لیست کلیه پارتهای رمان سرآغازی نو : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 50
-
رمان سرآغازی نو - پارت 21
مامان : یعنی چی خانم دکترمتوجه منظورتون نمیشیم. خانم دکتر برگه رو دست مامان دادو گفت: ـ دختر شما باکره هستن و امکان باردار بودنشون صِفر. قیافه ی هر سه تاشون دیدنی بود ...مهری زودتر از همه به خودش اومد و از دکتر تشکر کرد تا بریم....تا رسیدن به خونه کسی حرفی نزد ولی به محض اینکه پامون به خونه رس...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 22
** امروز دندون درد امونمو بریده.... باید حتما پیش دکتر برم. ـ مامان من میرم دندونپزشکی ...دندونم خیلی درد میکنه. ـ پیش همون دکترِ میری که تو خیابون بهارانِ؟ ـ آره همون جا کاری نداری؟...وای دندونم... ـ برو به سلامت موقع رفتن نازنینو با اون لبخند مسخره اش دیدم ...این دوباره چه نقشه ای تو سرشِ...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 23
اگه بخوای با کسی به غیر ازمن ازدواج کنی میکشمت...نه بدتر از اون اسید میریزم روی صورتت تا دیگه هیچ کس بهت یه نگاه هم نندازه ..شنیدی نادیا شنیدی؟ با این حرف نادر بدنم لرزید اگه یه وقت خدایی نکرده تهدیدشو عملی کنه چی؟ همه ی کسانی که تو مطب نشسته بودن به من نگاه می کردن و در موردم حرف میزدن ...دیگه...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 24
ـ بفرمایید؟ ـ وضعیت زندگی شما چطوره؟....من بعد از ازدواج با شما وهمسر اولتون زندگی میکنم ؟...شما بچه دارید؟....چرا مجبورید ازدواج کنید؟ ـ خب من باید بگم که فرزندی ندارم وشما می تونین طبقه ی پایین خونه ی همسر اولم و با ما زندگی کنید ...اگه نخواستید میتونیداصلا بالا نرید...همسرم مستخدم داره ...از...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 25
دوربینوبرداشتم و صحنه های ضبط شده رو نگاه کردم ...خوبه همه چی ضبط شده ...بعد دوربینو یه جای مطمئن مخفیش کردم ....حالا تا صبح باید منتظر بمونم . صبح بعد از بدرقه ی علی مشغول تمیز کردن خونه شدم ...میدونستم نازنین ساعت ده محمد مهدی رو به مهد میبره و تا دوساعت دیگه بر نمیگرده ...چون خودشم تو کلاس...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 26
به خودم ،سرنوشتمو زیبایی که مامانم اونو باعث بدشانسیم میدونه لعنت میفرستم و چمدون کوچیک وسایلمو زیر تخت پنهون میکنم ... زن داداش مهری رو هم تلفنی در جریان گذاشتم و قراره روزی که از اینجا میرم همراهیم کنه و با من تا خونه ی مثلا بخت بیاد. بلاخره وقت رفتنم از این خونه برای دومین بار رسید ...قرار...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 27
تموم بدنم بعد از شنیدن این حرفش لمس شد ...منظورش همونی بود که ازش می ترسیدم....به سمت اتاق خواب رفتم... سعی کردم از دیوار کمک بگیرم تا یه وقت از حال نرم ...وارد اتاق خواب که شدم رو به روی آینه ی کنار تخت ایستادم و به تصویر خودم خیره شدم. سعی کردم واقع بین باشم تا از این حالت در بیام ...آروم ب...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 28
فصل دوم (نیمه ی پر) با صدای بلند گفتم: نادیا بس کن دیگه ...بس کن تا کی می خوای بگی اگه اینجوری میشد؟یا اگه اونجوری میشد؟...آبغوره گرفتن دیگه بسه....مظلوم بودن دیگه بسه...اینقدر به جون زندگی غرنزن همینیه که هست مجبوری باهاش کناربیای. دیشب درسته شب دلپذیری نبود ولی خب هر چی بود پیمان قصد زجر دا...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 29
چون میدونستم پیمان گفته که هیچ وقت برای غذا خوردن خونه نمیاد پس برای شام یه چیز حاضری درست کردم و بیشتر به نظافت خونه رسیدم چون حسابی گرد وخاک همه جا رو گرفته بود. هر چی خونه رو تمیز می کردم به دلم نمی نشست چون در ودیوارش کثیف بود و من نمی تونستم روی دیوار گچی دستمال بکشم بدتر گند زده میشد به...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 30
ـ سلام مهری ....خوبی زن داداش؟ ـ سلام گلم ...بیا بغلم که دلم برات یه ذره شده. بعد از اینکه همدیگه رو بغل کردیم به مهری گفتم: ـ حالا چرا تو کافی شاپ قرار گذاشتی ؟!....میومدی خونه ام دیگه؟ ـ اینجوری بهتره ترسیدم اون نادر دیوونه تعقیبم کرده باشه .....گفتم اینجوری اگه دنبالمون باشه می فهمیم و فرص...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 31
