تخمین مدت زمان مطالعه : ۲۱ دقیقه ۵۰ ثانیه

بی حوصله، آرام آرام پرهای پونه را از ساقه جدا می کردم و داخل سبد سرخ و سفیدی می انداختم.

آ نقدر ب یحوصله و ناراحت بودم که دیگر بوی خوش خرمالوهای رسیده بالای سرم و نسیم خنکی که بهصورتم می خورد، برایم اهمیتی نداشت.

هر هفته همین موقع از ظهر، پستچی پیر نامه های کوروش را م یآورد؛ اما حالا نه خبری از آن پستچی پیرِپرحرف و مهربان بود و نه از نامه های عاشقانه کوروشِ عزیزتر از جانم.

حیف که نم یدانستم این سِر خدمت سربازی مردها را چه کسی بنیان گذاری کرده تا حسابی به شرافتشرسیدگی می کردم! آخر این نامِردها با خودشان نگفتند شاید یک خدازده مفلوک، دلتنگ عزیزش بشود؟به دل نگران مادر این جوان ها فکر نکردند؟

به عشقی که این پسرها در دل یک دخترک خدازده ایجاد کرده اند، فکر نکردند؟پس نامه بیس تویکمم کجاست؟!

ای خدای بزرگ... این دیگر چه روزگاری است که نصیب ما شده؟بعد از کلی غر زدن توی دلم، انگار کسی از اعماق وجودم فریاد زد:

— پریزاد، این چه رفتاری است؟ کلاً یک روز از هفته است که برایت نامه نفرستاده! آن قدر ادای ترشیده هارا درنیاور!

ای بابا...

این صدای مغز ما هم خوب بلد است این منِ بدبختِ بی شعور را تخریب کند.

تا حالا برایتان پیش آمده که از شدت خستگی، خودتان را روی بالشی که زیر سرتان است بکوبید تا یکچرت ناز بزنید، اما آن بالشی که فکر می کردید وجود دارد، در واقع وجود نداشته باشد و سرتان به زمینبخورد؟

قطعاً برایتان پیش آمده و می توانم قیافه مچاله شده تان را از پشت این کلمات ببینم.

من دقیقا همین حس را برای بار سی وهفتم داشتم و این دفعه، س یوهشتم حساب م یشد.

می دانید چًرا؟

چون پسرک ب یتربیت تهمینه، آن توپ بدقوار های را که با ماژیک رویش نقاشی سبیل های آقاجانش راکشیده بود و خیلی سفت و سنگین بود، روی سرم کوبید.

همان طور که دنیا دور کل هام م یچرخید و هزاران سر تکراری را دور خودم می دیدم، غلامحسین را دیدم کهیواشکی به سِمت لواش کهایی که برای کوروش جانم روی سینی پهن کرده بودم، می رفت.

با همان سر بادانگیز شده، مثل معتادهای پای منقل، فریاد کشیدم:

— انگشتت به آن لواشک ها بخورد، رویش قیر داغ م یریزم!

بعد با صدای آرامی که فقط خودم و آبجی تهمینه، که زیر شان هام را گرفته بود، شنیدیم، گفتم:

— آن ها برای کوروش جانم است. قرار است...

نیشگون دردناک آبجی تهمینه خفه ام کرد و اجازه نداد حرفم را کامل کنم.

زری با آن شکم گنده اش، مانند پنگوئن راه م یآمد و سعی داشت قبل از اینکه بمیرم یا عقلم را از دستبدهم، آب قند را به دست مادرجانم برساند تا در حلقم بریزد.

جالب بود که زری، آبجی تهمینه، مادرجان و حتی غلامحسینِ بغض کرده را دوتا می دیدم.

یعنی ننه جانم دوتا از مادرجانم و مادرجانم از زری و تهمینه دوتا زاییده بود؟جالب است... اما چرا من یادم نمی آمد؟

شاید طلعت خانم هم از کوروش جانم دوتا زاییده بود که حالا من دوتا کوروش جلوی در حیاط می دیدم؟اگر هم زاییده بود، که باید هر دویشان سرِ خدمت سربازی می بودند!

بی خیال این حرف ها، من خوابم می آید! باید حتماً بخوابم...

