پارت هشتم :

با صدای غر غر های مادر از فکر به زمان حال پرتاب شدم...
- من اینو می شناسم، رفته یکی شوخی زده به سارا و ساراهم زدتش و الان اینجوری شده! همیشه بهش میگم پریزاد، مواظب خودت باش، قد خرس سن داری، یکمم بذار اون عقلت رشد کنه... اما به کی میگم؟
همان طور هنگ کرده نگاهش می کردم که ناگهان

پارتگذاری رمان به اتمام رسیده و برای چاپ ارسال شده. به همین علت دیگر امکان مطالعه رمان را ندارید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایسان

    6

    عالی

    ۶ سال پیش
  • RAHAII

    2

    چه بوحال!

    ۶ سال پیش
  • دختر ابلیس

    2

    امممم خب این پارت و هم نمیفرستادید به نظر بهتر بود😑😐

    ۶ سال پیش
  • درسا

    1

    رمان خیلی غ عالی امیدوارم باقیش هم همینطور باشه

    ۶ سال پیش
  • پریناز

    14

    باز پریزاد چه خوله که دلش واسه مدرسه تنگ میشه چه دله خوجسته ای داره

    ۶ سال پیش
  • زهرا

    6

    اره والا خجسته و رد کرده اگه به من باشه همین حالا ترک تحصیل میکنم

    ۶ سال پیش
  • هانی

    2

    کاملا با نظرت موافقم عزیزم😅😅😉

    ۶ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!