لیست کلیه پارتهای رمان سرآغازی نو : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 50
-
رمان سرآغازی نو - پارت 1
فصل اول (نیمه ی خالی) خیلی خسته ام ولی با دیدن عروس زیبای روبه روم انرژی میگیرموخستگی از تنم بیرون میره...اما لبخند روی لبش منو یادآرزوهایی که شاید بهش نرسم میندازه. ...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 2
مهری کیسه ی میوه رو توی سینک گذاشته بود وگریه می کرد. ـ اِ زن داداش چی شده ؟چرا داری گریه میکنی ؟اتفاقی افتاده؟! مهری آب باز کرد و صورتش رو شست...با صدای لرزونی گفت: ـ نه چیزی نشده؟...دارم به این فکر میکنم اگه جواد حرص وطمع کمتری داشت الان وضع ما این نبود خودمون به درک من شرمنده تو ومادرتم هست...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 3
ـ قربون برادرزاده های گلم برم من ...ممنونم چه خبر از مدرسه؟ هردوشون با هم گفتن : هیچی بابا ! ساحل وسارا خواهرهای شیر به شیره بودن وفقط یک سال با هم اختلاف داشتن سارا سیزده سالش بود وساحل دوازده. با صدای گوشیم به سمت کیفم رفتم. ـ جانم مامان ؟ ـ نادیا کجایی؟...دختر چرا دیر کردی؟ ـ خونه ی زن د...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 4
باشه این بار هم سکوت میکنم تا مامان کم حرص بخوره ...بلکه نازنین هم دست بردارشه. ـ مامان مهون های امشب کیا هستن؟ تا مامان خواست جواب بده نازنین زود گفت: ـ همونی که تو آرزوش رو داری ...نادر و مامان و بابام. کاهو رو کوبوندم رو میز خواستم بگم مگه من از داداشت خواستگاری کردم ...مگه خودت با خانواده...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 5
زیبا بعد از دیدن پیرهن کلی از کارم تعریف کرد. ـ دختربه خدا تو یه دونه ای...از هر انگشتت یه هنر میباره...فدات شم...خیلی قشنگ شده. با اومدن اولین مشتری من مشغول بند انداختن صورتش شدم وزیبا ماسک بعد از اصلاح رو آماده کرد...مهتاب خانم آهنگ ملایمی گذاشت و منتظر بود کار من وزیبا تموم بشه تا ابروهای م...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 6
ـ مامان جان زود باش الان وقتمون رو میدن به یکی دیگه ها. ـ اومدم ....اومدم. مامان فشار خون داشت...بعضی وقت ها فشارش بالا روی بیست میرفت وحالش بد میشد...دیگه تحت نظر دکتر بود وماهی یک بار پیش دکترش می بردم. دکتر:فشارتون روی هفده است مگه قرصهاتون مصرف نمیکنید؟ ـ چرا آقای دکتر خودم مرتب داروهاش ب...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 7
ـ یه سری مدارک توی کشویِ دراورَم هست که لازمشون دارم ....می خواستم برام بیاره. ـ خب من برات میارم. ـ نه نمی خواد ...کیارش مزاحمت میشه. ـ داداش چند روزه که ازش خبری نیست...فکر کنم دیگه این طرف ها نیست ...منم تو خونه خسته شدم...الان هم که همه جا شلوغه...اجازه بده بیام بیرون به خدا خسته شدم. داد...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 8
با این حرفش داغِ دلم تازه شد...احساس کردم می تونم یه کمی درد دل کنم تا سبک بشم...گریه ام گرفت...اشک می ریختم و حرف می زدم ...از نامرد بودن زمونه ...از اینکه چطور با اشتباه برادر بزرگم زندگی ماهم دگرگون شد...از آواره شدنمون...از بدبختی هام ... از بداقبالی خودم ...که کیارش خواستگارمِ...این قدر حرف ...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 9
اول از همه خانواده ی نازنین اومدن ...نادر مثل همیشه سر به زیر و ساکت بود ...بهش توجهی نکردم اگه قبلا این سر به زیریش یک حسن به شمار می اومد حالا اونو یک ضعف می دونم...با پدر ومادرش احوالپرسی گرمی کردم تا یک وقت فکر نکنن به خاطر پسرشون ناراحتم. با صدای زنگ آیفون به آشپزخونه رفتم تا سینی چایی رو ...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 10
-نه حاج خانم اگه تا الان همه ی خواستگارهامو رد کردم به خاطر این نبوده که منتظر کسی بودم ...بلکه به خاطر این بوده که تا حالا بینشون مردی نبوده که فقط وفقط منو به خاطر خودم بخواد....نه جهیزیه و شرایط خانواده ام....کسی روندیدم که با عوض شدن شرایط خانواده ام مثل قبل دوستم داشته باشه و پا پَس نکشه...و...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 11