چشمانم را بستم و جیغ آبجی تهمینه هایم و زری ها و مادرجان ها و صدای »پریزاد« گفتنِ کوروشجان هایم را نشنیده گرفتم.

یک لحظه حس کردم کل آب اقیانوس های جهان روی سرم سقوط کرده و دارم جان می دهم؛ آن همبدون اینکه برای آخرین بار کوروش جانم را ببینم.

گفتم:

_کوروش...

بین مصدوم شدنم توسط توپ غلامحسین بی آبرو، کوروش جانم را دیده بودم؛ آن هم نه یکی، بلکه دوتا!

سریع چشمانم را به امید دیدن کوروش باز کردم و خدای بزرگ... کوروش جانم اینجاست! درست بالایسرم!

با صدایی که بیشتر شبیه اره برقی بود تا پریزاد عاشق و خدازده، گفتم:

— کوروشم! پادشاهم! تاج سرم، بالاخره آمدی؟ چشم هایم به در خشک شد، مرد!

کوروش دهانش را باز کرد و با ابروهای بالا رفته گفت:

— ها؟

این چه طرز حرف زدن است؟

مردها را می فرستند خدمت تا آدم شوند، اما کوروش من نه تنها عقلش را، بلکه شعورش را هم از دستداده بود.

اصلا از چه موقعی کوروش من آب دماغش تا بین لب هایش می رسید و بعد با یک نفس آن را بالامی کًشید؟

یا چرا چشم های سبز و زیبایش حالا یک جفت چشم ریز و سیاه شده بودند؟جَل الخالق...

یا شاید هم...

ای خدا، به قربان این روزگار سگ دو بشوم که من، کوروش جانِ جذاب و زیبایم را با این غلامحسین زشتو بی تربیت اشتباه گرفت هام!

بیشتر به صورتم نزدیک شد و با آن دماغ پهن و زشتش، درحالی که سعی داشت آن همه آب دماغ رایک جا در گلویش بفرستد و بخورد، گفت:

— خاله جان، وقتی مرده بودی، من تمام لواشک هایت را خوردم. چرا انگشتم را داخل قیر داغ نمی گذاری؟وقتی آن نگاه عصبی و قاتل مانندم را دید، ترسیده عقب رفت و با حفظ فاصله ایمنی کنارم نشست.

زری با پارچه ای خیس و بدبو شقیقه ام را پاک می کرد.

