سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت بیست و هفتم :
تموم بدنم بعد از شنیدن این حرفش لمس شد ...منظورش همونی بود که ازش می ترسیدم....به سمت اتاق خواب رفتم... سعی کردم از دیوار کمک بگیرم تا یه وقت از حال نرم ...وارد اتاق خواب که شدم رو به روی آینه ی کنار تخت ایستادم و به تصویر خودم خیره شدم.
سعی کردم واقع بین باشم تا از این حالت در بیام ...آروم باچهره ی خودم توی آینه حرف زدم.
ـ نادیا چته؟...چرا اینجوری ماتت برده؟...مگه این یارو از همون اول نگ
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

آنیا
1پیمان چرااینجوری کرد؟؟ چه طرزرفتاره آخه واقعاکه طفلک نادیاچه گناهی کرده خدالعنت کنه نادروالبته اصلاش اون داداش بی عرضشه که نادیارونابودکرد