رمان مبحوس به قلم لیلا
آنا دختری پانزدهساله است که در روستایی دورافتاده و غرق در سنتهای کورکورانه زندگی میکند؛ دختری که حتی در خانهی خود نیز نادیده گرفته شده و همیشه خود را یک محبوس میداند. در این روستا رازی تاریک وجود دارد؛ اهالی برای حفظ امنیت و فراوانیِ دیار خود، هر سال دختری جوان را به عنوان قربانی به غاری مخوف در دل جنگل میفرستند و امسال، قرعه به نام آنا میافتد. اما این غار، خانهی یک هیولای معمولی نیست. «سرلین»، موجودی ماورایی، قدرتمند و بیرحم، قرنهاست که با یک طلسم شوم در این غار اسیر شده و منتظر قربانی جدیدش است. با ورود آنا به غار، رازی باستانی که در خون او جریان دارد بیدار میشود؛ رازی که پدرش ناخواسته آن را به قلب خطر فرستاده است. آنا میان وحشت از این اهریمن مرموز و تقدیری تاریک که انتظارش را میکشد گرفتار میشود؛ در دنیایی که سایهها زندهاند و زمان قوانین دیگری دارد، رهایی چقدر قیمت دارد؟
ژانر : عاشقانه، معمایی، فانتزی، دارک رومنس
تخمین مدت زمان مطالعه : ۵۷ دقیقه ۵۵ ثانیه
ژانر : #فانتزی #معمایی #دارک_رومنس #عاشقانه
خلاصه :
آنا دختری پانزدهساله است که در روستایی دورافتاده و غرق در سنتهای کورکورانه زندگی میکند؛ دختری که حتی در خانهی خود نیز نادیده گرفته شده و همیشه خود را یک محبوس میداند. در این روستا رازی تاریک وجود دارد؛ اهالی برای حفظ امنیت و فراوانیِ دیار خود، هر سال دختری جوان را به عنوان قربانی به غاری مخوف در دل جنگل میفرستند و امسال، قرعه به نام آنا میافتد. اما این غار، خانهی یک هیولای معمولی نیست. «سرلین»، موجودی ماورایی، قدرتمند و بیرحم، قرنهاست که با یک طلسم شوم در این غار اسیر شده و منتظر قربانی جدیدش است. با ورود آنا به غار، رازی باستانی که در خون او جریان دارد بیدار میشود؛ رازی که پدرش ناخواسته آن را به قلب خطر فرستاده است. آنا میان وحشت از این اهریمن مرموز و تقدیری تاریک که انتظارش را میکشد گرفتار میشود؛ در دنیایی که سایهها زندهاند و زمان قوانین دیگری دارد، رهایی چقدر قیمت دارد؟
از وقتی یادم میآید، همیشه انگار سهمی از زندگی در سایهها داشتم. پدرم مردی مستبد و کدخدای روستا بود، با صدایی که حتی وقتی آرام بود، مثل فرمان میلرزید. مادرم زنی کمحرف و خاموش بود؛ تا وقتی با او حرف نمیزدی، حتی نگاهش هم هیچ چیزی نمیگفت.
چهار برادر بزرگتر داشتم که همیشه در اولویت بودند، و من… من همیشه نادیده گرفته میشدم. گاهی فکر میکردم که اصلاً متعلق به این خانواده نیستم. چطور ممکن است کسی اینقدر دیده نشود، حتی در خانهی خودش؟
و البته فقط من نبودم. در روستای ما، مقام زن هیچ ارزشی نداشت. مردهای روستا همه سخت و زورگو بودند، و زنان جز سکوت و اطاعت چیزی نمیدانستند. منیژه، همسن و سال من، همیشه از دست برادرها و پدر کتک میخورد. چرا؟ چون از سن سیزده سالگی خواستگاری داشت.
به او میگفتند گناهکار است؛ چون در سیزده سالگی دل کسی را ربوده بود. انگار زیباییاش نفرین بود، و هر کبودی تازه روی صورتش حکمی از ظلمی بود که هیچکس به آن پایان نمیداد.
آن روزها فکر میکردم این نهایت بیعدالتی است… اما نمیدانستم چیزی در راه است که از همهی این ظلمها تاریکتر، وهمآلودتر و وحشتناکتر خواهد بود.
همیشه حس میکردم چیزی در این روستا پنهان است. رازی تاریک که مو به تن آدم سیخ میکند، اما کسی جرأت نمیکرد از آن حرفی بزند.
کوچکتر که بودم، یک شب از کابوس پریدم؛ صدایی سرد و تاریک مرا صدا میزد،: منتظرت هستم…با نفس نفس از خواب پریدم، اشکم جاری شد و قلبم وحشتزده میتپید.
کمی بعد فهمیدم فقط من بیدار نیستم. پدر و مادر با فانوسی در دست، با عجله وارد حیاط شدند. با دیدن من، پدر عصبانی شد و گفت برگرد داخل. مادرم تنها سکوت کرد.
اما من نتوانستم برگردم. از لای در به کوچه نگاه کردم؛ اهالی روستا، یکییکی، فانوسی در دست از خانهها بیرون میآمدند. کنجکاوی مرا کشید و در سایهها دنبالشان رفتم. همه به سمت تپه بالای روستا میرفتند، نور فانوسهایشان همچون ستارههایی لرزان در شب میدرخشید.
کمکم حس کردم سایههایی دورم میچرخند، دستهایی مبهم و کشیده که انگار میخواستند مرا به زمین بکشانند. پاهایم سنگین شد، نفسهایم بند آمد. تا وقتی نور فانوسها دوباره به من رسید و اهالی را دیدم، دیگر اسیر نبودم. اما چیزی در عمق سایهها هنوز مرا تماشا میکرد.
مثل تیری که از کمان رها شده بودم، به خانه دویدم و زیر پتو خودم را پنهان کردم. از آن شب به بعد، هرگز هیچ کس را از این ماجرا مطلع نکردم. اما کابوسها رهایم نکردند. هر شب، شاهد بیرون رفتن پدر و مادرم و برادرانم با فانوسی در دست بودم، و میدانستم این فقط آغاز چیزی تاریک و وحشتناک هست
هیچکس در این باره حرفی نمیزد، حتی منیژه، تنها دوست صمیمیام. من هرگز دربارهی آن شب و تجربهی ترسناکم با او حرفی نزده بودم، اما انگار همه راز شب را میدانستند و سکوت میکردند. حرف زدن دربارهاش ممنوع بود.
منیژه دو سال از من بزرگتر بود و قرار بود در شب تولد پانزده سالگیمان، مهر دوستیمان را پررنگتر کنیم. اما…
بعد از آن شب، او ناپدید شد. انگار هیچوقت وجود نداشته. اتاق خالیاش هنوز بوی عطرش را داشت، اما هیچ صدایی، هیچ خندهای، هیچ نجوا و هیچ ردپایی از او باقی نمانده بود.
مادر با چهرهای سرد گفت: «او رفته…» اما حتی خودش هم نمیدانست کجا. چرا من، بهترین دوستش، هیچ خبری نداشتم؟ با رفتن منیژه، تنها شدم؛ تنهاتر از هر زمان.
و در سکوت مادر و خلوت غمگین اتاق، چیزی در هوا میچرخید… چیزی که منتظر من بود و نمیتوانستم نامش را بر زبان بیاورم.
