سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت بیست و هشتم :
فصل دوم
(نیمه ی پر)
با صدای بلند گفتم: نادیا بس کن دیگه ...بس کن تا کی می خوای بگی اگه اینجوری میشد؟یا اگه اونجوری میشد؟...آبغوره گرفتن دیگه بسه....مظلوم بودن دیگه بسه...اینقدر به جون زندگی غرنزن همینیه که هست مجبوری باهاش کناربیای.
دیشب درسته شب دلپذیری نبود ولی خب هر چی بود پیمان قصد زجر دادن تو رو نداشت ،درست برعکس نادر پس شانس آوردی...خدا رو شکر که اهل گیر دادن و بیرون برو ،بیرون
لطفا صبر کنید...

آنیا
3خیلی عالیه ممنونم اگه میشه پارت رایگان بیشتربزارید بی زحمت🙏♥