با کمک طاهره و اون مرد دورشو پر پتو کردیم تا در اثر تکون های شدیدش صدمه ای نبینه...ودست وپاشو رها کردیم ....انگشترم دستش نبود تا در بیارم و لباسهاشم آزاد وراحت بودند...چند ثانیه ای به همین منوال گذشت تا یواش یواش آروم تر شد و سیاهی چشمهاش برگشت ....به طرف راست خوابوندمش تا کف های دهنش نپره تو ...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 32
بعد از کمی فکر کردن گفتم: ـ ما کاملا اتفاقی با هم آشنا شدیم و البته هیچ علاقه ای هم در میون نیست ...شرایط زندگی من طوری بود که بهترین گزینه برای ازدواج پیمان بود...البته اونم علاقه ای به من نداره ولی خب شرایط هر دومون ایجاد کرد که ازدواج کنیم. ـ من اصلا نمی تونم پیمانو درک کنم...اون از ازدواجش ...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 33
هر چی تو یخچال داشتم و روی میز چیدم ...بعد هم نون سنگک های توی فریزر وگرم گردم .....میز که آماده شد پیمانو صدا کردم. ـ خودتم بشین صبحونه بخور. وای خوب شدگفتی وگرنه من بیچاره با این اخلاق فضایی شما نمی دونستم کنارتون باید صبحونه بخورم یا نه؟! کنارش معذب بودم اینقدر تو این خونه تنهایی غذا خور...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 34
کی میدونه ،اگه هر دوشون چشم دوست داشته باشن و بخوان بردارن چی اون وقت سرمن بی کلاه میمونه. طاهره خانم یه تیکه از گوشت خورد و تشکر کرد ....چون چربی داشت نمی تونست ناپرهیزی کنه...مرجان هم که نبود پس ما سه نفر موندیم. پیمان خیلی بی حال اومد سر میز ...ولی مسعود همچنان با شوخی هاش جو رو شاد میکر...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 35
ـ جدی کارم خوب بود؟ ـ بله که خوبه من برم مرجانوبیارم. موهای مرجان مدام توی صورتش میریخت و اون هیچ تلاشی برای اینکه موهاشو عقب بزنه نمیکرد... قبل از خوردن غذا بلند شدم و مشغول بافتن موهاش شدم. ـ تو چطور میتونی این طوری باشی؟ با تعجب به مسعود نگاه کردم و گفتم: ـ چه جوری؟ ـ این قدر بی تفاوت...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 36
نیلوفر:وای نادیا حالا چیکار کنیم؟ ـ خونسرد باش واین قدر نلرز نباید خودمونو دست کم بگیریم مثلا چند وقته که زیر دست مونا خانم کار میکنیم -بفرمایید خانم ها خوش اومدین...بفرمایید. امروز پنج شنبه است و خیلی ها برای آرایش وشینیون وقت گرفتن...ولی از قضا همین امروز مونا خانم عموش فوت کرده و در گیر ...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 37
ـ سلام مامان جان ـ سلام دخترم مژده بده. ـ چی شده؟...چه خبره؟ ـ نادر از ایران رفت ....دیگه نمی خواد از ما دور بمونی. ـ مطمئنی؟ ـ آره...آره حتی از کارش هم استعفا داده و به همکاراش گفته میخواد بره،علی خودش رفته پرس و جو. ـ وای مامان جون خوش خبر باشی ...اول صبحی شادم کردی. ـ دخترم برای فرد...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 38
چه هَ... چشمهامو بستم تا شاید اینطوری تحمل کلمه ی هرزه رو داشته باشم ولی به غیر از حرف هِ...که از دهن پدر پیمان بیرون اومد کلمه ی دیگه نشنیدم. مسعود: عمو تو رو خدا بس کنید....اینقدر هم در مورد دیگران زود قضاوت نکنید من چند ماهی میشه که نادیا رو می شناسم....این وصله ها به ایشون نمی چسبه....به غی...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 39
ای خدایا ....لحن حرف زدن پیمان تغییر کرده بود...انگار نوشیدنی اثر خودشو گذاشته بود...وقتی پیمان دید به طرفش نمیرم وارد آشپزخونه شد و دستمو محکم گرفت و دنبال خودش کشوند...از ترس دست و پام می لرزید تا به حال پیمانو اینطور ندیده بودم ...هیچ وقت زور تو کارش نبود ...همون طور که کشون کشون منو به سمت ات...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 40
بیحال به مسعود نگاه کردم ...نمی دونم قیافه ام چطوری شده بود که مسعود رنگش پرید و عصبی به سمت اتاق رفت. ـ عوضی تو که حال خوشی نداری وکارات دست خودت نیست غلط میکنی مست میکنی...پاشو چرا جواب نمیدی نامرد. مسعود وقتی دید پیمان به خواب رفته و هیچ کدوم از حرفهاشو نمی شنوه دوباره به سمت من اومد که داشت...
بروزرسانی در : ۵۵۵ روز پیش