دو سال از ناپدید شدن منیژه گذشت و هنوز دوستی مانند او پیدا نکرده بودم. همیشه گوشهگیر و منزوی بودم؛ انگار که واگیر دارم، چون کسی جرأت نمیکرد به من نزدیک شود و همه از من فاصله میگرفتند.
شب قبل از تولد پانزده سالگیام، شبی عجیب و بیقرار بود. میان کابوسها، آن صدای همیشه ترسناک دوباره به گوشم رسید:
«بالاخره وقتشه، آنای من…»
تا به حال هیچوقت در کابوسهایم اسمم را صدا نزده بود. دستانم از ترس میلرزید، قلبم مثل پرندهای در قفس میتپید و نفسهایم بند آمده بود. خیره به دیوار روبهرو مانده بودم، غرق در سکوت سنگین شب.
مثل هر شب، خانوادهام با فانوسهایشان از خانه خارج شدند، و باز هم برایم هیچ وقت عادی نشد. سایهها در گوشههای اتاق میلرزیدند، و من حس میکردم چیزی در تاریکی منتظر من است، چیزی که نمیدانستم چیست …
شب بود و خوابم سبک بود که کسی آرام تکانم داد مادرم بالای سرم ایستاده بود.
«بیدار شو، آنا… وقتشه.»
خوابآلود و گیج گفتم: «وقت چیه؟»
مادر پیراهن سفیدی به دستم داد و کنارم نشست. دستی به موهایم کشید و حس کردم نم اشک در چشمانش است. سپس با آرامش گفت: «هیچی نپرس لباس رو بپوش، میخوام موهات رو ببافم.»
میدانستم اتفاقی در راه است و انگار خودم هم منتظرش بودم. در سکوت پیراهن را پوشیدم، دستی به چینهایش کشیدم. تا به حال لباسی به زیبایی آن نداشتم. بغضم را قورت دادم و آرام کنار مادرم نشستم. او در سکوت موهایم را بافت و وقتی کارش تمام شد، از جایش بلند شد و مرا به بیرون هدایت کرد.
پدر با قیافهای جدی و بیروح منتظرمان بود. با اخم گفت: «نباید معطل کنید.» فانوسی به دستم داد و اضافه کرد: «راه بیفت.»
من وسط پدرومادر و برادرهایم از پشت سرشان راه افتادیم. قلبم در سینهام میتپید؛ ترس، هیجان و دلهره با هم درهم شده بودند. نمیدانستم چه چیزی در انتظارم است، و همین باعث میشد هر لحظه دستهایم یخ بزند.
اهالی روستا با فانوسهایشان از خانهها بیرون آمدند و در سکوت ما را همراهی کردند. هر چه از روستا دورتر میشدیم، سایههای سیاه اطرافم بیشتر و کشیدهتر میشدند، لرزان در نور فانوسها.
نفسنفس کمی عقب ماندم، دستی آرام روی شانهام نشست. برادر بزرگم، توحید بود. به آرامی لب زد: ادامه بده
دستی که روی شانهام بود، آرام آرام کنار رفت و من گامهایم را محکمتر برداشتم. تپه بالای روستا تاریک و مرموز بود، تنها فانوسها مسیر خاکی و پرشیب را روشن میکردند. هر قدمم صدا میداد و سایهها انگار زنده میشدند، در گوشههای تاریکی مرا دنبال میکردند.
اهالی دور غار حلقه زدند، در سکوت زانو زدند و فانوسهایشان نور لرزان میداد. قلبم مثل پرندهای در قفس میتپید. چیزی در عمق غار نفس میکشید، اما هیچ کس جرأت نگاه کردن به آن را نداشت.
نسیمی سرد از دهانه غار پیچید و موهایم را به حرکت درآورد. سایهها کشیدهتر و لرزانتر شدند، و نور فانوسها آنها را عجیب و غیرقابل توضیح نشان میداد. حس میکردم موجودی در تاریکی منتظر من است، چیزی که فقط من میتوانستم حس کنم.
پدرم فانوس را جلو گرفت و با صدای بلند به اهالی گفت:
«امشب اینجا جمع شدیم تا شاهد فدای نسل من باشیم. هیچ تعبیضی صورت نمیگیرد و کسی نمیتواند از مراسم کنار برود.»
من نمیفهمیدم منظورش چیست. همه اهالی فانوسهایشان را روی زمین گذاشته و زانو زده بودند. پدرم مرا تا دهانه غار هدایت کرد و اشاره کرد داخل بروم. مکث کردم، اما صدایش دوباره سرد و محکم رسید:
«راهت را ادامه بده آنا.»
اشکم بیاختیار چکید و پاهایم لرزید. قدم به قدم وارد تاریکی شدم، ولی انگار هزاران چشم از دل سایهها مرا نگاه میکردند. ایستادم، نمیتوانستم جلو بروم، و ناگهان حس کردم هزاران دست نامرئی از همه طرف مرا به داخل میکشند… دستهایی سرد، مرموز و بدون شکل، که نمیدانستم واقعی هستند یا کابوس.
هر نفس، هر لرزش پا، هر سایه کشیده روی دیوار، وحشت را بیشتر میکرد. و من میدانستم که هیچ راه برگشتی نیست…
با نفسهای بریده، چشم به تاریکی دوختم. ترس مثل خنجری در گلویم گیر کرده بود و بغضم را به هقهق شکست. دستانم را دور خود حلقه زدم و به زمین سرد و نمناک چسبیدم. هنوز سرمای آن دستهای نامرئی روی پوستم زنده بود، انگار ردشان جا مانده باشد.
یکباره همهجا پر شد از زمزمههای نامفهوم. صداهایی که نه شبیه حرف انسان بود، نه نالهی حیوان. تاریکخانهی غار پر شد از نجواهایی که به جانم چنگ میزدند.
دستانم را محکم روی گوشهایم فشردم، اشک از چشمانم جاری شد، اما فایدهای نداشت… صداها از درون سرم میپیچیدند.
ناگهان صدای بال زدن عظیمی همه چیز را شکست. بادی سرد پیچید، موهایم را بر پیشانیام تکان داد. انگار چیزی در دل تاریکی از خواب برخاسته بود…
صدای بال زدن شدیدتر شد، انگار چیزی غولپیکر در تاریکی خودش را به سقف غار میکوبید. گرد و خاک از بالا روی موها و شانههایم میریخت. جرأت نگاه کردن نداشتم، اما آن نفسهای عمیق و سنگین نزدیکتر میشدند.
بوی عجیبی در فضا پیچید، ترکیبی از خاک نمناک، بوی باران صدای زمزمهها قطع شد، همهچیز برای چند لحظه ساکت شد…
همان لحظه فانوسهایی که بیرون غار مانده بودند، انگار از دور لرزیدند و نورشان کمکم خاموش شد. من ماندم و تاریکی و اندکی نور مهتاب … و آن دو چشم سرخ که هر لحظه نزدیک نزدیکتر شد. میتوانستم نفسهای بلند و سنگینش را بشنوم. با ترس سرم را بلند کردم… اما در تاریکی غار چیزی پیدا نبود.