می توانستم شرط ببندم این پارچه کدر و بدبو، یکی از کهنه های مینا و مونا بوده که هر روز یک تشتداخلش ادرار م یکردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را پس زدم و درمانده سر جایم نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدم چقدر می تواند بدشانس باشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اندازه منِ بدبخت که برای سی ونهمین بار به سرم ضربه خورده بود و این دفعه دیگر خرمالوی نرمی بودکه روی روسری ام هزار تکه شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای پروردگار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به امید اینکه کوروش را ببینم، به اطرافم خیره شدم؛ اما چیزی جز محمد پلشتی که انگشتش را تا آخرداخل سوراخ دماغش کرده بود و می چرخاند، شوهر فرنگی زری که با آن جِلیقه سیاه و ساعت آویزان بهپیراهنش سخت مشغول خواندن کتاب آموزش آشپزی بود و تهمینه که نیاز را محکم بین پاهایش نگهداشته بود و بی توجه به ضجه ها و جیغ هایش موهایش را محکم شانه می زد، ندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه حرف غلامحسین از ذهنم رد شد و ناباور به قواره بی ریختش نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لواشک هایی را که من با آن انگشتان ظریف و نازم برای کوروش درست کرده بودم، خورده بود؟با خودم گفتم شاید هم نخورده باشد؛ عصبانی نشو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما آن تکه پر از تفِ لواشک که از گوشه لبش آویزان شده بود، مدرک جرم سنگینی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی جیغی کشیدم و در یک حرکت، موهای بلندش را که از شدت حمام نرفتن چرب شده بود، گرفتمو با تمام قوا کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سزای کسی که لواشک های کوروش من را بخورد، مرگ است؛ اما من به این مارمولک پلشت رحم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجانم با آن پای دردناکش که به دنبال خودش می کشید، به سمتم آمد و موهای غلامحسین را به زوراز میان انگشتانم بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلامحسین اشک هایش را پاک کرد و فحش های رکیکی به کوروش من داد که جزای این کارش را به زودیمی دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تهمینه با آن لپ های تپل و سرخش، اخم غلیظی روی ابروهای پهنش گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— وا، بلا به دور! پری خواهر، به خاطر آن مرد گنده، موهای بچه ام را به این روز آوردی؟به حرف تهمینه جوابی ندادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته می دانستم اگر بخواهم جوابش را بدهم، باز هم قهر و غیظ می کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توجهی به غرغرهای ریز تهمینه نکردم و از بین پونه ها و لیوان آب قند بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم هنوز کمی گیج می رفت، اما کم کم بهتر شدم و تازه هوشیار شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هزاران فکر بدشگون به سرم زد و بیشتر نگران کوروش و نامه بیست ویکمش شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نکند باز هم آن سروان سیبیل کلفت و عصبی توبیخش کرده؟شاید هم توبیخش کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوروش که قربان زبانش بروم، از زبانش کم نمی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا شاید هم سرش با کس دیگری گرم است که من را یادش رفته است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیِع!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبانم لال شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر کوروش بفهمد من درباره اش همچین فکری کرده ام، عصبانی می شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه، این طوری نمی شود. باید یک کاری کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نم یتوانم که بنشینم و دست روی دست بگذارم تا، زبانم لال، هفت کوه به میان، جنازه کوروشم را رویدستم بگذارند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم که حالا کنار سعید، همان داماد فرنگی مان، نشسته بود و از سر به هوایی من گله می کرد، با دیدنچادر روی سرم حرفش را قطع کرد و متعجب نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را محکم روی رانش کوبید و با بغض نمایشی ای گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— گور به گور بشوی، بچه! باز کجا می روی که چادرچاقچور کرده ای؟لبه چادر را با دندانم گرفتم و با اخم ناامیدی رو به مادر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— کوروش نامه اش نرسیده است. من که نمی توانم دست روی دست بگذارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری خرمالوی داخل دهانش را گوشه دهانش چپاند و درحالی که سعی داشت از دهانش بیرون نریزد،گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— پری خواهر، حالا یک روز نامه اش نرسیده، اینکه چیز ترسناکی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید هم برای تأیید حرف زنش، سریع عینک ته استکانی اش را روی چشمانش گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— بله، پری خانم، همسرم راست می گوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این سعید هم ما را مضحکه فامیل و آشنا کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه زری می گوید، این هم مثل رادیوی خراب تکرار می کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این دیگر چه وضعی است...