال پیشNasitam
0اییی زنده ب گورت کنن گریههه ندداااارههه??😟😯😟😟
۶ سال پیشدرسا
1ممنونم تا اینجا که حسابی تو دل من یکی جاباز کرده سازنده ی گل گلاب هم اگر سیل نظرات ساعت 8 صبح و نیم نگاهی بندازی میبینی همچینم خوابالو نیستیمااااااا😉
۶ سال پیشماتیسا
3وایی مردم... توروخدا زودتر پارت بعدی رو بزارید... سکته کردم😨😨😨😨😨
۶ سال پیشcordelia_A
4پف زود زود پارت بزارین.من هیچ وقت رمانای انلاین و نمیخونم چون واقعا ادم و کفری میکننا😐
۶ سال پیشآپریل
4این خواب نبوده چون ادم وقتی که خوابه هیچ دردی رو حس نمیکنه و یه خواب اینقدر واضح نیست -_-شاید از گذشتش باشه که خب بازم نمیشه آخه تو خواب که دردی حس نمیشه 🤔🤔🤔
۶ سال پیششیلا
2اووم گفت .نکته..خوب اون موقع که داشتن میدزدیدنش گفت کاشکی میرفتم سفر ..خوب اگه خونوادش خونه باشن و اون منظورش کسای دیگه ای بوده فرق نمیکرد در هر صورت کسی باش بود میدزدیدنش..پس یعنی سفر با خونوادشوگفت؟
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اشوب
0دقیقا کجاش گریه داشت😑