دوست داشتی؟
تصویر جلد داستان کوتاه نامه بیست و یکم اثر لیانا کاظمی، داستانی طنز و عاشقانه

داستان نامه بیست و یکم

  • زبان فارسی
  • 46 👁
  • ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان :

رمان نامه بیست‌ویکم داستان پریزاد تهرانی، دختری سرزنده و خیال‌پرداز است که چشم‌انتظار نامه‌های کوروش، نامزد سربازش، می‌ماند. اما وقتی نامه‌ها یکی‌یکی گم می‌شوند، سوءتفاهم‌ها و اتفاقات خنده‌داری شکل می‌گیرد. این رمان عاشقانه، اجتماعی و طنز، روایتی نوستالژیک از عشق و دلتنگی در روزگاری است که خبری از اینترنت و پیام‌رسان‌ها نبود.

پریزاد تهرانی، دختری سرزنده و کمی خیال‌پرداز، دلش را به نامه‌هایی خوش کرده که قرار است از کوروش، نامزد سربازش، به دستش برسد. اما ماجرا وقتی گره می‌خورد که نامه‌ها یکی‌یکی گم می‌شوند! «نامه بیست‌ویکم» روایتی شیرین و نوستالژیک از روزهای دوری و دلتنگی است؛ داستانی پر از سوءتفاهم‌های خنده‌دار، نامه‌رسان‌های حواس‌پرت و تلاش‌های پریزاد برای کشف راز این نامه‌های سرگردان. آیا بالاخره کوروش به مرخصی می‌رسد؟ یا نامه بیست‌ویکم، پایانِ این کمدیِ عاشقانه را با غافلگیری رقم خواهد زد؟ داستانی درباره صبوری، عشق در روزگارِ بی‌اینترنت و معجزه‌ی کلمات که در نهایت، راه‌شان را به قلبِ صاحب‌شان پیدا می‌کنند.

