سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت سی و سوم :
هر چی تو یخچال داشتم و روی میز چیدم ...بعد هم نون سنگک های توی فریزر وگرم گردم .....میز که آماده شد پیمانو صدا کردم.
ـ خودتم بشین صبحونه بخور.
وای خوب شدگفتی وگرنه من بیچاره با این اخلاق فضایی شما نمی دونستم کنارتون باید صبحونه بخورم یا نه؟!
کنارش معذب بودم اینقدر تو این خونه تنهایی غذا خوردم و خوابیدم که یه صبحانه ی دو نفره برام عجیب غریب بود واصلا کنارش راحت نبودم.
در حی
لطفا صبر کنید...
