دوست داشتی؟
رمان سایکوپت اثر مینا عباسی

رمان سایکوپت

  • زبان فارسی
  • 14.6K 👁
  • 53 ❤️
  • 65 💬

خلاصه رمان سایکوپت

چگونه می‌توانم از تمام زجرهایی که در آن مدت کشیدم، بگویم؟ آری! زندگی من، سراسر رنج شد. با یک اشتباه، تمام خواسته‌هایم خاکستر شد و به هوا رفت. زندگی زیبای من، از رنگ سفید، به خاکستری تبدیل شد و آرزوهایم در یک شب، خراب شد. بعد از آن شب، دیگر چیزی برای از دست دادن، نداشتم. شاید اگر کمی بیشتر فکر می‌کردم، این‌طور نمی‌شد و می‌توانستم بقیه زندگی‌ام را کنم؛ اما بعد از آن، دیگر زندگی نکردم...زنده گیر کردم در این دنیا! روح زخمی من، مهلت ترمیم نداشت و هر ثانیه بیشتر از قبل مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت.

قسمتی از متن رمان سایکوپت

افرا خندید و گفت:
- نه‌ نمیدم. مامان خودمه!
فاطمه: برو کنار ورپریده!
با خنده از مادرش جدا شد و فاطمه مادرش را در آغوش کشید. صدای پدرشان که می‌خندید، آمد:
- به‌- به، ببین چه خبره! من که باباشونم این‌قدر تحویل نمی‌گیرن که مادرشون رو تحویل می‌گیرن.
همگی خندیدند و نشستند. نگاه افرا درخانه می‌چرخید که پدرش گفت:
- دنبال چی می‌گردی؟
افرا: فرید... فرید کجاست؟
پدرش: تا اون‌جا که من می‌دونم با نفس بیرونن.
افرا: با نفس؟ چرا؟
پدرش: رفتن بیرون دیگه. دختر چرا می‌ترسی؟!
افرا: آهان، حواسم نبود.
آن‌قدر فکرش مشغول آن سفر بود که نمی‌دانست چه می‌گوید. حتی یادش رفته بود که برادرش نامزد کرده است و همراه نامزدش بیرون است. واقعاً می‌ترسید از آن سفر لعنتی! سعی کرد به اتفافات دیگر فکر نکند و به خودش و خانواده‌اش فکر کند و همراه آن‌ها باشد.
***
به سمت خانه‌ی مهدیه رفت و در را زد. مادر مهدیه را دید که گوشه‌ای ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد و برادرش در را باز کرد.
با خنده گفت:
- خوبی کوچولو؟
مهدی، برادر مهدیه اخمی کرد و گفت:
- خودت کوچولویی!
افرا خنده‌ای کرد و لپش را کشید و داخل رفت. با مادر مهدیه سلام و احوال‌پرسی کرد و رفت به اتاق مهدیه. با دیدنش، بغلش کرد و گفت:
- چه‌طوری عروس خانم؟
مهدیه: وای استرس دارم. کمتر از دو ماه مونده به عروسی‌مون.
افرا: خیلی خب بابا، عروسیه دیگه.
مهدیه: واسه تو عروسیه بی‌شعور واسه من بحث یه عمر زندگیه.
افرا: بالاخره اون روز هم می‌گذره و میره.
مهدیه: ولی می‌ترسم افرا.
افرا: از چی؟
مهدیه : از کارهایی که باید انجام بدم. فکر کن صبح به صبح پا بشم صبحونه درست کنم، بعد لباس اتو کنم، بعد شام درست کنم، ناهار درست کنم. باور کن من هیچ‌کدوم از این‌ها رو بلد نیستم.
افرا خندید و گفت:
- تو دیوونه‌ای؟ یاد می‌گیری خب.
مهدیه چشم غره‌ای رفت و گفت:
- لعنتی من توی این بیست و هفت سال یاد نگرفتم، الآن چطوری یاد بگیرم؟
افرا: هرچیزی تایم خاص خودش رو داره خب! مثلاً مگه من بلدم؟ من محض رضای خدا یه تخم مرغ بلد نیستم درست کنم. اون هم درست می‌کنم می‌سوزه.
مهدیه: تو کارهای خونه بلدی.
افرا: کارهای خونه کاری داره؟ یه جاروبرقی و دستمال کشیدن هست دیگه.
مهدیه: خب همین دیگه. من حوصلم نمی‌کشه این کارها رو بکنم!
افرا: یاد می‌گیری.
مهدیه: زهرمار! هی میگه یاد می‌گیری.
افرا خندید و گفت:
- خب چی بگم؟
مهدیه: هیچی نگو.
افرا: چشم.
مهدیه دختر شوخی بود که همیشه مسخره‌بازی می‌کرد. همیشه شوخی می‌کرد و فرقی برایش نداشت در مقابلش چه کسی هست. حتی با پدرش، مادرش و سایر اقوامش هم شوخی می‌کرد و همین خلق و خوی او باعث شده بود همه او را دوست داشته باشند. تنها نکته بد مهدیه این بود که تن به خواسته‌های دیگران می‌داد. همیشه کاری را انجام می‌داد که دیگران دوست دارند و هیچ‌وقت کاری که خودش دوست دارد را انجام نمی‌داد و سعی می‌کرد مطابق با میل دیگران کارهایش را پیش ببرد و از نظر افرا، این یک چیز بد و غیر قابل انجام هست. انسان‌ها باید کاری را انجام دهند که خودشان دوست دارند چون بعد‌ها تنها کسی که باید با آن کار ، کنار بیاید خودش است، ولی مهدیه این را قبول نداشت. مهدیه دختری برون‌گرا بود و افرا دختری درون‌گرا. مهدیه وقتی می‌خواست کاری را انجام دهد، ابتدا از دیگران می‌پرسید و بعد خودش فکر می‌کرد و در آخر کاری که بقیه گفته بودند را انجام می‌داد، ولی کاملاً برعکس آن افرا بود که همیشه خودش، کارهایش را انجام می‌داد و وقتی کارش تمام شده بود، به دیگران اطلاع می‌داد. ولی از نظر روان‌شناسی، همین دوستی‌های برون‌گرایی و درون‌گرایی تا ابد می‌مانند
رو به مهدیه گفت:
- مهدیه؟
مهدیه: ها؟
افرا: بی‌ادب، باید بگی جانم.
مهدیه: برو بابا، من به کیان که شوهرمه نمیگم جانم بیام به تو بگم جانم؟
افرا: خیلی‌خب نخواستیم. مهدیه یه چیزی می‌خواستم بهت بگم.
مهدیه: خب بگو...دنبال زیر لفظی می‌گردی؟ ندارم که!
افرا: یه دقیقه جدی باش حرف مهمی می‌خوام بزنم.
مهدیه صاف نشست و گفت:
- خب بیا این هم جدی. بگو دیگه مردم از فضولی. هی این دست اون دست نکن که عین آدم بگو ببینم چه‌خبره؟
افرا: ببین درست حسابی عمل کن باشه؟
مهدیه: وای افرا میگی یا هی می‌خوای چرت بگی؟ بابا زود باش
افرا: چیز... ام... من دارم میرم فرانسه.
مهدیه تا چند ثانیه در شوک فرو رفت و بعد با خنده گفت:
- ایسگام رو گرفتی؟ برو بابا، کی تورو می‌بره فرانسه؟! تو تا همین سر کوچه نمی‌تونی بری داری می‌ری فرانسه؟ می‌شه منم توی ساکت قرار بدی بریم؟ قول میدم دختر خوبی باشم.
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان سایکوپت

  • رها

    0

    مشخصه نویسنده اصلا در مورده روانشناسی تحقیق نکرده و فقط چیزهایی که به ذهنش خطور کرده نوشته .واقعا رمانه به درد نخوری بود خیلی هم مسخره بود

    ۲ هفته پیش
  • رها

    0

    رمان به شدت ضعیف و چرت بود چه طور باید یه نفر بدون اینکه یه تعهد نامه رو بخونه امضا کنه بعد هم وقتی مهدیه برگه رو *** کرد و شاهین گفت اصله برگه دستمه و این کپی بود وقتی برگه اصلی تعهد نامه امضا نشده چه طورمیتونه افرا رو پیش خودش نگه داره واقعانویسنده توهم زده.بعدهم دختر با اجازه ی پدرش ازدواج میکنه

    ۲ هفته پیش
  • پارمیدا

    0

    نویسنده عزیز بهتره فرق بین روانشناس و روان پزشک و بدونی و بیمار سایکوپاتی اینطوری رفتار نمیکنه فانتزی بود

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    بسیار ضعیف،بی محتوا و بی ربط

    ۳ ماه پیش
  • ناز

    0

    بسیار رمان ضعیف و بی هویت و بی موضوع که پیرامون یک موضوع فقط شاخ و برگ داده بود و روایت از زبان نفر سوم بسیار کسل کننده و غیر جذاب بود از خوندن و زمان گذاشتنش پشیمون شدم و نکته روانشناسی نداشت که آموزنده باشه

    ۴ ماه پیش
  • کتایون 🍁

    0

    نقص زیاد داشت، اصلا پیشنهاد نمیکنم

    ۵ ماه پیش
  • رمان جالبی نیست خیلی

    0

    یعنی ی روانشناس خیره نمیدونه چطور باید برخورد کنه

    ۶ ماه پیش
  • خانم x

    1

    عجیب بود رمانش، انقدرر یه ادم میتونه دیووونه باشه؟!...حتی دیوونه ها هم یسری وقتا از شوک دیوونگی درمیان...پسره به کل زده بود جاده خاکی!حتی به مادرش هم رحم نداشت و یکدفعه جنی میشد. اما چرا اخه تو ی کشور خارجی باید با مانتو و شال..نقص های زیادی داشت.خسته نباشید

    ۷ ماه پیش
  • جیران

    1

    این رمان غیر واقعی است و برای یک روان شناس بعید است که به سادگی با یک تعهد بی مدرک خود را بدبخت کند. تکلیف عمو که این بلا را سرش آورد چی شد؟؟

    ۱ سال پیش
  • زینب

    1

    به شدت شبیه رمان سایکو خانم بختیار بود. خیلی جاهاش کپی اون بود فقط یکسری تغییرات جزئی داشت. و در کل جالب نبود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    3

    نگارش و نوع بیانش رو دوست نداشتم

    ۱ سال پیش
  • خیلی مضخرف بود

    1

    چرندترین رمانی بودکه نوشته شده بود

    ۱ سال پیش
  • Melorin

    15

    برام سوال واقعا از ارتفاع و فاصله ای که هوا پیما با زمین داشت چطوری خنده و گریه آدما رو دید. رمان داغونی بود به رمان های مرجان فریدی رجوع کنید معنی واقعی کلمه رمان می فهمید

    ۱ سال پیش
  • Yalda

    2

    رمان خیلی مزخرفی بود ببخشیدا ولی سرتاسرش ایراد بود ، چجوری تعد نامه کپی و *** میکنی بعد اصلش و داری وقتی امضا نشده بعد مگ دختر اصن میتونه بدون حضور. پدر عقد کنههه همینجوری کشکی با یه کاغذ

    ۲ سال پیش
  • Farahnaz

    1

    افتضااااااااااااح

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!