قسمتی از متن رمان داستان نامه بیست و یکم

باید به سراغ عملیات سوم برویم!
باید به مرکز پست استان بروم که آن هم آن سر شهر است.
عملیات راضی کردن مادرجانم را به عهده آبجی تهمینه می گذارم!
ساعت ده صبح ـ مرکز پست استان
آخرین قلپ از آب معدنی را به سختی خوردم و خودم را برای روبه رو شدن با بدبختی های جدید آمادهکردم!
این اضطراب اجتماعی هم بد دردی است.
فکر کن کلی حرف برای زدن آماده کرده ای، اما همین که وارد مرکز اتفاق می شوی، به اندازه یک پشه همبارت نیست!
نفس عمیقی کشیدم وارد پست بانک شدم. به اولین باجه که رسیدم، روبروی مرد میانسالی که سرش رادر کاغذ فرو کرده بود و سخت مشغول بود، گفتم:
_ببخشید؟
خیلی آرام سرش را بالا اورد و با آن چشم های عاری از هر حسی خیره نگاهم کرد. نگاهش طوری خالی و پوچ بود که یک لحظه حس مضخرف بودن کردم. گلویم را صاف کردم و با صدای بلند تری گفتم:
_من منتظر یک نامه بودم اما هنوز به دستم نرسیده است؛ می شود دفتر تان چک کنید ببینید چهاتفاقی برای نامه من افتاده است؟
مرد چند لحظه نگاهم کرد و بعد یک کلمه لب باز کرد:
_خیر!
آنقدر این جواب با ارامش و کوتا سنگین بود که یک لحظه نطقه ام برید.
مگر می شود یک آدم کاری کند که طرف مقابلش حس کند شلواری است که حتی برای کهنه اشپزخانههم مناسب نیست! در هر حال این مرد میانسال که یک پایش لب گور است، این کار کرده است.
بالاخره بعد از کلی خواهش و التماس، مرد را راضی کردم که دفترشان را چک کند تا ببیند چه بلا بر سرنامه های کوروش من امده است.
آخرش هم معلوم شد که نامه من، به اشتباه برای پیرزن تنهایی در پایین ترین نقطه شهر فرستاده شدهاست و طبیعتا من بدون دلشتن همراهی حق رفتن به آنجا را ندارم!
به سمت خانه راه افتادم تا اتفاقات اخیر را به کلی برایشان توضیح دهم و با هم همفکری ای داشتهباشیم.
من اتفاقات و افکارم را برای خانواده ام توضیح می دهم بعد از دموکراسی کامل تصمیم می گیرم. البته اگر نظر انها مخالف نظر من باشد، دموکراسی را نادیده و کار خودم را انجام می دهم.
بالاخره به خانه رسیدم انگشتم را روی زنگ در فشردم. انقدر انگشتم را طولانی به زنگ فشردم که صدایداد و بیداد و نفرین های مادرجانم بلند شد.
همه می دانستند این در زدن فقط مخصوص من است و فحشم می دادند. بعد از چند دقیقه غلامحسین در را باز کرد و با ان دندان های کج و کوله اش گفت:
_سلام خاله جون!
حوابش را دادم وارد خانه شدم.
تمیز شده بود و نه خبری از اب دماغش بود و نه ان موهای سیاه و چربش. ظاهرا حمام کرده بود! خداراشکر که تهمینه خانم به خودش دیده بود و بچه را حمام کرده بود وگرنه تا عید سال بعد این بشرهمان جوری پَرچَل می ماند.
هنوز به خاطر لواشک هایم محلش نمی دادم و مثل کنه دنبالم می امد.
طبق معمول زری کنار سعید نشسته بود و لپ هایش از شدت چپاندن خرمالو باد کرده بود. سعید همکه موهایش را نوازش می کرد!
چقدر عاشقانه...
تهمینه هم موهای نیاز را شانه میزد و شوهرش محمد، با ان شکم گنده اش با مادرجانم شیوید پاک میکرد.
من نمی دانم خواهر هایم شوهر کرده اند یا این هارا به سرپرستی گرفته اند که از هفت روز هفته،هشت روزش را خانه ما سپری می کنند.
سلام کردم و همه به جز تهمینه و مادرجانم با مهربانی جوابم را دادند. محمد چند دانه شیوید را در دهانش گذاشت و گفت:
_ خواهر زن به دنبال با جناق مان رفتی!؟چادرم را به گیره کنار در اویزان کردم و گفتم:
_ بله ظاهرا نامه من اشتباهی برای پیرزن پیری فرستاده شده! زری خرمالو هارا به زور قورت داد و گفت:
_ پس فرمانده سیبیل کلفت را دور نزده است! جای شکرش باقی است. سعید به تایید حرف همسرش گفت:
_ همین که فرار نکرده اضافه خدمت نداشته خوب است. کنار غلامحسین روبروی بخاری نشستم و گفتم:
_ من می دانستم فرار نمی کند! غلامحسین به شانه ام تکیه داد و گفت:
_حالا چیکار می کنی خاله جان؟
حالا که از حال کوروش خیالم راحت بود، کمی غلامحسین را بخشیده بودم. به همین خاطر فقط کمی چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_اولا به تو ربطی ندارد، دوما؛ با محمد یا سعید باید به خانه ان پیرزن برویم و نامه ام را پس بگیرم! غلامحسین دوباره خودش را به شانه ام چسباند و گفت:
_ شاید نامه را تحویلت نداد. اصلا شاید توهم زده است که شوهرش ان نامه را برایش فرستاده است! از اینکه کسی بعد از کلی نقشه چیدن و فکر کردن، تصوراتم را بهم بریزد، متنفر بودم.
و فکرش را بکنید، این غلامحسین احمق و عقب افتاده این کار را انجام داده است.
از کنار خودم به عقب هولش دادم و زیر لب فحش های رکیکی نثارش کردم و البته امیدوار بودم کهمحمد نشینده باشد چون در تربیت پسرک پانزده ساله بیشعورش حساس بود. همه با حرف غلامحسین موافق بودند و این یک معضل بزرگ بود.
چون من نمی خواستم خانواده ام بر اساس حرف های مسخره یک بچه برایم تصمیم بگیرند. تکه ای از خیار خورد شده جلویم برداشتم و قبل از اینکه در دهانم بگذارمش گفتم:
_ در هر حال باید یکی از مرد ها برای پس گرفتن نامه به همراه من بیاید.
بی توجه به نگاه سعید که برای ناراحت نشدن من سعی داشت از زری اجازه بگیرد و محمد که نامحسوسبرای تهمینه چشم تکان میداد که اجازه ندهد، خیارم را جویدم و با خیال را قورتش دادم. واقعا این خانواده است که من دارم ؟
زری که بد من را نمی خواهد اما ممکن است اجازه ندهد شوهرش با من راه بیافتد و با ان دک پوزش بهپایین شهر بیاید.
تهمینه ام که دلش می خواست محمد را به دنبال من بفرستد اما محمد با ان همه دنبه و چربی بهخودش نمی دید که با من پیاده روی کند؛ مگر انکه دست در جیب مبارکش کند و تاکسی بگیرد که انهم از دست این مردک خسیس که اب می خورد و دستش را می لیسد، بر نمی اید. مرد ها به دنبال کسب اجازه بودند و من منتظر به دهانشان چشم دوخته بودم. بعد از چند دقیقه محمد گلویش را پاک کرد گفت:
_خواهر زن جان خودت که وضعیت پاهای من را می دانی! سختم می شود. خب این از اولین جواب رد!
سعید هم بعد از چند ثانیه نگاه کردن به زری ای که مثلا خودش را مشغول خوردن نشان می داد گفت:
_ من باید مراقب زری باشم نیست که پا به ماه است، شگون ندارد تنهایش بگذارم.
و این یکی...
از اول هم می دانستم این ها زن زلیل و داناد سرخانه اند! اصلا از این ها نباید انتظار داشت. اخر اینها که به حرف زنشان بلانسبت شما مستراح هم نمی روند می خواهند مراقب من باشند.
کلا از خواهر هایم انتظار نداشتم!
_ خاله من می توانم به عنوان یک مرد دنبالت بیایم.
لازم است بگویم این حرف را چه ادم بی درک و شعوری زده است؟
چپ چپ نگاهش کردم و در حالی که سعی داشتم عصبانیتم را پنهان کنم گفتم:
_ نه لازم نکرد...
مادر جانم اجازه نداد من حرفم را کامل کنم، سریع گفت:
_اره مادر قربان سرت شود! تو هم چست و چابکی و هم خداراشکر برای خودت مردی شده ای!
تهمینه که دیگر نمی توانست روی حرف مادرم حرفی بزند، پسرش را با من به دور ترین و پایین تریننقطه تهران فرستاد.


بیشتر بخوانید
هنوز امتیازی برای این رمان ثبت نشده
اولین امتیاز را شما ثبت کنید و نظرتان را درباره این رمان با دیگران به اشتراک بگذارید.
شما چه امتیازی می‌دهید؟
نظرت درباره این رمان چیه؟

هنوز کسی درباره این رمان چیزی ننوشته! اگه خوندیش، خوشحال می‌شیم بدونیم چه حسی بهت داده.

نظرت رو با بقیه خواننده‌ها به اشتراک بذار
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️