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت در پا تند کردم و به غرغرهای زیرلبی تهمینه و دادوبیداد مادرجانم توجهی نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید یک کاری می کردم. این طور که نمی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سر خیابان که رسیدم، با اولین ماشین به سمت پادگان شهرمان راه افتادم؛ به امید یک نیمچه خبریاز کوروشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دانم حالا با خودتان می گویید این دوتا چقدر دیوانه و شل مغزند که در یک شهر برای هم نامهمی فرستند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می توانند از طریق تلفن با همدیگر حرف بزنند؛ اما اشتباه فکر می کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دفعه کوروش با هزاران خواهش و التماس اجازه گرفته بود که به من زنگ بزند و از قضا کمی هم باهمدیگر صحبت کردیم، اما آقاجانم دیگر اجازه نداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پول تلفن را آن مردیکه چوب کبریت می خواهد بدهد یا منِ بدبخت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه از توهین آقاجانم به کوروش ناراحت می شدم، اما حرفی هم نمی توانستم بزنم؛ چون آقاجانمبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گذشته از این حرف ها، نامه نویسی خیلی عاشقانه تر و جذاب تر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شما فکر کنید سه، چهار ساعت یک بند با کسی حرف بزنید، خودتان هم خسته می شوید؛ البته این مورددر رابطه با خانم هایی که جلویشان سبزی پهن است صدق نمی کند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه بگویم، نامه نگاری هیجانش بیشتر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره به پادگان رسیدم و سریع از ماشین پیاده شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن قدر فکرم درگیر فکرهای کج ومعوج شده بود که نزدیک بود کرایه بنده خدا را ندهم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلزایمر همین است دیگر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد پادگان شدم و با دیدن آن همه سرباز و مرد رنگارنگ، سعی کردم حجابم را بیشتر رعایت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن اولین مردی که لباسش با بقیه متفاوت بود و حس ششمم می گفت این مرد یک سر و گردن ازبقیه بالاتر است، به سمتش رفتم و آرام سلام کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشالله، ابروهایش به اندازه تُرنه های پیشانی من بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک جوری اخم کرده بود که من ناخودآگاه از ترس منقبض شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم گفتم الان است که به سمتم حمله کند و تکه پاره ام کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته ممکن است از آن مردهایی باشد که، بلانسبت مردم، آدم را شاش بند می کنند، اما شب ها گردنشانبرای زنشان از مو هم باری کتر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هر حال، احتیاط شرط عقل است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانستم دقیقا چه جمله ای را برای گرفتن خبر بیان کنم. به همین خاطر صاف تر از قبل ایستادم وخیلی جدی به مردً گرد نکلفت روب هرویم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— با سرباز، کوروش سیاقی، کار دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد با شنیدن اسم کوروش، نگاهش خطرناک تر شد و با صدای وحشتناکش که باعث می شد در دلم سهتا از بوقلمون های تهمینه را نذر سلامتی کنم، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— اتفاقاً منم باهاش کار دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب سرم را کج کردم و با صدای آرامی که انگار قصد جاسوسی داشتم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— اتفاقی افتاده است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد دست بزرگ و قول مانندش را محکم روی میز آهنی کوبید و جوری عربده کشید که فاتحه تارهایصوتی و حلزونی حلق و گوشش را خواندم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— اگر پیدایش کنم، از همین پنکه آویزانش می کنم! از مادر زاییده نشده که مرا دور بزند! دورپیچشمی کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قسم می خورم همین جا یک سکته ناقص و نصفه زدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوروش چطور جرئت کرده بود این ببر مازندران را دور بزند؟کوروش واقعاً احمق است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جای اینکه دورش بگردد تا پاره پاره اش نکند، بعد دورش می زند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای حفظ جان و سلامتی ام کمی به عقب رفتم و امیدوار به اینکه این مرد، که می گفت کوروش نیست،آرام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