چند بار پلک زدم و ناگهان سایهی سیاه و عظیمش را دیدم. اوه خدای من… آنقدر بزرگ بود که سقف غار کوچک به نظر میرسید. بالهای سیاه و عظیمش بر شانههایش گسترده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس، با صدایی عمیق و لرزان، زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آنا…»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ترس، عقب عقب خزیدم. او درست روبهرویم ایستاده بود، قدرتمند و جسور. هیچ شانسی در برابرش نداشتم. یعنی این آخرش بود؟ قرار بود کشته شوم؟ یا شاید… خورده شوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش دوباره بلند شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ آروم باش… هنوز وقتش نرسیده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام جرأت خودم را جمع کردم و با صدای لرزان گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ تو چی هستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالهایش حرکت کردند و به طرفم خم شد. حالا میتوانستم صورتش را در تاریکی ببینم: چشمهای سرخ و درخشان که در تاریکی میسوختند، بینی صاف و مردانه، لبهای درشت و پوست رنگپریده. چیزی که بیش از همه جلب توجه میکرد، رد سوختگی عمیقی بود که از پیشانی تا چانه سمت چپ صورتش کشیده شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم به بالهای سیاهش افتاد… او دیگر چه هیولایی بود ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را نزدیک صورتم آورد و ناخنهایش را آرام روی پوستم کشید. سرش را کج کرد و با صدایی سرد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خیلی وقته منتظرتم، آنا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم دهان باز کنم، اما فکم را محکم گرفت و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ وقتی حرف میزنی، که من بخوام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ترس سر تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خوبه…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکم را رها کرد و دستش را به موهایم گرفت. چشمانش، همچون شعلهای سرخ، میدرخشید و مرا بیحرکت و لال کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قدرتی وحشتناک، مرا از موهایم بلند کرد و جلو کشید. از درد جیغ کشیدم، اما او حتی نگاه مرا هم نمیکرد و مرا درون تاریکی کشید. حس کردم پرت شدم، در خلأیی بیانتها… و دیگر هیچ نفهمیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام وجودم میسوخت، انگار در آتش فرو رفته باشم. میخواستم جیغ بزنم، اما صدایم گم شده بود؛ تنها چیزی که از گلوی خشک و لرزانم بیرون میآمد، فریادهایی بیصدا بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تکانی وحشتزده از خواب پرید. نفسنفس میزدم، بدنم از عرق خیس بود، اما سوزشی داغ و تیز هنوز در رگهایم جریان داشت. دستم را روی گردنم کشیدم؛ تیر کشید. وقتی دستم را بالا آوردم، خشکم زد... خون. گردنم خیسِ خون بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اطراف نگاه کردم. درون حفرهای عمیق گیر افتاده بودم؛ بالای سرم فقط روزنهای کوچک بود که نور کمرنگی را به داخل میریخت. جز سنگ و خاک، چیزی اطرافم نبود. با تقلا خواستم از گودال بالا بروم، اما هر بار زمین خوردم، دست و پاهایم خراشیده و تنم خاکیتر از قبل شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیراهن سفیدم دیگر هیچ شباهتی به زیبایی نخستینش نداشت. لکههای خون و خاک سیاه رویش نشسته بود. درمانده به گوشهای خزیدم، زانوهایم را بغل کردم و پیشانیام را رویشان گذاشتم. اشکهایم بیامان جاری شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا؟ چرا باید چنین سرنوشت شومی داشته باشم؟ چرا خانوادهام مرا به دهان مرگ سپردند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاد منیژه در قلبم شعله کشید... او هم در تولد پانزدهسالگیاش ناپدید شد. یعنی او هم اینجا بوده؟ چه بلایی بر سرش آوردند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگریهام به هقهق لرزانی تبدیل شد. نور روز از روزنه بالای سرم نشان میداد صبح شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همان لحظه، صدای بالهایی عظیم در هوا پیچید. بدنم از وحشت یخ زد. جرئت نکردم سرم را بلند کنم؛ هقهقم در گلوی خفهام مرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایهای غولآسا روی من افتاد. صدای بالهایش درست بالای سرم سنگینی میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایی عمیق و فرمانبرنده طنین انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سرت را بلند کن، آنا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدنم لرزید، اما همچنان سرم پایین بود. دوباره همان صدا، این بار زمزمهای تیرهتر و تهدیدآمیز:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سرت را بلند کن... اگر نه، خودم این کار را برایت انجام میدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را با تردید بالا آوردم. چشمهایم در تاریکی به او دوخته شد. صورتش زیر سایهی بالهای عظیمش گم شده بود و فقط خطوط مبهمی از چهرهاش پیدا بود. بالهایش آرام تکان میخوردند، مثل پردهای سیاه که همهی نور را میبلعید. حس میکردم فرشتهی مرگ بر فرازم ایستاده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را کمی کج کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ ترسیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلوی خشکیدهام را فرو دادم. صدایم خشدار بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ میخوای... باهام چیکار کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایی مثل زمزمهی آتش از گلویش بیرون آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خودت چی فکر میکنی... آنا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ این که... قراره بمیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندهاش در فضا پیچید. خندهای که همزمان ترسناک و به شکلی دیوانهوار زیبا بود. صدای خندهاش در دیوارههای سنگی میپیچید، مثل طنین زنگ مرگ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام پایین آمد و کنارم ایستاد. نگاهش همچون زنجیری به من قفل شد. سرم را بالا گرفت و با صدایی سرد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ آنا.. تو قرار نیست بمیری. نه الان... و نه اینجا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهایم لرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ پس... پس چه اتفاقی برام میافته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخم شد. انگشتان سردش گردن خونینم را لمس کردند. سوزشی تیز به جانم دوید و از درد نالهای کوتاه کشیدم. لبخند آرامی گوشهی لبش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ این که چه سرنوشتی در انتظارت باشه... فقط من تعیین میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک از چشمهایم سرازیر شد. صدایم شکست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ چرا... چرا پدرم منو به تو داد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش عمیقتر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ اوه... آنا. تو هیچ چیز نمیدونی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ تو بهم بگو... خواهش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر یک حرکت گردنم را گرفت. فشار انگشتانش محکمتر شد، رگهایم فریاد میکشیدند. نفس برید و صدا در گلویم خفه ماند. با هیجان زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ میتونم همین الان گردنتو خرد کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ترس، دستم را روی دست او گذاشتم. التماس در نگاه خیس من موج میزد. اما او حتی لحظهای ترحم نکرد. همانطور که گلویم را میفشرد، بالهایش را باز کرد و به هوا رفت. فشار، چشمانم را از حدقه بیرون میکشید، مرگ را حس میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد ناگهان، مثل تکه پارچهای بیجان، مرا به بیرون پرتاب کرد. بدنم با شدت به زمین کوبیده شد. دستیام تیر کشید و هوای سرد را با حرص بلعیدم. سرفه پشت سرفه... نفهمیدم از درد دستم باید بنالم یا از خفگی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما مهلتی نداد. باز موهایم را چنگ زد و صورتم را بالا کشید. مجبور شدم در شعلههای چشمانش غرق شوم. آن شعلهها... مرا میسوزاندند، ذوب میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایی کشیده و هولناک پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ درد داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را لرزان تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهایم را محکمتر کشید. لبخندی سرد روی لبش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خوبه... منم همینو میخوام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان دندانهای نیشش دراز شد، مثل دو تیغ براق که برق خیرهکنندهای میان تاریکی زدند. پیش از آنکه حتی فرصت فرار پیدا کنم، دردی وحشیانه در گردنم شعله کشید. جیغی از ته گلویم بیرون پرید اما خیلی زود در هوا شکست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس کردم خونم با مکشی تند و بیرحمانه از رگهایم بیرون کشیده میشود. تمام بدنم به لرزه افتاده بود، دستهایم بیاختیار میلرزیدند و نفسم کوتاه و بریده بریده بالا میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نـ… نه…» صدایم چیزی بیشتر از یک زمزمه خفه نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما او بیوقفه میمکید، انگار تشنهای بود که بعد از قرنها به آب رسیده باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرد، ضعف و سرمای عجیبی در رگهایم دوید. دنیا دور سرم چرخید، تاریکی بر دیدگانم نشست و پلکهایم سنگین شدند. آخرین چیزی که دیدم، لبخند هیولا بود… لبخندی خونآلود، بیرحم و در عین حال هولناک زیبا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد همهچیز محو شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای آرام چکیدن قطرههای آب از سقف به زمین، چشمهایم را با سختی باز کردم. گردنم تیر میکشید و بدنم سرد و بیجان روی زمین نمناک افتاده بود. دیگر حتی توان گریه هم نداشتم؛ تنها حس تهی و سنگینی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنارم چشمهای شفاف جریان داشت، آبش از روی خزههای سبز و دیوارهای تاریک غار به آرامی به پایین میریخت و صدایی آرام و ریتمیک داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تردید خودم را به سوی آن کشیدم. دستانم را درون آب فرو بردم و خنکی مطبوعش پوستم را نوازش کرد. چند قطره از آب را روی صورتم پاشیدم و بعد با ولع نوشیدم. آبی شیرین و گوارا که انگار زندگی دوباره به رگهایم بازمیگرداند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنم کثیف و آلوده بود؛ دلم میخواست درون چشمه شیرجه بزنم و تمام این وحشت را از تنم بشورم، اما ترس بازگشت هیولا جرات را از من گرفته بود. تنها پاهایم را در آب فرو بردم. موجی از خنکی به جانم دوید، اما نه آنقدر که آرامم کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهایم برهنه بود. حتی یادم نمیآمد کی کفشهایم از پایم افتاده بودند؛ انگار هرچه داشتم در این غار جا مانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیاختیار دستی به موهای بافتهشدهام کشیدم. ناگهان نگاه غمگین مادرم در ذهنم جان گرفت... او میدانست چه سرنوشتی در انتظارم است، میدانست مرا به چه جهنمی میفرستند. اما چرا پذیرفت؟ چرا هیچوقت دوستم نداشتند؟ چرا همیشه من قربانی خاموششان بودم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطره اشکی بیاختیار از گوشهی چشمم چکید، اما سریع پاکش کردم. نه... دیگر بس است. من به اندازه کافی گریه کردهام. آنها مرا شکستند، اما شکسته ماندن دیگر انتخاب من نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبافت موهایم را گشودم. انگشتانم میان تارهای گرهخورده لغزیدند. با هر بار کشیدن، کف سرم میسوخت، اما دردش در برابر زخمهای دیگرم هیچ بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسنگینی نگاهی را روی شانههایم حس کردم؛ مثل باری که بیاجازه روی تنم افتاده باشد. لرز کوتاهی از ستون فقراتم گذشت، اما سرسختانه صاف نشستم. چرا دست از سرم برنمیداشت؟ چرا مثل یک اسباببازی تازه هر بار مرا برمیداشت و به گوشهای پرت میکرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خشخش و کشیده شدن چیزی روی زمین، نگاهم را دزدید. بالهای عظیمش پشتش روی زمین کشیده میشدند، درست مثل سایهی مرگی که به آرامی به سمت من میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز درد و وحشت خسته بودم، به جای فرار، زبانم جلوتر از عقلم حرکت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو… خونخواری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلافاصله خودم را لعنت کردم. چه حرف بیفکرانهای! آماده بودم که هر لحظه از عصبانیت منفجر شود، اما برعکس… گوشهی لبش بالا رفت. تفریح میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره… به خون تو تشنهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلوی خشکیدهام را با زحمت پایین دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خون منیژه رو هم نوشیدی… و کُشتیش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای سکوت کرد. بعد لبخند کجی نشست گوشهی لبش، انگار خاطرهای شیرین برایش زنده شده باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ منیژه…؟ آه… دختر زیبایی بود. ولی اون کسی نبود که من منتظرش بودم. و از همه مهمتر… زیادی ترسو بود. آدمهای ترسو زود میشکنن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم تا خودم را آرام کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اون ترسو نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش برق زدند، مثل کسی که چیزی جالب کشف کرده باشد. آرام نزدیک شد و زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اوه… عزیزم. پس اون برات مهم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را سخت قورت دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اون… دوستم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایم شکست، بغض راه گلوی مرا بست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تنها دوستم…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی سرد و سنگین روی شانهام نشست. لمسش مثل زغال داغی بود که روی پوستم گذاشته باشند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پس بخاطر مرگش… ازم متنفری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان شعلهور و مرموزش در تاریکی برق میزدند. با زحمت نگاه از آنها برنداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نباید باشم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی کشدار روی لبهایش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اگه کسی قراره سرزنش بشه… اون من نیستم، آنای من. اون مردم احمق اون بیرون هستند. هیچکس… هیچکس پیشکشی رو رد نمیکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلعنتی… حق با او بود. شاید اگر وجود زنها اینقدر بیارزش نبود، منیژه هم مثل حیوانی برای قربانی شدن کشیده نمیشد. دندانهایم را روی هم فشردم و سرم را بالا گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میخوام بدونم… این حق منه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایش باریک شد. صدایش آهسته و کشنده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حق تو رو… من تعیین میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میخوای در نادانی بمیرم؟ حتی ندونم چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا برخاست. قامت بلندش مثل سایهای سیاه سقف غار را بلعید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گفتم که الان… نمیمیری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشتش را به من کرد و آرام قدم برداشت. بالهایش روی سنگها کشیده میشدند، صدایی مثل پارچهای خیس که بر زمین کشیده شود. بدون اینکه برگردد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دنبالم بیا… اگه نمیخوای از موهات برای بردنت استفاده کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن این تهدید، لرزهای در جانم دوید. بیاختیار از جا برخاستم. با تردید، قدمهایم را پشت سرش گذاشتم، مثل کسی که میداند در دهان گرگ قدم میگذارد… اما چارهای ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از عبور از تونلهای تاریک، ناگهان فضای غار با نور آرام و رنگی از بلورهای دیوارهها روشن شد. جلوی چشمهایم، استخری شفاف و آرام قرار داشت، طوری که اول فکر کردم آب است؛ اما وقتی دستم را نزدیک بردم، فهمیدم شیشهای بینهایت صاف و نورانی است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیوارهای اطراف پر از بلورهای درخشان بودند که نورشان را به هزار رنگ منعکس میکردند. جلوتر رفتم، دستم را روی یکی از دیوارهها گذاشتم و ناگهان الماسهای صورتی و نورانی در هوا پراکنده شدند و دورم چرخیدند. اول فکر کردم الماساند، اما وقتی دقیق شدم، دیدم کرمهای شبتاباند… صورتی رنگ! نمیتوانستم باور کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنقدر محو زیبایی مکان شده بودم که حضور هیولا را فراموش کردم. با صدای لرزان گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این… این خیلی زیباست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش در گوشم پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره… میتونه زیبا باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش کردم؛ کنار دیواره غار ایستاده بود و با چشمانی عجیب، به من خیره بود. حس کردم ترسم کمی کم شده و جرأت پیدا کردم. پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میتونم اسمت رو بدونم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحنی بیتفاوت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اسمم؟ خیلی وقته کسی اسمم رو صدا نزده…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را قورت دادم و دوباره پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میتونم بدونم چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را کمی کج کرد و با لحنی آرام و خاص گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سرلین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسمش همانقدر خاص بود که خودش… و در همان لحظه، فهمیدم سرلین فراتر از هیولا یا تهدید ساده است. چیزی درونش بود که هم ترسناک بود و هم غیرقابل مقاومت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آنا… حس نمیکنی ظاهر کثیفت جلوه اینجا رو زشت کرده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لبخندی گوشه لبش گفت، و گونههایم از خجالت داغ شد. شانههایم خودبهخود جمع شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من… من لباس دیگهای ندارم…_
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را کمی تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میدونی چرا؟_
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایی آرام و لرزان گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان شعلهورش گرم شد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چون پدرت تو را با لباس سفید به گورت فرستاده… مردهها به لباس احتیاجی ندارن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتودهای در گلویم جمع شد. با درد گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پس… پس چرا من زندهام؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانهای بالا انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ داری سرگرمم میکنی…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ با همه قربانیها هم سرگرم بودی…_
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اون نه… همه که آنا نبودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس با صدای بلند و خندهای که در دیوارههای غار میپیچید، قه قه زد. صدایش تنم را لرزاند و هر قطره شجاعتم را به لرزه انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرفم حرکت کرد. سعی کردم تکان نخورم. بالهایش را باز کرد و در یک چشم به هم زد، چانهام در مشتش بود و مجبور شدم مستقیم در چشمانش خیره شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیزی تا شب نمونده… دلت برای پدرت تنگ نشده؟ میخوای ببینیش؟_
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میذاری برم؟_
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره خندید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه؟_
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورتش را نزدیک گوشم آورد و با لبی سرد داخل گوشم لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ الان نه… ولی به زودی، با جنازهاش، رفع دلتنگی میکنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعقب عقب رفت و واکنش شوکهام را با لذت تماشا کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برگرد به چشمه و خودت رو تمیز کن. میتونی از صندوقچهای که اونجاست، لباس برداری._
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر پایان، چشمکی زد و اضافه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شاید لباس دوستت هم گیرت اومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک زدم… و وقتی دوباره نگاه کردم، دیگر او نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لرزهای در پاهایم برگشتم سمت چشمه. آب شفاف و رنگینکمانی هنوز آرام میدرخشید. زانو زدم و با دستهای لرزان، آرام صورتم و گردنم را در آب فرو بردم. خنکی آب به پوست و تنم آرامش میبخشید، اما قلبم هنوز تند میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر قطرهی آب که روی پوستم مینشست، یاد لمس و تهدید سرلین تازه میشد… بالهایش، چانهام در دستش، و تهدیدی که هنوز در گوشم میپیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلباسهای کثیف و خونآلودم را کنار گذاشتم و از صندوقچهی کنار چشمه که قبلا متوجه ش نبودم ، لباس تازهای برداشتم. به جز دوتا پیراهن ساده چیز دیگری داخلش نبود یکی مشکی و دیگری سفید نفس عمیقی کشیدم؛ و پیراهن مشکی را پوشیدم برای اولین بار در این مدت کوتاه، حس کردم کمی کنترل خودم را دوباره به دست آوردهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما وقتی به اطراف نگاه کردم، فهمیدم ترس هنوز با من است. سایهی هایی لرزان اطراف غار هنوز حس میشد و میدانستم که این تازه شروع ماجراست…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنشستم روی لبهی چشمه و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. ترس و خستگی تنم را کوبیده بود، اما شکمم هم با غرغر کمصدا یادم میآورد که گرسنهام. حتی فکر کردن به دستشویی رفتن هم دلهرهآور بود؛ نمیدانستم اگر از این مکان دور شوم، سرلین دوباره پیدا میشود یا نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش کنم. هر کاری میکردم، میدانستم که هنوز در قدرت او هستم و هیچ جای امنی جز اطرافش ندارم. بنابراین با تردید، خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم نیازهای بدنم را با آرامش و سکوت مدیریت کنم، در حالی که سایهی بالهای سرلین در گوشهی غار هنوز روی من سنگینی میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم تازه گرم شده بود که حس کشیدگی شدیدی در فرق سرم پیچید. جیغ زدم؛ موهایم در مشت کسی بود. قبل از آنکه فرصت کنم بفهمم چه میشود، بدنم از زمین جدا شد. پرواز میکرد… یا درستتر بگویم، مرا با موهایم بالا میکشید. درد جوری در پوست سرم تیر میکشید که انگار هر لحظه میخواست کنده شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا وحشت دستوپا زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ولم کن… خواهش میکنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقهقههاش نزدیک گوشم پیچید. درست همان لحظه رهایم کرد. سقوط کردم. قلبم از جا کنده شد. قبل از آنکه استخوانهایم روی صخرهها خرد شود، دستی از کمرم گرفت و دوباره بالا کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خونسردی زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی شد؟ هنوز میخوای ولت کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسنفسزنان هقهق زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه… نه! لطفاً…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دهانه غار نزدیک شد. بالهای سیاهش در تاریکی باز شد، فانوسهای پایین سوسو میزدند و نورشان مثل خنجری از لای پرهایش عبور میکرد. در ارتفاعی کم مرا رها کرد. با ضربهای محکم روی سنگریزهها افتادم. تمام تنم خراش برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو پشت به من ایستاده بود، با قامتی کشیده و سری بالا گرفته، مثل سایهای که بر جمعیت سلطه داشت. شک داشتم کسی بتواند او را ببیند، اما چیزی در فضا… آن حس سنگین و ترسناک… همه میتوانستند حس کنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس بریده زمزدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_منو… چرا اینجا آوردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خود فکر کردم اسم پدرم را فریاد بزنم؛ اما خندهام گرفت. چه فایدهای داشت؟ او خودش مرا فرستاده بود. هیچکس قرار نبود نجاتم دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بیا نزدیکتر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمام درد و لرز، قدمی جلو گذاشتم؛ کف سرم هنوز میسوخت و بدنم تیر میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_کنارم بایست، آنا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنارش ایستادم، با بالهایش مرا به جلوی خودش هدایت کرد. دستانش روی شانههایم فشار ریزی داد؛ شانه ام تیر کشید، اما لب باز نکردم. بعد نزدیک گوشم لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_میبینی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را قورت دادم و با لرز پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اون آدمها رو… به نظرت چرا جلوی من زانو زدند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجمعیت را نگاه کردم؛ همه رو به غار زانو زده بودند، سرشان خم بود. پدرم جلوتر از همه، سرش را به آسمان گرفته و چیزی زمزمه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_من… من نمیفهمم…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوه آنا… این ندانستن، دلیل زنده موندنت میتونه باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اونا… دارن تو رو میپرستند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندهای نرم و ترسناک کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_در اینکه من خدای اونا هستم شکی نیست… ولی…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ولی چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_همه چیز فراتر از تصور تو هست عزیزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترسیده بودم و نمیدانستم با چه چیزی روبهرو هستم. تمام عمرم در ندانستن گذشته بود؛ هیچکس مرا به اندازهای نمیدید که بخواهد چیزی به من بگوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراستش را بخواهی، در این مدت کوتاه، بیشتر از ۱۵ سال، برای اولین بار دیده شده بودم و مورد توجه قرار گرفته بودم… هرچند توجه او، هیولا، جز درد و وحشت چیزی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_میخوام بدونم… خواهش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم به جلو بود. مردم کمکم از جا برخاستند و راه بازگشت را پیش گرفتند. مادرم را دیدم، صورتش خیس بود و خیره به تاریکی درون غار نگاه میکرد. شک داشتم بخواهد مرا ببیند؛ شاید حس میکرد، اما احمقانه بود—او سالها مرا جلوی چشمش ندیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدرم کنار او ایستاد و با هم از دیدم دور شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشکم بیاختیار چکید. غم و اندوه عمیقی به قلبم سرازیر شد، حس تنهایی و طرد شدگی مرا فرا گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرلین، با بالهای گستردهاش، مرا به خود تکیه داد و در سکوت به گریههایم گوش داد. کمی که گذشت، از کمرم گرفت و به پرواز درآمد. نفسم را حبس کردم و چشمهایم را بستم، انتظار داشتم دوباره به پایین پرتاب شوم، اما با آرامش مرا روی زمین گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی چشمانم را باز کردم، خودم را در تالار بلوری یافتم—جایی که نورهای پراکنده و دیوارههای شفافش، نامی جز «تالار بلور» شایسته آن نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر گوشهای جمع شدم و به کرمهای شبتاب صورتی چشم دوختم. هر بار که نورشان روی شیشههای غار میرقصید، نفسام بند میآمد؛ زیباییشان مرا به حیرت میانداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرلین اما خبری ازش نبود. آهی کشیدم. دلم میخواست راز شبهای سالیان دراز را بفهمم، ولی هیچ وقت فکرش را نمیکردم خودم در دامش بیافتم. باید از او خواهش میکردم که به من بگوید آیا این حق را داشتم یا نه…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان صدای بالهایش مرا به سوی خودش کشاند. کنارم پایین آمد و سبد کوچکی به سویم گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بگیرش… باید گرسنه باشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا هیجان سبد را گرفتم. داخلش سیبهای سرخ و درخشان چشمک میزدند، مثل یاقوتهای زنده. یکی را برداشتم و گاز بزرگی به آن زدم. اوه خدا… طعمش مثل بهشت بود، یا شاید فقط گرسنگی شدیدم مزه آن را اینقدر خوشایند کرده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحضور سرلین را فراموش کردم و با ولع، دوتا سیب دیگر هم خوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس کردم کنارم نشست. بالهای بزرگش فضای اطراف را کاملاً پر کرده بودند و هر حرکتش سنگینی خودش را داشت. به آرامی سرم را از لای موهایم بلند کردم و نگاهم به او دوخته شد. شعله چشمانش، عمیق و نافذ، درست به من خیره بود؛ طوری که هر لحظه حس میکردم تمام وجودم زیر نگاهش آتش گرفته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آرامی، به خاطر سیبها ازش تشکر کردم، اما چیزی نگفت. سکوتش سنگین بود. برای اینکه حرفی زده باشم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو… تو چند وقته که اینجایی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشعله چشمانش با نفرت درخشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_سالهاست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را قورت دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب… خب اینجا خونه توست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_من خونه ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مگه میشه؟ همه آدمها خانه دارن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید، صدایش سرد و مرموز بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوه آنا… فراموش کردی من آدم نیستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلرزشی در جانم پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو فرشتهای؟ یا شیطان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن این حرف با صدای بلند شروع به خندیدن کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تصور تو از فرشته اینه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را قورت دادم _ اون ها بال دارن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر چشمانم نگاهی انداخت و گونه ام را صميمانه نوازش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حتی افکارت هم معصومانه س
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_قراره چه اتفاقی برای من بیوفته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بیا نزدیکتر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه بتونم چیزی بگم، به طرفم خم شد ناگهان گردنم را گرفت و نگاهم را محکم به چشمان شعلهورش دوخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_داری زیاد حرف میزنی، آنا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسش داغ و سنگین روی پوستم افتاد، فشار دستش گردنم را آزار میداد و قلبم وحشتزده تند میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ترس لب زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه… خواهش میکنم…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو سرش را بالا کشید و با لحن سرد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نترس… ضعیفها از تحمل خارجن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک لحظه دیگر دستش محکمتر شد و من را با شدت به دیوار هل داد، به طوری که تمام وجودم لرزید. کمی از او فاصله گرفتم ودستانم را دور خودم حلقه کردم و با چشمان گشاد شده، وحشیگری و تسلط او را تماشا کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود، به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. من از ترس سعی کردم آرام نفس بکشم تا عصبیاش نکنم. کمی که گذشت، با صدایی کم شروع به صحبت کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_سالها پیش… من یک رانده شده از …سرزمینم بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کرد و من تمام وجودم گوش شد، به او خیره ماندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آسیب دیده… و آسیبپذیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تنها...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه اتفاقی برات افتاد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نگاه سنگینش سرم رو پایین انداختم. باز هم بیفکر لب باز کرده بودم. آرام گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ببخشید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش رو از من گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ داخل آتش بزرگی گرفتار شدم. مردم فکر کردن یه شیطانم، پس حکم آتیش زدنم رو دادن. ولی... این نظر همه نبود. من توی این غار اسیر شدم و آیین شروع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اوه خدای من...