پارت بیست و هفتم :


تموم بدنم بعد از شنیدن این حرفش لمس شد ...منظورش همونی بود که ازش می ترسیدم....به سمت اتاق خواب رفتم... سعی کردم از دیوار کمک بگیرم تا یه وقت از حال نرم ...وارد اتاق خواب که شدم رو به روی آینه ی کنار تخت ایستادم و به تصویر خودم خیره شدم.
سعی کردم واقع بین باشم تا از این حالت در بیام ...آروم باچهره ی خودم توی آینه حرف زدم.
ـ نادیا چته؟...چرا اینجوری ماتت برده؟...مگه این یارو از همون اول نگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    1

    پیمان چرااینجوری کرد؟؟ چه طرزرفتاره آخه واقعاکه طفلک نادیاچه گناهی کرده خدالعنت کنه نادروالبته اصلاش اون داداش بی عرضشه که نادیارونابودکرد

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۱ سال پیش
  • Maryam

    2

    نادیا خیلی گناه داره دلم براش میسوزه اصلا فکر نمیکردم مانی تا این حد افسرده شه ولی مانی نباید اونجور رفتار میکرد

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    چه وحشتناک، چیزی از *** کم نداشت

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️