— شما مطمئنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که حالا کظم غیظ کرده بود، آرام سرش را تکان داد و منِ بدبخت، با این روزگار سگ دو که خودمفحشش می دهم و قلبی که در سینه ام نزدیک ایستادن بود، تنهایش گذاشتم و مثل مرغ از قفسپریدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین جایی که ممکن بود کوروش بعد از دور زدن آن مرد رفته باشد، خانه طلعت خانم یا همان خانهمادری اش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانم خودم را چطور به آنجا رساندم؛ فقط وقتی هوشیار شدم که جلوی چشمان نافذ و سختگیرطلعت خانم، در حال زدن لبخندهای پست های بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانستم چطور بپرسم که کوروش اینجاست یا نه، طوری که نترسد و خدای نکرده روی دستم غشنکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته اگر روی دست من غش کند، نه تنها دستانم، بلکه کل اعضا و جوارحم فلج می شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از کلی صغری و کبری چیدن برای طلعت خانم، از زیر زبانش کشیدم که کوروش اینجاست یا نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مثل اینکه کوروش جانم اینجا هم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلی از خانه فامیل هایمان را که به شدت از آن ها متنفر بودم هم رفتم، اما چیزی دستگیرم نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن نامردها هم نمی گفتند این دختر از راه رسیده، بگذار یک چکه آب در حلقش بریزیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدم نباید آن قدر دست تنگ و خسیس باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آفتاب دیگر در حال غیب شدن بود و من باید قبل از آقاجانم به خانه می رفتم تا مثل دفعه قبلی الم شنگهایجاد نکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت خانه مان راه افتادم و هر از گاهی برای ماشین های در حال تردد دست تکان می دادم تا بایستند؛اما هرکس درگیر زندگی خودش بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره به خانه مان رسیدم و هزاران صلوات نذر کردم که آقاجانم باز هم مشتری سیریش گیرش بیاید ودیرتر به خانه برسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این هم از دعایی که من برای آقاجانم می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قول مادرجانم، مردم چه می گویند، من چه می گویم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت از پنج هم گذشته بود و خدا را هزار مرتبه شکر که آقاجانم خانه نیامده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب هم مثل برق و باد گذشت و من مثل مرغ سرکنده در خانه مان این طرف و آن طرف می رفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اولین برگه دفترچه تلفنمان تا برگ آخرش، به همه فک وفامیل و آشنا زنگ زدم تا بلکه از کوروشم خبریبگیرم یا به اصطلاح، آمارش را دربیاورم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این دو روز دوتا نکته درباره زندگی یاد گرفته ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی اینکه زیر زبان فامیل را کشیدن، دومین کار سخت بعد از کار در معدن است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دومین نکته این است که اگر با فامیلی که نمی شناسید و فقط اسمش را شنید هاید، اصلاً صمیمی برخوردنکنید؛ چون شک م یکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط می توانید سؤال های دری وری از در و دیوار و طاقچه بپرسید و آرام آرام بحث را به سمت چیزی کهخودتان م یخواهید بکشانید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این هم از تجربه های من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیدوارم در مواقع اورژانسی، به درستی از آن ها استفاده کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب، به قول معروف، از هرچه بگذریم، سخن دوست خوش تر است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید به سراغ عملیات سوم برویم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید به مرکز پست استان بروم که آن هم آن سر شهر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عملیات راضی کردن مادرجانم را به عهده آبجی تهمینه می گذارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت ده صبح ـ مرکز پست استان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخرین قلپ از آب معدنی را به سختی خوردم و خودم را برای روبه رو شدن با بدبختی های جدید آمادهکردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این اضطراب اجتماعی هم بد دردی است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر کن کلی حرف برای زدن آماده کرده ای، اما همین که وارد مرکز اتفاق می شوی، به اندازه یک پشه همبارت نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم وارد پست بانک شدم. به اولین باجه که رسیدم، روبروی مرد میانسالی که سرش رادر کاغذ فرو کرده بود و سخت مشغول بود، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی آرام سرش را بالا اورد و با آن چشم های عاری از هر حسی خیره نگاهم کرد. نگاهش طوری خالی و پوچ بود که یک لحظه حس مضخرف بودن کردم. گلویم را صاف کردم و با صدای بلند تری گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من منتظر یک نامه بودم اما هنوز به دستم نرسیده است؛ می شود دفتر تان چک کنید ببینید چهاتفاقی برای نامه من افتاده