شال سفیدمو روی سرم انداختم وبه تصویرخودم توی آینه پوزخند زدم ....همیشه این لحظه رو توی ذهنم مجسم میکردم...ولی نه اینطوری ......با لباس عروس و یه مردجوون ...کنار حاج محسن نشستم و باز هم پوزخند زدم ...ولی دیگران فکر می کردن لبخند میزنم و خیالشون راحت بود تا شاید کمتر وجدان درد بگیرن....ای کاش مامان...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 12
ـ مادر جون ماشاالله خوب موندین بزنم به تخته هنوزم مثل یه دختر بیست ساله تَروفِرزین. ـ ممنونم آخه من زود ازدواج کردم...پونزده ساله بودم که محسن به دنیا اومد...بعدشم ما قدیم ها روغن حیوانی میخوردیم ولبنیاتمون محلی وتازه بود بهمون قوت میداد...باور کن قوت الانم به خاطر همون کره حیوانیهایی که جوونی م...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 13
بعد از خداحافظی گوشی رو گذاشتم ،قربون مادر زودباور خودم بشم....برگشتم حاج محسنو دیدم که بهم لبخند میزنه. ـ مادر من دارم میرم شما نمیاین؟ ـ نه محسن ..نمیخوام نادیا تنها بمونه. ـ خب اگه مشکلی نیست منم همراهتون بیام؟ ـ مشکل که نه ولی شگون نداره روز اول ازدواجتونِ...تو برو محسن هفته ی بعد هرسه تا...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 14
ـ امروز آلبوم ها رو با مادر دیدم ...عکس مهتاب خانمو هم دیدم ...ولی من هیچ شباهتی نمی بینم. ـ میدونم گفتم که اخلاقت شبیهشه...مثل اون پاک ،معصوم و آروم هستی. ـ مادر گفت که شما مهتابو دوست نداشتید...حالا دلیل این همه دلتنگی برای چیه؟! حاج محسن دستشو از دور فنجون برداشت فکر کنم دیگه چاییش سرد شد...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 15
با هر دروغ وترفندی بود مهری رو آروم کردم چون اون بیچاره هیچ گناهی نداشت...حتی بارها به داداش جواد گفته بود به کارش و درآمدش راضیه....دنبال ریسک نباشه ولی داداش جواد گوشش به این حرفها بدهکار نبود. برای بارآخر خودمو تو آینه نگاه کردم با آرایش ، صورتم جذاب تر شده بود قبلا از ترس حرفهای نازنین که می...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 16
ـ مادر ونازنین بهم دروغ گفتن ،بازیم دادن روزی که قرار بود بیام خواستگاریت مادرم خودشو به مریضی زد مجبور شدم ببرمش بیمارستان...شب خواستگاری تو نازنین گفت بیا ببین نادیا چطور تو رو به پول می فروشه و به خواستگار پیرش جواب مثبت میده....من دیر فهمیدم همه ی اینها یه نقشه بود خیلی دیر فهمیدم. در همین ح...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 17
ـ حاج محسن اجازه هست بیام تو؟ ـ نادیا تویی بیا تو. نمی دونستم عکس العمل حاج محسن چیه برای همین تو گفتن حرفم دو دل بودم. ـ کاری داشتی نادیا ؟....خب حرفتو بزن . ـ می خواستم اگه از نظر شما مشکلی نداره برم همون آرایشگاهی که قبلا کار می کردم ...کار کنم. ـ پول احتیاج د اری؟ ـ نه اصلا...حوصله ام س...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 18
حاج محسن هم زیاد به پرو پام نمی پیچید بیشتر تو اتاق خودش بود ....منم خودم رو مشغول کارهای خیاطی و کلاسهای کمکهای اولیه و قرآن می کردم. ******************************* صبح برای آماده کردن صبحانه از خواب بیدار شدم که مادر و با قرآن و یک کاسه آب به دست دیدم...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 19
متوجه حال خراب امید شدم..امید عصبی بود و حرکاتش تحت کنترلش نبود..داد میزد و جلو میومد ...به من خیره شده بود ...من از ترس چیزی نمی گفتم و فقط به عقب قدم برمی داشتم. ـ آهان فهمیدم...فهمیدم تو چی داری که مامان من نداشت...تو خوشگلی که مامان من نبود...تو اون صورت زیبا رو داری که مامان من نداشت ....ما...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش
-
رمان سرآغازی نو - پارت 20
چند روز از مرگ همسرم میگذشت و من بیشتر از اینکه برای خودش دلتنگ باشم ودوری از اون عذابم بده از عذاب وجدان زجر میکشیدم. امروز با خبر عجیب علی همه تو شک بودیم و باورش برامون سخت بود. علی جعبه ی شیرینی رو به نازنین داد و با آسودگی تمام خودشو روی مبل رها کرد. ـ بلاخره طلبکارهای جواد رضایت دادن...ت...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش