پارت سی و سوم :


هر چی تو یخچال داشتم و روی میز چیدم ...بعد هم نون سنگک های توی فریزر وگرم گردم .....میز که آماده شد پیمانو صدا کردم.
ـ خودتم بشین صبحونه بخور.
وای خوب شدگفتی وگرنه من بیچاره با این اخلاق فضایی شما نمی دونستم کنارتون باید صبحونه بخورم یا نه؟!
کنارش معذب بودم اینقدر تو این خونه تنهایی غذا خوردم و خوابیدم که یه صبحانه ی دو نفره برام عجیب غریب بود واصلا کنارش راحت نبودم.
در حی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️