است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد چند لحظه نگاهم کرد و بعد یک کلمه لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر این جواب با ارامش و کوتا سنگین بود که یک لحظه نطقه ام برید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگر می شود یک آدم کاری کند که طرف مقابلش حس کند شلواری است که حتی برای کهنه اشپزخانههم مناسب نیست! در هر حال این مرد میانسال که یک پایش لب گور است، این کار کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از کلی خواهش و التماس، مرد را راضی کردم که دفترشان را چک کند تا ببیند چه بلا بر سرنامه های کوروش من امده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخرش هم معلوم شد که نامه من، به اشتباه برای پیرزن تنهایی در پایین ترین نقطه شهر فرستاده شدهاست و طبیعتا من بدون دلشتن همراهی حق رفتن به آنجا را ندارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت خانه راه افتادم تا اتفاقات اخیر را به کلی برایشان توضیح دهم و با هم همفکری ای داشتهباشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من اتفاقات و افکارم را برای خانواده ام توضیح می دهم بعد از دموکراسی کامل تصمیم می گیرم. البته اگر نظر انها مخالف نظر من باشد، دموکراسی را نادیده و کار خودم را انجام می دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره به خانه رسیدم انگشتم را روی زنگ در فشردم. انقدر انگشتم را طولانی به زنگ فشردم که صدایداد و بیداد و نفرین های مادرجانم بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه می دانستند این در زدن فقط مخصوص من است و فحشم می دادند. بعد از چند دقیقه غلامحسین در را باز کرد و با ان دندان های کج و کوله اش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام خاله جون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوابش را دادم وارد خانه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمیز شده بود و نه خبری از اب دماغش بود و نه ان موهای سیاه و چربش. ظاهرا حمام کرده بود! خداراشکر که تهمینه خانم به خودش دیده بود و بچه را حمام کرده بود وگرنه تا عید سال بعد این بشرهمان جوری پَرچَل می ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز به خاطر لواشک هایم محلش نمی دادم و مثل کنه دنبالم می امد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبق معمول زری کنار سعید نشسته بود و لپ هایش از شدت چپاندن خرمالو باد کرده بود. سعید همکه موهایش را نوازش می کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چقدر عاشقانه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تهمینه هم موهای نیاز را شانه میزد و شوهرش محمد، با ان شکم گنده اش با مادرجانم شیوید پاک میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من نمی دانم خواهر هایم شوهر کرده اند یا این هارا به سرپرستی گرفته اند که از هفت روز هفته،هشت روزش را خانه ما سپری می کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام کردم و همه به جز تهمینه و مادرجانم با مهربانی جوابم را دادند. محمد چند دانه شیوید را در دهانش گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خواهر زن به دنبال با جناق مان رفتی!؟چادرم را به گیره کنار در اویزان کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله ظاهرا نامه من اشتباهی برای پیرزن پیری فرستاده شده! زری خرمالو هارا به زور قورت داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس فرمانده سیبیل کلفت را دور نزده است! جای شکرش باقی است. سعید به تایید حرف همسرش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همین که فرار نکرده اضافه خدمت نداشته خوب است. کنار غلامحسین روبروی بخاری نشستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من می دانستم فرار نمی کند! غلامحسین به شانه ام تکیه داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا چیکار می کنی خاله جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا که از حال کوروش خیالم راحت بود، کمی غلامحسین را بخشیده بودم. به همین خاطر فقط کمی چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اولا به تو ربطی ندارد، دوما؛ با محمد یا سعید باید به خانه ان پیرزن برویم و نامه ام را پس بگیرم! غلامحسین دوباره خودش را به شانه ام چسباند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شاید نامه را تحویلت نداد. اصلا شاید توهم زده است که شوهرش ان نامه را برایش فرستاده است! از اینکه کسی بعد از کلی نقشه چیدن و فکر کردن، تصوراتم را بهم بریزد، متنفر بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و فکرش را بکنید، این غلامحسین احمق و عقب افتاده این کار را انجام داده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنار خودم به عقب هولش دادم و زیر لب فحش های رکیکی نثارش کردم و البته امیدوار بودم کهمحمد نشینده باشد چون در تربیت پسرک پانزده ساله بیشعورش حساس بود. همه با حرف غلامحسین موافق بودند و این یک معضل بزرگ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون من نمی خواستم خانواده ام بر اساس حرف های مسخره یک بچه برایم تصمیم بگیرند. تکه ای از خیار خورد شده جلویم برداشتم و قبل از اینکه در دهانم بگذارمش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ در هر حال باید یکی از مرد ها برای پس گرفتن نامه به همراه من بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به