پارت چهارده :

شنیدم که به پدرم گفت یک جا نگه دارد... همه را شنیدم اما صدا هایی که در سرم بود، قوی تر بودند. انگار از زمان حال به زمان دیگری پرتاب شده بودم و در میان دنیایی که یک آشنایی نا آشنا داشت، تک و تنها بودم. به هر کجا چنگ می زدم، پناهم نمی شد و سر می خوردم و در آن جا می افتادم.
ضربه دردناکی که گرم بر گونه ام نشست برق از کله ام پراند.
با ولع نفسی از هوا گرفتم... هوای بی مزه عجیب خوش بر جانم نشست. انÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آروشا Aroosha

    2

    رمانتون خیلی خوبه🌼🌸

    ۶ سال پیش
  • دختر ابلیس

    2

    من خودم و از کوه پرت میکنم پایین الا😤😤😤😤😤چرا پارت ها کوتاه 😡🤬

    ۶ سال پیش
  • تاتام

    5

    انقد زیاد بود یه لحظه فکر کردم رمان کامله😞😡

    ۶ سال پیش
  • السا

    3

    من خیلی کنجکاو سدم بدونم بعدس چی میشه داستان جالبی هست من که دوست دارم داستانش رو

    ۶ سال پیش
  • مگه فضولی

    1

    چقدر زیاد

    ۶ سال پیش
  • Saghar

    6

    عالیه 😍فقط کاش پارتش طولانی تر بود

    ۶ سال پیش
  • النا

    7

    واقعا خیلی جالبه🤗ممنون از نویسنده😍اما برای چی انقد کم؟! 🙄واقعا پارتش خیلی کم بود😐بیشتر پارت بزارید لطفا

    ۶ سال پیش
  • بلای زمین

    6

    چه خوب رمانش.. تا الان که حدس میزنم.. تو یه دنیای دیگه بوده.. بعد اومده این دنیا فراموشی گرفته... یا اصلا یه موجود ماورایی 🤔... البته در حد حدس.. تازشم چرا پارت داره کم کمتر میشه.. چهار تا خط هم نشد

    ۶ سال پیش
  • گرگ

    2

    خیلی کم می فرستید برای یک روز

    ۶ سال پیش
  • &

    2

    خیلی حجم پارتا کم هست!!خیلی😕

    ۶ سال پیش
  • mm

    2

    عالییییست

    ۶ سال پیش
کپی شد!