پارت هفده :

امروز تا چه حد می توانست بد باشد؟
در اولین ساعات نخستین سفرم به شمال، حالم این شد خدا بعدش را به خیر کند.
قطعا نیاز به یک قرص برای خوب شدن حالم داشتم اما نمی خواستم بیشتر از آن مادر را نگران کنم. امیدوارم دیگر صدایی در سرم نشنوم، چرا که آزار دهنده ترین لحظاتم را می گذرانم.
چشمانم را بستم و سرم را به صندلی تکیه دادم و تا زمانی که حس کردم ماشین ایستاده است، آن را باز نکردم. خدا را شÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Ayla

    4

    خوب بود یکم طولانی بود ولی من باز میگم لطفا زود زود پارت بذار مشتاقم ببینم آخرش چی میشه☺

    ۶ سال پیش
  • یاشا

    1

    عالیه فقط زود زود پارت بزارید

    ۶ سال پیش
  • دخی شیطون

    0

    عالیییی👍☺

    ۶ سال پیش
  • گرگ

    0

    اره یکم طولانی تر بود

    ۶ سال پیش
  • آتش

    0

    چقدر کم لود شروع نشده تموم شد😕😣

    ۶ سال پیش
  • شیلا

    10

    بلا.من فضولیم همگیشه گل گلیه😂😂😂اسم پسر...پدرامه چون داشت میگفت ..پد......نمیدونم.در انتضار پارتای بعد😀

    ۶ سال پیش
  • تانی

    0

    اره منم همین نظر دارم

    ۶ سال پیش
  • K

    2

    عالی بود خانم نام دار قلمتون عالیه خیلی مچکر واسه رمان خوبه تون ولی خیلی کمه لطفا اگه امکان داره طولانی ترش کنید با تشکر

    ۶ سال پیش
  • RAHAII

    0

    عالیه👍👍

    ۶ سال پیش
  • سحر

    3

    چ کم😐😐🙏

    ۶ سال پیش
  • کانگ سه را

    1

    سلام رمان زیبایی هست اما امیدوارم بیشتر تخیلی باشه

    ۶ سال پیش
  • بلای زمین

    9

    برای پارت بعدیش احساس فضولیم گُل نمیکنه😐.... تازشم این پارت یکم از پارت های دیگه طولانی تر بود😂... خوب بود ممپون

    ۶ سال پیش
کپی شد!