پارت بیست و هشتم :

فصل دوم
(نیمه ی پر)
با صدای بلند گفتم: نادیا بس کن دیگه ...بس کن تا کی می خوای بگی اگه اینجوری میشد؟یا اگه اونجوری میشد؟...آبغوره گرفتن دیگه بسه....مظلوم بودن دیگه بسه...اینقدر به جون زندگی غرنزن همینیه که هست مجبوری باهاش کناربیای.
دیشب درسته شب دلپذیری نبود ولی خب هر چی بود پیمان قصد زجر دادن تو رو نداشت ،درست برعکس نادر پس شانس آوردی...خدا رو شکر که اهل گیر دادن و بیرون برو ،بیرون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    3

    خیلی عالیه ممنونم اگه میشه پارت رایگان بیشتربزارید بی زحمت🙏♥

    ۱ سال پیش
  • شبنم

    2

    عالی بود ممنون از تون بابت رمان

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    2

    رمان هات یکی از یکی عالی ترن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️