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نگاه شعلهور خیرهام شد و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هر سال یه خانواده و یه قربانی... هر شب یه آیین و یه دعا. من بهشون فراوانی دادم هر چیزی که خواستند و اونا منو پرستیدن. ولی... من هنوز اسیرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حیرت گوش دادم. باورم نمیشد... اونا اسیرش کرده بودن چون وجودش براشون نعمت بود؟ خب، این درست بود. توی روستای ما همیشه فراوانی بود، از هیچ چیز محروم نبودیم و همه مردم توی یه طبقه بودن... در حالی که یه راز تاریک پشت همهاش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا منتظر من بودی؟ من چه فرقی با بقیه دارم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اوه، آنا من... من پانزده ساله منتظرت هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای ضعیفی دوباره پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو کلید رهایی منی... میدونی چه کسی باعث اسیری من شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ترس سر تکون دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پدرت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پدرم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید. بلند و محکم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من با خون خاندان تو اسیر شدم. و حالا... تو از خون همونایی. پدرت اینو نمیدونست، وگرنه مثل یه بز تو رو پیشکش من نمیکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حالا... حالا میخوای چیکار کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطرفم خم شد و گونهام رو نوازش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو بهم قدرت میدی تا همه رو به آتیش بکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم جوری میتپید که هر لحظه منتظر بودم سینهام بشکافه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نفسنفس گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میخوای خونم رو بنوشی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه نوازشم ادامه داد و نیشخند زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این تو رو نمیکشه. من پانزده ساله بهت پیوند خوردم، آنا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این… یعنی چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یعنی متعلق به منی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم تند تند میزد؛ نه از ترس، بلکه از یک هیجان عجیب و غیرقابل وصف. یک ترس شیرین و وحشتناک که همزمان دلم را میلرزاند و مرا به خودش میکشاند. اگر جذب او میشدم، چه میشد؟ ولی من در زندگی محبتی ندیده بودم. توجهش، حتی با خشونت و تهدیدش، مرا به خود کشانده بود، و این، وحشتناک بود. او درباره کشتن آدمها حرف میزد و من نمیتوانستم مجذوب چنین موجودی شوم؛ موجودی تاریک، شوم و خطرناک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو… تو… دوست منو کشتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش پر از خشم و آرامش همزمان شد و اخمی کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آنا… فکر کردم از این مرحله گذشتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو با قربانیها چیکار کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قد بلند و گامهای مطمئن از جایش برخاست و از بالا به من نگاه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خودت جواب خودت رو دادی… قربانی! بلند شو، نمیتونم بذارم تو زمین سرد بخوابی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخندش، مثل تیغی آهسته و برنده، مرا میسوزاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولی از وقتی اومدم، اذیتم کردی…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اوه انای من، اون فقط خوشآمدگویی من بود… و هنوزم تموم نشده… راه بیوفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لرز و تردید، دنبالش راه افتادم. از پیچ و خم تونلهای تاریک گذشتیم و هر قدم، حس ترس و هیجانم را بیشتر میکرد. از بیرون، هیچ کس نمیتوانست حدس بزند که این غار چنین عظمت و شگفتیای دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوی شکافی از دیوار ایستاد و کنار رفت، دست به سوی من دراز کرد و با اشاره مرا وادار کرد از آن عبور کنم. هنوز لرزه در تنم بود که ناگهان دستم را گرفت و با کمی فشار، مرا به سوی شکاف هول داد. قلبم در سینه میکوبید، نفسهایم کوتاه شد، اما به سلامت از آن عبور کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی وارد شدم، نفسام در سینه حبس شد. اتاقی وسیع و شگفتانگیز مقابل چشمانم بود، با سقفی پر از الماس و بلورهای نورانی که هر کدام با رنگها و انعکاس نور، فضایی رؤیایی و تقریباً غیرواقعی ساخته بودند. تخته سنگی بزرگ در گوشه دیوار، درست مثل تختی غولآسا، با پرهای نرم و ضخیم پوشیده شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک شومینه سنگی شعلههای آرامی را به اطراف میتاباند، و روبهرویش خزهای پهن و نرم کشیده شده بودند که حس گرما و راحتی میداد. در گوشهای دیگر، دیوار پر از خزهای سبز و براق بود که آب جاری از لابهلای آنها پایین میریخت و جوی کوچکی میساخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهای سرلین که روی شانههایم نشست، مرا از حیرت دیدن این اتاق شگفتانگیز بیرون آورد. به او نگاه کردم؛ اخمش عمیق و نگاهش نافذ بود، اما پر از آرامشی مرموز و تهدیدآمیز در یک زمان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برو و بخواب. من کارهایی دارم که باید انجام بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اینکه قرار بود تنها باشم، قلبم آرام گرفت، اما همزمان حس کردم نگاهش هنوز در من نفوذ دارد. پوزخندی زد و با لحن شیرین و تهدیدآمیز گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولی نگران نباش، زود میام پیشت، انای من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها که شدم، قدمهایم را به سمت تخت گذاشتم. دستم را روی پرهای ضخیم و نرم کشیدم؛ گرما و نرمی عجیبی داشتند. به آرامی رویش دراز کشیدم و بوی خاصی که با او همراه بود، فضای اتاق را پر کرده بود؛ بویی شبیه خاک خیس بعد از باران، با رگههایی از آتش و مرموزی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم کمکم سنگین شد و با حس حضور سرلین در اطرافم، آرام به خواب رفتم؛ خوابیدن در حالی که قلبم میان ترس و امنیت، لحظهای متوقف نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حس نوازش موهایم نیمههوشیار شدم. انگشتانش آرام در لابهلای موهایم میلغزیدند، با اینکه کشیدگی خفیفی داشت و سوزشی به جا میگذاشت، اما عجیب، لذت هم همراهش بود. همان لذتی که ناخودآگاه مرا به خاطرهای قدیمی پرتاب کرد… خاطرهای که همیشه ازش فرار میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپنج ساله بودم. شاید هم شش. آن روز هنوز کودک بودم، معصوم و بیخبر، بیآنکه بفهمم دوست نداشتن چه معنایی دارد. حیاط خانه بوی خاک خیس گرفته بود، صدای کلاغها روی شاخهها میپیچید. من فقط میخندیدم، شاید چیزی گفته بودم یا با چیزی بازی کرده بودم که نباید… نمیدانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک لحظه برق نگاه پدر را دیدم، آن نگاه خشمگین که همیشه قبل از طوفان میآمد. قبل از آنکه بفهمم چه شده، دستش در موهایم قفل شد. درد کشندهای به فرق سرم زد، پاهایم از زمین کنده شد و من را به دنبال خودش دور حیاط میکشید. کف پایم روی خاک و سنگها میسوخت، اشکهایم داغ روی صورتم میغلتیدند، ولی حتی جرأت فریاد هم نداشتم. گناهم چه بود؟ هیچوقت نفهمیدم شایدم هم مشکل خنده هایم بود که بعد از آن کم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بم و آرامش، مرا از اعماق خاطرهای که در آن گیر افتاده بودم بیرون کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «اوممم… واقعاً خاطره دلخراشی بود.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکان ریزی خوردم. قلبم تند زد. او از کجا فهمیده بود به چه فکر میکنم؟ سرم را گرداندم؛ کنارم دراز کشیده بود، بالهای بزرگ و تیرهاش مثل دیواری محافظ دورم حلقه زده بود. دستش هنوز میان موهایم میلغزید، همانقدر نرم و آرام، انگار هیچ چیز هولناکی وجود نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «چه خاطرهای؟» صدایم لرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «همینی که الان توی سرت بود.