نگاه سعید که برای ناراحت نشدن من سعی داشت از زری اجازه بگیرد و محمد که نامحسوسبرای تهمینه چشم تکان میداد که اجازه ندهد، خیارم را جویدم و با خیال را قورتش دادم. واقعا این خانواده است که من دارم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری که بد من را نمی خواهد اما ممکن است اجازه ندهد شوهرش با من راه بیافتد و با ان دک پوزش بهپایین شهر بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تهمینه ام که دلش می خواست محمد را به دنبال من بفرستد اما محمد با ان همه دنبه و چربی بهخودش نمی دید که با من پیاده روی کند؛ مگر انکه دست در جیب مبارکش کند و تاکسی بگیرد که انهم از دست این مردک خسیس که اب می خورد و دستش را می لیسد، بر نمی اید. مرد ها به دنبال کسب اجازه بودند و من منتظر به دهانشان چشم دوخته بودم. بعد از چند دقیقه محمد گلویش را پاک کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خواهر زن جان خودت که وضعیت پاهای من را می دانی! سختم می شود. خب این از اولین جواب رد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعید هم بعد از چند ثانیه نگاه کردن به زری ای که مثلا خودش را مشغول خوردن نشان می داد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من باید مراقب زری باشم نیست که پا به ماه است، شگون ندارد تنهایش بگذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این یکی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اول هم می دانستم این ها زن زلیل و داناد سرخانه اند! اصلا از این ها نباید انتظار داشت. اخر اینها که به حرف زنشان بلانسبت شما مستراح هم نمی روند می خواهند مراقب من باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلا از خواهر هایم انتظار نداشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خاله من می توانم به عنوان یک مرد دنبالت بیایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لازم است بگویم این حرف را چه ادم بی درک و شعوری زده است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاهش کردم و در حالی که سعی داشتم عصبانیتم را پنهان کنم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه لازم نکرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر جانم اجازه نداد من حرفم را کامل کنم، سریع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اره مادر قربان سرت شود! تو هم چست و چابکی و هم خداراشکر برای خودت مردی شده ای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تهمینه که دیگر نمی توانست روی حرف مادرم حرفی بزند، پسرش را با من به دور ترین و پایین تریننقطه تهران فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در راه انقدر از ان دخترک چشم ابی با موهای فرفری اش که از زیر چارقد بیرون می ایند و سر چهار راهادامس می فروشد، صحبت کرد که من هم کلافه شدم و هم عاشق ان دخترک مهربان شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من برای غلامحسین چرکو هم خاله ای به مثال دشمن بودم و هم همرازی که قرار بود تا روز خواستگاریغلامحسین از ماهک خانم چیزی به کسی نگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از سه چهار ساعت پیاده روی، درحالی که افتاب مغزمان را ابپز کرده بود و به زور ادرس را ازان مردک بد قلق گیر اورده بودیم، به خانه ان پیرزن رسیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه در ته کوچه ای پر از بوته های گل رز و دیوار خانه هایی که از بالایشان درختان انجیر و توت و گلاساویزان بود، قرار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلامحسین از دیواری که گیلاس از شاخه های درختش اویزان بود، بالا رفت و چندین گیلاس برای مانچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر گیلاس ها به دلم شیرین بود که یادم رفت غلامحسین را برای بی اجازه دست زدن به درخت مردم،سرزنش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت خانه رفتیم و زنگ زدیم؛ اما انگار خراب بود که نه صدایی می داد و نه کسی در را باز میکرد. محکم به در خانه کوبیدم و بعد از چند دقیقه صدای نفرین پیرزنی بلند شد. _ الهی خیر نبینی ننه! در خانه ام را کندی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریبا ربع ساعت نفرین میکرد و بالاخره در را باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن قد کوتاهی بود که از صورتش سلیطه بودن را خوب متوجه می شدی! با اینکه چین و چروک پیریروی صورتش نشسته بود اما هنوز هم زیبایی خاصی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای ارامی سلامش دادم و او با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سر اوردید ننه!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه از ان نفرین ها و عصبانیتش، نه به این " ننه" گفتنش. عجیب است. غلامحسین برعکس من که انگار لال مادر زاد بوده ام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببخشید ننه جان. یک امانتی ای اشتباهی برای شما فرستاده شده است! بی زحمت ان را برای ما بیاورید، عجله داریم. این پسرک شپشو هم خوب بلد است زبان بریزد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن چپ چپ نگاهم کرد و انگار طوری که سعی داشت عشوه بریزد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شما را مش قربان فرستاده!؟ بهش بگویید پری گفت دیگر کار از کار گذشت، من دیگر با این فدایتشوم ها خر نمی شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من به غلامحسین که از عشوه شتری های این پیرزن، دیوار گلی را گاز میزد و اشک از چشمانش امدهبود، کاری ندارم، این پیرزن نامه عاشقانه کوروش مرا با نامه مش قربان خودش اشتباه گرفته است؟ متعجب به پیرزن نگاه کردم و با منطقی ترین حالت ممکن گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ احتمالا اشتباهی صورت گرفته است. مرکز پست گفته است نامه ام که قرار بود برای من بفرستند برایشما فرستاده اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن عصبی شد و فریاد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مش قربان به خاطر تو به من خیانت کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفش به شدت تعجب کردم. این پیرزن دیوانه دیگر چه می گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم که عصبی هستم، ولی حساب این غش کردن های غلامحسین را کف دستش می گذارم! مردکبی تربیت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن در شُرُف ترکیدن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که مثل گندم برشته بالا و پایین می رفت، دستش را درون جیبش فرو برد و پاکت نامه ای رامحکم بر صورتم کوبید و در در را محکم بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست غلامحسین بی جان را گرفتم و بی توجه به نفرین های ترسناک پیرزن، از ان کوچه زیبا که باسکونت ان پیرزن شارلاتان خراب شده بود، بیرون رفتم. در کنار اولین درخت بید ایستادم و نامه را باز کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"بسم رب عشق"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریزاد عزیز تر از جانم سلام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز که این نامه را می خوانی، تقریبا بیست و چهار روز از خدمت سربازی ام مانده و به زودی می توانمان صورت زیبا تر از ماهت را ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم خیلی برایت تنگ شده است. چند دفعه ای به سرم زد تا فرار کنم و تو را ببینم، اما باز هم به خاطرخودت صبر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستی می دانستی می گویند اگر می خواهی مرد عاشق را محک بزنی، ببین چقدر صبر می کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر می کنم من خیلی عاشق هستم که با این چند وقت دوری از تو، بازهم صبر می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستی عزیز تر از جانم، خدا ان پیرمرد مهربان پر حرف را که قاصد سخنان عاشقانه ما بود را از روی زمینجدا کرد. خودت را ناراحت نکن و زیاد گریه نکن. نمی خواهم ان چشم های قشنگ کوچک شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"انکه با بی صبری انتظار دیدن تو را می کشد؛ کوروش"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذوق از سالم بودنش و ناراحت از مرگ ان پیرمرد مهربان، روی اولین صندلی نشستم. گاهی وقت ها به دنبال غم و عشق می رویم تا عشق و غم به دنبالمان بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"چند سال بعد"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلامحسین با استرس برای شانصدمین بار خودش را در آینه چک کرد و رو به کوروش که با نیما بازیمیکرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وقتی امدی خواستگاری خاله جانم چه کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوروش با لبخند عاقی که انگار او را به گذشته های دور پرت میکرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فقط به چهره زیبای خاله ات نگاه کردم و خدارا بابت این گوهر نایاب شکر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه حالا بزرگ تر شده بودم و پسرم مردی شده بود، باز هم از تعریف های کوروش، خر ذوق میشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلامحسین چپ چپ نگاهمان کرد و عصبی گره کراواتش را شل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این مرد خوشتیپ که خودش را برای خواستگاری از ان دختر چشم ابی با موهای فرفری اماده میکند،همان غلامحسین شپشو و چرک است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان زنی که چند تار از موهایش سفید شده و برای خواستگاری تک پسرش اشک میریزد، همان تهمینهزبان تیز است که همه شک داشتند چیکه ای اشک بریزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان زن جوانی که دخترش را نیشگون کیگیرد تا رژ لبش را کمرنگ کند، همان زری ای است که سرخی رژلبش باعث کتک خوردنش از دست مادر جانم می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان مرد های لاغر و چاق، باجناق هایی هستند که هنوز هم سر بازی شطرنج دعوا می کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان عکسی که یک گوشه اش روبان سیاه زده اند، مادرجان و پردم بودند که ارزوی دیدن عروسی نوه شانرا به گور برده بودند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این مردی که با لبخند به من خیره شده است، همانیست که من به خاطر نامه بیست و یکمش شهرا زیرپاهایم له کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانیست که بعد ها فهمیدم سر ان فرمانده سیبیل کلفت را شیره مالیده است و در مستراح قایم شدهبود....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ها تاریخ می گوید که چشمانت با من چه کرد، با من تنها تر از ستار خان بی سپاه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"پایان"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️