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم گرد شد. _ «تو… تو از کجا میدونی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند محوی روی لبهایش نشست. _ «یه نگاه کوچیک بهش انداختم… میخواستم بدونم دلیل این اشکها چیه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس در سینهام گیر کرد. با حیرت زمزمه کردم: _ «تو… فکرم رو میخونی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «نه… نمیخونم. فقط نگاه میکنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم روی چشمهایش قفل شد. آن رنگ عجیب، آن برق مرموز… انگار دروغ نمیگفت. سوزی روی گونهام دوید. _ «اوه…»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش جدیتر شد، تاریکتر. _ «پدرت واقعاً… آدم بدیه، آنا. ولی نگران نباش… قراره تاوان پس بده.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را پرصدا قورت دادم، قلبم فشرده شد. _ «من… نمیخوام بمیره.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه نافذش در چشمهایم فرو رفت. _ «دنیا با خواستهی تو نمیچرخه، عزیزم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم بند آمده بود. دستم ناخودآگاه روی پرهای نرم بالش مچاله شد، انگار میخواستم از آن چیزی بگیرم که در وجود خودم پیدا نمیکردم: امنیت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرلین لحظهای مکث کرد. انگار نفسش همزمان با من گرفت. دستش آرام از میان موهایم سر خورد و روی گونهام نشست. نگاهش عجیب بود؛ نه آنقدر نرم که به دل نشیند، نه آنقدر سرد که بترساند. چیزی میان وعدهی نوازش و تهدید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای بم و کشدار گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فقط دو روز مونده تا ماه کامل بشه… و من آزاد… اممم… البته «ما».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلویی خشکیده پیدا کردم. با تردید زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میخوای… چیکار کنی؟ از اینجا بری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند نیمهاش روی صورتم افتاد. نیشخند یا لبخند؟ هیچوقت مطمئن نمیشدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بهت گفته بودم… قراره همه بسوزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی ناخودآگاه به سمت نیمهی سوختهی صورتش لغزید. خطوط زخم و سوختگی مثل نقشهایی از جهنم روی پوستش حک شده بودند. لب گزیدم و پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو… خودت چطور؟ چرا سوختی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایش در لحظه شعله کشیدند، مثل شرری که از درونش بیرون زده باشد. قلبم فرو ریخت؛ حس کردم این سؤال را نباید میپرسیدم. با این حال، جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ با آتش مقدس. آتش معمولی هیچوقت به من نمیرسه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلماتش مثل چاقو نشستند. لبم لرزید و قبل از اینکه بفهمم چه میکنم، زیر لب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کار پدرم بود…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرلین بیدرنگ تکرار کرد، محکمتر از من:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کار پدرِم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار آن جمله را میخواست توی صورتم بکوبد. یکجور لذت تلخ در نگاهش برق زد. برای لحظهای دلم خواست بیشتر دربارهی او بدانم، بدانم چه کسی این هیولا را به وجود آورده، ولی ترسیدم. الان که داشت باهام نرمتر حرف میزد، نمیخواستم با سؤالهام دوباره جرقهای بزنم که به آتیشش ختم شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو روز… فقط دو روز. آنقدر نزدیک، آنقدر سنگین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخواست همه را بکشد؟ به ازای سالها زندانی بودنش؟ پدر و مادرم، برادرانم…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچه گشتم، نتوانستم حسی در خودم برایشان پیدا کنم. حتی ذرهای. و همین مرا خورد. آیا این بیحسی، مرا آدم بدی میکرد؟ درست مثل آنها؟ درست مثل او؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_وقتشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز فکر بیرون کشیده شدم. نگاهش مثل شعلهای خفه در تاریکی میسوخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_وقت چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش درون موهام فشرده شد. فشارش نهآنقدر که درد بگیره، ولی کافی بود بفهمم اختیارم دست خودم نیست. سکوت کردم. سرش را اندکی کج کرد، لبخندی گوشهدار روی صورت نیمهسوختهاش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چطوره بهشون یک خوشاومد کوچیک بگیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم از تپش ایستاد. _ خوشاومد؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_هوم… بذار بفهمن که من برگشتم. بذار حس کنن، حتی اگه هنوز ندیدن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایم لرزید. _ منظورت چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بزودی میفهمی آنای من
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر یک حرکت برق دندون های نیشش رو دیدم با نفس نفس سعی کردم فاصله بگیرم ولی موهایم اسیرش بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه خواهش میکنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir__هیس بهش عادت میکنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر یک حرکت دندون هاش طرف دیگر گردنم فرو رفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیغ در گلویم شکست، فقط یک نفس بریده و بعد هیچ… گرمایی سوزان مثل موج از جای نیش روی گردنم به رگهام دوید. انگار هم خونم را میکشید و هم چیزی ناشناخته را درونم تزریق میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست و پایم شُل شد. دنیای اطرافم تاریک شد اما گوشهایم هنوز میشنیدند—صدای مکیدن، صدای تپش قلبم، و صدای آرام و خفهی او:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آروم… فقط منو حس کن…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهام بسته شد. نیمهی وجودم فریاد میکشید "فرار کن"، اما نیمهی دیگرم غرق لذت و سرگیجهای بود که هرگز تجربه نکرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی دندانهایش بالاخره آزاد شدند، نفسش داغ روی پوست خیسشدهام لغزید. موهام را رها نکرد. فقط زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_میبینی؟ حالا بیشتر از قبل مال منی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخون از گردنم پایین میلغزید، اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم، ضعف مطلق نگرفتم. ضربان قلبم شدید بود، ولی هنوز زنده بودم… هنوز نفس میکشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرلین عقب نشست. لبهاش رنگ گرفته بود، اما نگاهش از همیشه درخشانتر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_میدونی فرق تو با بقیه چیه، آنای من؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای گرفتهاش پر از چیزی بود که نمیفهمیدم؛ خشم، میل… یا شاید جنون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اونا میمُردن. تو… زندهای. همیشه زنده میمونی.این تو رو نمیکشه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم چقدر گذشته بود. یک ساعت، دو ساعت، یا شاید یک روز کامل. زمان کش آمده بود و معناش را از دست داده بود. فقط به سقف خیره مانده بودم، به بلورهای رنگی که نور را میشکستند و روی دیوارها میرقصیدند. در سرم چیزی در حال تغییر بود، دنیایی تازه که آرام و بیاجازه شکل میگرفت، و من وسطش گم شده بودم. گیج، ترسیده، ناتوان از فکر کردن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تمام این مدت سرلین را ندیده بودم. نبودنش عجیبتر از حضورش بود. انگار عمداً فاصله داده بود، فضایی که نمیدانستم رحمت است یا مجازات. سکوت اطرافم سنگین بود و هیچچیز در آن حس امنیت نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدنم را با زحمت از تخت جدا کردم. ماهیچههایم سفت و خسته بودند و پاهایم از بیحرکتی میلرزیدند. خودم را به جوی باریک کنار دیوار رساندم و آب سرد را به صورتم پاشیدم. خنکای آن برای لحظهای کوتاه نفسم را منظم کرد. حالِ بهتری نداد، فقط یادم آورد هنوز زندهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آن اتاق سنگی خارج شدم و راه تونل را پیش گرفتم. نمیدانستم کدام مسیر درست است، فقط جلو رفتم. راه باریکی جلوی رویم بود، جایی که قبلاً ندیده بودم. ایستادم و به آن چشم دوختم؛ کنجکاوی و هیجان قلبم را میکوبید. پاهایم ناخودآگاه مرا به جلو کشاند. خودم را کج کردم تا بتوانم عبور کنم، کمی دستم خراشیده شد، اما اهمیتی ندادم و ادامه دادم. شکافی که نور از آن میتابید، جلوهای از امید بود؛ دنبال آن رفتم و از تونل خارج شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir