آنا دختری پانزده‌ساله است که در روستایی دورافتاده و غرق در سنت‌های کورکورانه زندگی می‌کند؛ دختری که حتی در خانه‌ی خود نیز نادیده گرفته شده و همیشه خود را یک محبوس می‌داند. در این روستا رازی تاریک وجود دارد؛ اهالی برای حفظ امنیت و فراوانیِ دیار خود، هر سال دختری جوان را به عنوان قربانی به غاری مخوف در دل جنگل می‌فرستند و امسال، قرعه به نام آنا می‌افتد. اما این غار، خانه‌ی یک هیولای معمولی نیست. «سرلین»، موجودی ماورایی، قدرتمند و بی‌رحم، قرن‌هاست که با یک طلسم شوم در این غار اسیر شده و منتظر قربانی جدیدش است. با ورود آنا به غار، رازی باستانی که در خون او جریان دارد بیدار می‌شود؛ رازی که پدرش ناخواسته آن را به قلب خطر فرستاده است. آنا میان وحشت از این اهریمن مرموز و تقدیری تاریک که انتظارش را می‌کشد گرفتار می‌شود؛ در دنیایی که سایه‌ها زنده‌اند و زمان قوانین دیگری دارد، رهایی چقدر قیمت دارد؟

ژانر : عاشقانه، معمایی، فانتزی، دارک رومنس

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵۷ دقیقه ۵۵ ثانیه

نویسنده : لیلا

ژانر : #فانتزی #معمایی #دارک_رومنس #عاشقانه

خلاصه :

آنا دختری پانزده‌ساله است که در روستایی دورافتاده و غرق در سنت‌های کورکورانه زندگی می‌کند؛ دختری که حتی در خانه‌ی خود نیز نادیده گرفته شده و همیشه خود را یک محبوس می‌داند. در این روستا رازی تاریک وجود دارد؛ اهالی برای حفظ امنیت و فراوانیِ دیار خود، هر سال دختری جوان را به عنوان قربانی به غاری مخوف در دل جنگل می‌فرستند و امسال، قرعه به نام آنا می‌افتد. اما این غار، خانه‌ی یک هیولای معمولی نیست. «سرلین»، موجودی ماورایی، قدرتمند و بی‌رحم، قرن‌هاست که با یک طلسم شوم در این غار اسیر شده و منتظر قربانی جدیدش است. با ورود آنا به غار، رازی باستانی که در خون او جریان دارد بیدار می‌شود؛ رازی که پدرش ناخواسته آن را به قلب خطر فرستاده است. آنا میان وحشت از این اهریمن مرموز و تقدیری تاریک که انتظارش را می‌کشد گرفتار می‌شود؛ در دنیایی که سایه‌ها زنده‌اند و زمان قوانین دیگری دارد، رهایی چقدر قیمت دارد؟

از وقتی یادم می‌آید، همیشه انگار سهمی از زندگی در سایه‌ها داشتم. پدرم مردی مستبد و کدخدای روستا بود، با صدایی که حتی وقتی آرام بود، مثل فرمان می‌لرزید. مادرم زنی کم‌حرف و خاموش بود؛ تا وقتی با او حرف نمی‌زدی، حتی نگاهش هم هیچ چیزی نمی‌گفت.

چهار برادر بزرگ‌تر داشتم که همیشه در اولویت بودند، و من… من همیشه نادیده گرفته می‌شدم. گاهی فکر می‌کردم که اصلاً متعلق به این خانواده نیستم. چطور ممکن است کسی اینقدر دیده نشود، حتی در خانه‌ی خودش؟

و البته فقط من نبودم. در روستای ما، مقام زن هیچ ارزشی نداشت. مردهای روستا همه سخت و زورگو بودند، و زنان جز سکوت و اطاعت چیزی نمی‌دانستند. منیژه، هم‌سن و سال من، همیشه از دست برادرها و پدر کتک می‌خورد. چرا؟ چون از سن سیزده سالگی خواستگاری داشت.

به او می‌گفتند گناهکار است؛ چون در سیزده سالگی دل کسی را ربوده بود. انگار زیبایی‌اش نفرین بود، و هر کبودی تازه روی صورتش حکمی از ظلمی بود که هیچ‌کس به آن پایان نمی‌داد.

آن روزها فکر می‌کردم این نهایت بی‌عدالتی است… اما نمی‌دانستم چیزی در راه است که از همه‌ی این ظلم‌ها تاریک‌تر، وهم‌آلودتر و وحشتناک‌تر خواهد بود.

همیشه حس می‌کردم چیزی در این روستا پنهان است. رازی تاریک که مو به تن آدم سیخ می‌کند، اما کسی جرأت نمی‌کرد از آن حرفی بزند.

کوچک‌تر که بودم، یک شب از کابوس پریدم؛ صدایی سرد و تاریک مرا صدا می‌زد،: منتظرت هستم…با نفس نفس از خواب پریدم، اشکم جاری شد و قلبم وحشت‌زده می‌تپید.

کمی بعد فهمیدم فقط من بیدار نیستم. پدر و مادر با فانوسی در دست، با عجله وارد حیاط شدند. با دیدن من، پدر عصبانی شد و گفت برگرد داخل. مادرم تنها سکوت کرد.

اما من نتوانستم برگردم. از لای در به کوچه نگاه کردم؛ اهالی روستا، یکی‌یکی، فانوسی در دست از خانه‌ها بیرون می‌آمدند. کنجکاوی مرا کشید و در سایه‌ها دنبالشان رفتم. همه به سمت تپه بالای روستا می‌رفتند، نور فانوس‌هایشان همچون ستاره‌هایی لرزان در شب می‌درخشید.

کم‌کم حس کردم سایه‌هایی دورم می‌چرخند، دست‌هایی مبهم و کشیده که انگار می‌خواستند مرا به زمین بکشانند. پاهایم سنگین شد، نفس‌هایم بند آمد. تا وقتی نور فانوس‌ها دوباره به من رسید و اهالی را دیدم، دیگر اسیر نبودم. اما چیزی در عمق سایه‌ها هنوز مرا تماشا می‌کرد.

مثل تیری که از کمان رها شده بودم، به خانه دویدم و زیر پتو خودم را پنهان کردم. از آن شب به بعد، هرگز هیچ کس را از این ماجرا مطلع نکردم. اما کابوس‌ها رهایم نکردند. هر شب، شاهد بیرون رفتن پدر و مادرم و برادرانم با فانوسی در دست بودم، و می‌دانستم این فقط آغاز چیزی تاریک و وحشتناک هست

هیچ‌کس در این باره حرفی نمی‌زد، حتی منیژه، تنها دوست صمیمی‌ام. من هرگز درباره‌ی آن شب و تجربه‌ی ترسناکم با او حرفی نزده بودم، اما انگار همه راز شب را می‌دانستند و سکوت می‌کردند. حرف زدن درباره‌اش ممنوع بود.

منیژه دو سال از من بزرگ‌تر بود و قرار بود در شب تولد پانزده سالگیمان، مهر دوستی‌مان را پررنگ‌تر کنیم. اما…

بعد از آن شب، او ناپدید شد. انگار هیچ‌وقت وجود نداشته. اتاق خالی‌اش هنوز بوی عطرش را داشت، اما هیچ صدایی، هیچ خنده‌ای، هیچ نجوا و هیچ ردپایی از او باقی نمانده بود.

مادر با چهره‌ای سرد گفت: «او رفته…» اما حتی خودش هم نمی‌دانست کجا. چرا من، بهترین دوستش، هیچ خبری نداشتم؟ با رفتن منیژه، تنها شدم؛ تنها‌تر از هر زمان.

و در سکوت مادر و خلوت غمگین اتاق، چیزی در هوا می‌چرخید… چیزی که منتظر من بود و نمی‌توانستم نامش را بر زبان بیاورم.

دو سال از ناپدید شدن منیژه گذشت و هنوز دوستی مانند او پیدا نکرده بودم. همیشه گوشه‌گیر و منزوی بودم؛ انگار که واگیر دارم، چون کسی جرأت نمی‌کرد به من نزدیک شود و همه از من فاصله می‌گرفتند.

شب قبل از تولد پانزده سالگی‌ام، شبی عجیب و بی‌قرار بود. میان کابوس‌ها، آن صدای همیشه ترسناک دوباره به گوشم رسید:

«بالاخره وقتشه، آنای من…»

تا به حال هیچوقت در کابوس‌هایم اسمم را صدا نزده بود. دستانم از ترس می‌لرزید، قلبم مثل پرنده‌ای در قفس می‌تپید و نفس‌هایم بند آمده بود. خیره به دیوار روبه‌رو مانده بودم، غرق در سکوت سنگین شب.

مثل هر شب، خانواده‌ام با فانوس‌هایشان از خانه خارج شدند، و باز هم برایم هیچ وقت عادی نشد. سایه‌ها در گوشه‌های اتاق می‌لرزیدند، و من حس می‌کردم چیزی در تاریکی منتظر من است، چیزی که نمی‌دانستم چیست …

شب بود و خوابم سبک بود که کسی آرام تکانم داد مادرم بالای سرم ایستاده بود.

«بیدار شو، آنا… وقتشه.»

خواب‌آلود و گیج گفتم: «وقت چیه؟»

مادر پیراهن سفیدی به دستم داد و کنارم نشست. دستی به موهایم کشید و حس کردم نم اشک در چشمانش است. سپس با آرامش گفت: «هیچی نپرس لباس رو بپوش، می‌خوام موهات رو ببافم.»

می‌دانستم اتفاقی در راه است و انگار خودم هم منتظرش بودم. در سکوت پیراهن را پوشیدم، دستی به چین‌هایش کشیدم. تا به حال لباسی به زیبایی آن نداشتم. بغضم را قورت دادم و آرام کنار مادرم نشستم. او در سکوت موهایم را بافت و وقتی کارش تمام شد، از جایش بلند شد و مرا به بیرون هدایت کرد.

پدر با قیافه‌ای جدی و بی‌روح منتظرمان بود. با اخم گفت: «نباید معطل کنید.» فانوسی به دستم داد و اضافه کرد: «راه بیفت.»

من وسط پدرومادر و برادرهایم از پشت سرشان راه افتادیم. قلبم در سینه‌ام می‌تپید؛ ترس، هیجان و دلهره با هم درهم شده بودند. نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم است، و همین باعث می‌شد هر لحظه دست‌هایم یخ بزند.

اهالی روستا با فانوس‌هایشان از خانه‌ها بیرون آمدند و در سکوت ما را همراهی کردند. هر چه از روستا دورتر می‌شدیم، سایه‌های سیاه اطرافم بیشتر و کشیده‌تر می‌شدند، لرزان در نور فانوس‌ها.

نفس‌نفس کمی عقب ماندم، دستی آرام روی شانه‌ام نشست. برادر بزرگم، توحید بود. به آرامی لب زد: ادامه بده

دستی که روی شانه‌ام بود، آرام آرام کنار رفت و من گام‌هایم را محکم‌تر برداشتم. تپه بالای روستا تاریک و مرموز بود، تنها فانوس‌ها مسیر خاکی و پرشیب را روشن می‌کردند. هر قدمم صدا می‌داد و سایه‌ها انگار زنده می‌شدند، در گوشه‌های تاریکی مرا دنبال می‌کردند.

اهالی دور غار حلقه زدند، در سکوت زانو زدند و فانوس‌هایشان نور لرزان می‌داد. قلبم مثل پرنده‌ای در قفس می‌تپید. چیزی در عمق غار نفس می‌کشید، اما هیچ کس جرأت نگاه کردن به آن را نداشت.

نسیمی سرد از دهانه غار پیچید و موهایم را به حرکت درآورد. سایه‌ها کشیده‌تر و لرزان‌تر شدند، و نور فانوس‌ها آن‌ها را عجیب و غیرقابل توضیح نشان می‌داد. حس می‌کردم موجودی در تاریکی منتظر من است، چیزی که فقط من می‌توانستم حس کنم.

پدرم فانوس را جلو گرفت و با صدای بلند به اهالی گفت:

«امشب اینجا جمع شدیم تا شاهد فدای نسل من باشیم. هیچ تعبیضی صورت نمی‌گیرد و کسی نمی‌تواند از مراسم کنار برود.»

من نمی‌فهمیدم منظورش چیست. همه اهالی فانوس‌هایشان را روی زمین گذاشته و زانو زده بودند. پدرم مرا تا دهانه غار هدایت کرد و اشاره کرد داخل بروم. مکث کردم، اما صدایش دوباره سرد و محکم رسید:

«راهت را ادامه بده آنا.»

اشکم بی‌اختیار چکید و پاهایم لرزید. قدم به قدم وارد تاریکی شدم، ولی انگار هزاران چشم از دل سایه‌ها مرا نگاه می‌کردند. ایستادم، نمی‌توانستم جلو بروم، و ناگهان حس کردم هزاران دست نامرئی از همه طرف مرا به داخل می‌کشند… دست‌هایی سرد، مرموز و بدون شکل، که نمی‌دانستم واقعی هستند یا کابوس.

هر نفس، هر لرزش پا، هر سایه کشیده روی دیوار، وحشت را بیشتر می‌کرد. و من می‌دانستم که هیچ راه برگشتی نیست…

با نفس‌های بریده، چشم به تاریکی دوختم. ترس مثل خنجری در گلویم گیر کرده بود و بغضم را به هق‌هق شکست. دستانم را دور خود حلقه زدم و به زمین سرد و نمناک چسبیدم. هنوز سرمای آن دست‌های نامرئی روی پوستم زنده بود، انگار ردشان جا مانده باشد.

یکباره همه‌جا پر شد از زمزمه‌های نامفهوم. صداهایی که نه شبیه حرف انسان بود، نه ناله‌ی حیوان. تاریک‌خانه‌ی غار پر شد از نجواهایی که به جانم چنگ می‌زدند.

دستانم را محکم روی گوش‌هایم فشردم، اشک از چشمانم جاری شد، اما فایده‌ای نداشت… صداها از درون سرم می‌پیچیدند.

ناگهان صدای بال‌ زدن عظیمی همه چیز را شکست. بادی سرد پیچید، موهایم را بر پیشانی‌ام تکان داد. انگار چیزی در دل تاریکی از خواب برخاسته بود…

صدای بال زدن شدیدتر شد، انگار چیزی غول‌پیکر در تاریکی خودش را به سقف غار می‌کوبید. گرد و خاک از بالا روی موها و شانه‌هایم می‌ریخت. جرأت نگاه کردن نداشتم، اما آن نفس‌های عمیق و سنگین نزدیک‌تر می‌شدند.

بوی عجیبی در فضا پیچید، ترکیبی از خاک نمناک، بوی باران صدای زمزمه‌ها قطع شد، همه‌چیز برای چند لحظه ساکت شد…

همان لحظه فانوس‌هایی که بیرون غار مانده بودند، انگار از دور لرزیدند و نورشان کم‌کم خاموش شد. من ماندم و تاریکی و اندکی نور مهتاب … و آن دو چشم سرخ که هر لحظه نزدیک‌ نزدیک‌تر شد. می‌توانستم نفس‌های بلند و سنگینش را بشنوم. با ترس سرم را بلند کردم… اما در تاریکی غار چیزی پیدا نبود.

چند بار پلک زدم و ناگهان سایه‌ی سیاه و عظیمش را دیدم. اوه خدای من… آنقدر بزرگ بود که سقف غار کوچک به نظر می‌رسید. بال‌های سیاه و عظیمش بر شانه‌هایش گسترده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس، با صدایی عمیق و لرزان، زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آنا…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس، عقب عقب خزیدم. او درست روبه‌رویم ایستاده بود، قدرتمند و جسور. هیچ شانسی در برابرش نداشتم. یعنی این آخرش بود؟ قرار بود کشته شوم؟ یا شاید… خورده شوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش دوباره بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آروم باش… هنوز وقتش نرسیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام جرأت خودم را جمع کردم و با صدای لرزان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ تو چی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بال‌هایش حرکت کردند و به طرفم خم شد. حالا می‌توانستم صورتش را در تاریکی ببینم: چشم‌های سرخ و درخشان که در تاریکی می‌سوختند، بینی صاف و مردانه، لب‌های درشت و پوست رنگ‌پریده. چیزی که بیش از همه جلب توجه می‌کرد، رد سوختگی عمیقی بود که از پیشانی تا چانه سمت چپ صورتش کشیده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به بال‌های سیاهش افتاد… او دیگر چه هیولایی بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را نزدیک صورتم آورد و ناخن‌هایش را آرام روی پوستم کشید. سرش را کج کرد و با صدایی سرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خیلی وقته منتظرتم، آنا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم دهان باز کنم، اما فکم را محکم گرفت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ وقتی حرف می‌زنی، که من بخوام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس سر تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خوبه…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکم را رها کرد و دستش را به موهایم گرفت. چشمانش، همچون شعله‌ای سرخ، می‌درخشید و مرا بی‌حرکت و لال کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدرتی وحشتناک، مرا از موهایم بلند کرد و جلو کشید. از درد جیغ کشیدم، اما او حتی نگاه مرا هم نمی‌کرد و مرا درون تاریکی کشید. حس کردم پرت شدم، در خلأیی بی‌انتها… و دیگر هیچ نفهمیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام وجودم می‌سوخت، انگار در آتش فرو رفته باشم. می‌خواستم جیغ بزنم، اما صدایم گم شده بود؛ تنها چیزی که از گلوی خشک و لرزانم بیرون می‌آمد، فریادهایی بی‌صدا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تکانی وحشت‌زده از خواب پرید. نفس‌نفس می‌زدم، بدنم از عرق خیس بود، اما سوزشی داغ و تیز هنوز در رگ‌هایم جریان داشت. دستم را روی گردنم کشیدم؛ تیر کشید. وقتی دستم را بالا آوردم، خشکم زد... خون. گردنم خیسِ خون بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اطراف نگاه کردم. درون حفره‌ای عمیق گیر افتاده بودم؛ بالای سرم فقط روزنه‌ای کوچک بود که نور کم‌رنگی را به داخل می‌ریخت. جز سنگ و خاک، چیزی اطرافم نبود. با تقلا خواستم از گودال بالا بروم، اما هر بار زمین خوردم، دست و پاهایم خراشیده و تنم خاکی‌تر از قبل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیراهن سفیدم دیگر هیچ شباهتی به زیبایی نخستینش نداشت. لکه‌های خون و خاک سیاه رویش نشسته بود. درمانده به گوشه‌ای خزیدم، زانوهایم را بغل کردم و پیشانی‌ام را رویشان گذاشتم. اشک‌هایم بی‌امان جاری شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا؟ چرا باید چنین سرنوشت شومی داشته باشم؟ چرا خانواده‌ام مرا به دهان مرگ سپردند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاد منیژه در قلبم شعله کشید... او هم در تولد پانزده‌سالگی‌اش ناپدید شد. یعنی او هم اینجا بوده؟ چه بلایی بر سرش آوردند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گریه‌ام به هق‌هق لرزانی تبدیل شد. نور روز از روزنه بالای سرم نشان می‌داد صبح شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان لحظه، صدای بال‌هایی عظیم در هوا پیچید. بدنم از وحشت یخ زد. جرئت نکردم سرم را بلند کنم؛ هق‌هقم در گلوی خفه‌ام مرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سایه‌ای غول‌آسا روی من افتاد. صدای بال‌هایش درست بالای سرم سنگینی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی عمیق و فرمان‌برنده طنین انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سرت را بلند کن، آنا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدنم لرزید، اما همچنان سرم پایین بود. دوباره همان صدا، این بار زمزمه‌ای تیره‌تر و تهدیدآمیز:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سرت را بلند کن... اگر نه، خودم این کار را برایت انجام می‌دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را با تردید بالا آوردم. چشم‌هایم در تاریکی به او دوخته شد. صورتش زیر سایه‌ی بال‌های عظیمش گم شده بود و فقط خطوط مبهمی از چهره‌اش پیدا بود. بال‌هایش آرام تکان می‌خوردند، مثل پرده‌ای سیاه که همه‌ی نور را می‌بلعید. حس می‌کردم فرشته‌ی مرگ بر فرازم ایستاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را کمی کج کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ترسیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلوی خشکیده‌ام را فرو دادم. صدایم خش‌دار بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ می‌خوای... باهام چیکار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی مثل زمزمه‌ی آتش از گلویش بیرون آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خودت چی فکر می‌کنی... آنا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این که... قراره بمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌اش در فضا پیچید. خنده‌ای که همزمان ترسناک و به شکلی دیوانه‌وار زیبا بود. صدای خنده‌اش در دیواره‌های سنگی می‌پیچید، مثل طنین زنگ مرگ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام پایین آمد و کنارم ایستاد. نگاهش همچون زنجیری به من قفل شد. سرم را بالا گرفت و با صدایی سرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آنا.. تو قرار نیست بمیری. نه الان... و نه اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایم لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پس... پس چه اتفاقی برام می‌افته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد. انگشتان سردش گردن خونینم را لمس کردند. سوزشی تیز به جانم دوید و از درد ناله‌ای کوتاه کشیدم. لبخند آرامی گوشه‌ی لبش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این که چه سرنوشتی در انتظارت باشه... فقط من تعیین می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک از چشم‌هایم سرازیر شد. صدایم شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چرا... چرا پدرم منو به تو داد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش عمیق‌تر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اوه... آنا. تو هیچ چیز نمی‌دونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ تو بهم بگو... خواهش می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یک حرکت گردنم را گرفت. فشار انگشتانش محکم‌تر شد، رگ‌هایم فریاد می‌کشیدند. نفس برید و صدا در گلویم خفه ماند. با هیجان زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ می‌تونم همین الان گردنتو خرد کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس، دستم را روی دست او گذاشتم. التماس در نگاه خیس من موج می‌زد. اما او حتی لحظه‌ای ترحم نکرد. همان‌طور که گلویم را می‌فشرد، بال‌هایش را باز کرد و به هوا رفت. فشار، چشمانم را از حدقه بیرون می‌کشید، مرگ را حس می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ناگهان، مثل تکه پارچه‌ای بی‌جان، مرا به بیرون پرتاب کرد. بدنم با شدت به زمین کوبیده شد. دستی‌ام تیر کشید و هوای سرد را با حرص بلعیدم. سرفه پشت سرفه... نفهمیدم از درد دستم باید بنالم یا از خفگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مهلتی نداد. باز موهایم را چنگ زد و صورتم را بالا کشید. مجبور شدم در شعله‌های چشمانش غرق شوم. آن شعله‌ها... مرا می‌سوزاندند، ذوب می‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی کشیده و هولناک پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ درد داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را لرزان تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایم را محکم‌تر کشید. لبخندی سرد روی لبش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خوبه... منم همینو می‌خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان دندان‌های نیشش دراز شد، مثل دو تیغ براق که برق خیره‌کننده‌ای میان تاریکی زدند. پیش از آن‌که حتی فرصت فرار پیدا کنم، دردی وحشیانه در گردنم شعله کشید. جیغی از ته گلویم بیرون پرید اما خیلی زود در هوا شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم خونم با مکشی تند و بی‌رحمانه از رگ‌هایم بیرون کشیده می‌شود. تمام بدنم به لرزه افتاده بود، دست‌هایم بی‌اختیار می‌لرزیدند و نفسم کوتاه و بریده بریده بالا می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نـ… نه…» صدایم چیزی بیشتر از یک زمزمه خفه نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما او بی‌وقفه می‌مکید، انگار تشنه‌ای بود که بعد از قرن‌ها به آب رسیده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درد، ضعف و سرمای عجیبی در رگ‌هایم دوید. دنیا دور سرم چرخید، تاریکی بر دیدگانم نشست و پلک‌هایم سنگین شدند. آخرین چیزی که دیدم، لبخند هیولا بود… لبخندی خون‌آلود، بی‌رحم و در عین حال هولناک زیبا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد همه‌چیز محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای آرام چکیدن قطره‌های آب از سقف به زمین، چشم‌هایم را با سختی باز کردم. گردنم تیر می‌کشید و بدنم سرد و بی‌جان روی زمین نمناک افتاده بود. دیگر حتی توان گریه هم نداشتم؛ تنها حس تهی و سنگینی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارم چشمه‌ای شفاف جریان داشت، آبش از روی خزه‌های سبز و دیوارهای تاریک غار به آرامی به پایین می‌ریخت و صدایی آرام و ریتمیک داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید خودم را به سوی آن کشیدم. دستانم را درون آب فرو بردم و خنکی مطبوعش پوستم را نوازش کرد. چند قطره از آب را روی صورتم پاشیدم و بعد با ولع نوشیدم. آبی شیرین و گوارا که انگار زندگی دوباره به رگ‌هایم بازمی‌گرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنم کثیف و آلوده بود؛ دلم می‌خواست درون چشمه شیرجه بزنم و تمام این وحشت را از تنم بشورم، اما ترس بازگشت هیولا جرات را از من گرفته بود. تنها پاهایم را در آب فرو بردم. موجی از خنکی به جانم دوید، اما نه آن‌قدر که آرامم کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهایم برهنه بود. حتی یادم نمی‌آمد کی کفش‌هایم از پایم افتاده بودند؛ انگار هرچه داشتم در این غار جا مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌اختیار دستی به موهای بافته‌شده‌ام کشیدم. ناگهان نگاه غمگین مادرم در ذهنم جان گرفت... او می‌دانست چه سرنوشتی در انتظارم است، می‌دانست مرا به چه جهنمی می‌فرستند. اما چرا پذیرفت؟ چرا هیچ‌وقت دوستم نداشتند؟ چرا همیشه من قربانی خاموششان بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره اشکی بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم چکید، اما سریع پاکش کردم. نه... دیگر بس است. من به اندازه کافی گریه کرده‌ام. آن‌ها مرا شکستند، اما شکسته ماندن دیگر انتخاب من نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بافت موهایم را گشودم. انگشتانم میان تارهای گره‌خورده لغزیدند. با هر بار کشیدن، کف سرم می‌سوخت، اما دردش در برابر زخم‌های دیگرم هیچ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنگینی نگاهی را روی شانه‌هایم حس کردم؛ مثل باری که بی‌اجازه روی تنم افتاده باشد. لرز کوتاهی از ستون فقراتم گذشت، اما سرسختانه صاف نشستم. چرا دست از سرم برنمی‌داشت؟ چرا مثل یک اسباب‌بازی تازه هر بار مرا برمی‌داشت و به گوشه‌ای پرت می‌کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خش‌خش و کشیده شدن چیزی روی زمین، نگاهم را دزدید. بال‌های عظیمش پشتش روی زمین کشیده می‌شدند، درست مثل سایه‌ی مرگی که به آرامی به سمت من می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از درد و وحشت خسته بودم، به جای فرار، زبانم جلوتر از عقلم حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو… خونخواری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله خودم را لعنت کردم. چه حرف بی‌فکرانه‌ای! آماده بودم که هر لحظه از عصبانیت منفجر شود، اما برعکس… گوشه‌ی لبش بالا رفت. تفریح می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره… به خون تو تشنه‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلوی خشکیده‌ام را با زحمت پایین دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خون منیژه رو هم نوشیدی… و کُشتیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای سکوت کرد. بعد لبخند کجی نشست گوشه‌ی لبش، انگار خاطره‌ای شیرین برایش زنده شده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ منیژه…؟ آه… دختر زیبایی بود. ولی اون کسی نبود که من منتظرش بودم. و از همه مهم‌تر… زیادی ترسو بود. آدم‌های ترسو زود می‌شکنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم تا خودم را آرام کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون ترسو نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش برق زدند، مثل کسی که چیزی جالب کشف کرده باشد. آرام نزدیک شد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اوه… عزیزم. پس اون برات مهم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را سخت قورت دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون… دوستم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم شکست، بغض راه گلوی مرا بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تنها دوستم…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی سرد و سنگین روی شانه‌ام نشست. لمسش مثل زغال داغی بود که روی پوستم گذاشته باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس بخاطر مرگش… ازم متنفری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان شعله‌ور و مرموزش در تاریکی برق می‌زدند. با زحمت نگاه از آن‌ها برنداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نباید باشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی کشدار روی لب‌هایش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگه کسی قراره سرزنش بشه… اون من نیستم، آنای من. اون مردم احمق اون بیرون هستند. هیچ‌کس… هیچ‌کس پیشکشی رو رد نمی‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنتی… حق با او بود. شاید اگر وجود زن‌ها این‌قدر بی‌ارزش نبود، منیژه هم مثل حیوانی برای قربانی شدن کشیده نمی‌شد. دندان‌هایم را روی هم فشردم و سرم را بالا گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌خوام بدونم… این حق منه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایش باریک شد. صدایش آهسته و کشنده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حق تو رو… من تعیین می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌خوای در نادانی بمیرم؟ حتی ندونم چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا برخاست. قامت بلندش مثل سایه‌ای سیاه سقف غار را بلعید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گفتم که الان… نمیمیری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشتش را به من کرد و آرام قدم برداشت. بال‌هایش روی سنگ‌ها کشیده می‌شدند، صدایی مثل پارچه‌ای خیس که بر زمین کشیده شود. بدون اینکه برگردد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دنبالم بیا… اگه نمی‌خوای از موهات برای بردنت استفاده کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این تهدید، لرزه‌ای در جانم دوید. بی‌اختیار از جا برخاستم. با تردید، قدم‌هایم را پشت سرش گذاشتم، مثل کسی که می‌داند در دهان گرگ قدم می‌گذارد… اما چاره‌ای ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از عبور از تونل‌های تاریک، ناگهان فضای غار با نور آرام و رنگی از بلورهای دیواره‌ها روشن شد. جلوی چشم‌هایم، استخری شفاف و آرام قرار داشت، طوری که اول فکر کردم آب است؛ اما وقتی دستم را نزدیک بردم، فهمیدم شیشه‌ای بی‌نهایت صاف و نورانی است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوارهای اطراف پر از بلورهای درخشان بودند که نورشان را به هزار رنگ منعکس می‌کردند. جلوتر رفتم، دستم را روی یکی از دیواره‌ها گذاشتم و ناگهان الماس‌های صورتی و نورانی در هوا پراکنده شدند و دورم چرخیدند. اول فکر کردم الماس‌اند، اما وقتی دقیق شدم، دیدم کرم‌های شب‌تاب‌اند… صورتی رنگ! نمی‌توانستم باور کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن‌قدر محو زیبایی مکان شده بودم که حضور هیولا را فراموش کردم. با صدای لرزان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این… این خیلی زیباست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش در گوشم پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره… می‌تونه زیبا باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم؛ کنار دیواره غار ایستاده بود و با چشمانی عجیب، به من خیره بود. حس کردم ترسم کمی کم شده و جرأت پیدا کردم. پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌تونم اسمت رو بدونم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحنی بی‌تفاوت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اسمم؟ خیلی وقته کسی اسمم رو صدا نزده…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را قورت دادم و دوباره پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌تونم بدونم چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را کمی کج کرد و با لحنی آرام و خاص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سرلین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسمش همان‌قدر خاص بود که خودش… و در همان لحظه، فهمیدم سرلین فراتر از هیولا یا تهدید ساده است. چیزی درونش بود که هم ترسناک بود و هم غیرقابل مقاومت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آنا… حس نمی‌کنی ظاهر کثیفت جلوه اینجا رو زشت کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخندی گوشه لبش گفت، و گونه‌هایم از خجالت داغ شد. شانه‌هایم خودبه‌خود جمع شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من… من لباس دیگه‌ای ندارم…_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را کمی تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌دونی چرا؟_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی آرام و لرزان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان شعله‌ورش گرم شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چون پدرت تو را با لباس سفید به گورت فرستاده… مرده‌ها به لباس احتیاجی ندارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توده‌ای در گلویم جمع شد. با درد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس… پس چرا من زنده‌ام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌ای بالا انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ داری سرگرمم می‌کنی…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ با همه قربانی‌ها هم سرگرم بودی…_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون نه… همه که آنا نبودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس با صدای بلند و خنده‌ای که در دیواره‌های غار می‌پیچید، قه قه زد. صدایش تنم را لرزاند و هر قطره شجاعتم را به لرزه انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفم حرکت کرد. سعی کردم تکان نخورم. بال‌هایش را باز کرد و در یک چشم به هم زد، چانه‌ام در مشتش بود و مجبور شدم مستقیم در چشمانش خیره شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیزی تا شب نمونده… دلت برای پدرت تنگ نشده؟ می‌خوای ببینیش؟_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌ذاری برم؟_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه؟_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش را نزدیک گوشم آورد و با لبی سرد داخل گوشم لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ الان نه… ولی به زودی، با جنازه‌اش، رفع دلتنگی می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقب عقب رفت و واکنش شوکه‌ام را با لذت تماشا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برگرد به چشمه و خودت رو تمیز کن. می‌تونی از صندوقچه‌ای که اونجاست، لباس برداری._

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در پایان، چشمکی زد و اضافه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شاید لباس دوستت هم گیرت اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک زدم… و وقتی دوباره نگاه کردم، دیگر او نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لرزه‌ای در پاهایم برگشتم سمت چشمه. آب شفاف و رنگین‌کمانی هنوز آرام می‌درخشید. زانو زدم و با دست‌های لرزان، آرام صورتم و گردنم را در آب فرو بردم. خنکی آب به پوست و تنم آرامش می‌بخشید، اما قلبم هنوز تند می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر قطره‌ی آب که روی پوستم می‌نشست، یاد لمس و تهدید سرلین تازه می‌شد… بال‌هایش، چانه‌ام در دستش، و تهدیدی که هنوز در گوشم می‌پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس‌های کثیف و خون‌آلودم را کنار گذاشتم و از صندوقچه‌ی کنار چشمه که قبلا متوجه ش نبودم ، لباس تازه‌ای برداشتم. به جز دوتا پیراهن ساده چیز دیگری داخلش نبود یکی مشکی و دیگری سفید نفس عمیقی کشیدم؛ و پیراهن مشکی را پوشیدم برای اولین بار در این مدت کوتاه، حس کردم کمی کنترل خودم را دوباره به دست آورده‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما وقتی به اطراف نگاه کردم، فهمیدم ترس هنوز با من است. سایه‌ی هایی لرزان اطراف غار هنوز حس می‌شد و می‌دانستم که این تازه شروع ماجراست…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم روی لبه‌ی چشمه و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. ترس و خستگی تنم را کوبیده بود، اما شکمم هم با غرغر کم‌صدا یادم می‌آورد که گرسنه‌ام. حتی فکر کردن به دستشویی رفتن هم دلهره‌آور بود؛ نمی‌دانستم اگر از این مکان دور شوم، سرلین دوباره پیدا می‌شود یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش کنم. هر کاری می‌کردم، می‌دانستم که هنوز در قدرت او هستم و هیچ جای امنی جز اطرافش ندارم. بنابراین با تردید، خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم نیازهای بدنم را با آرامش و سکوت مدیریت کنم، در حالی که سایه‌ی بال‌های سرلین در گوشه‌ی غار هنوز روی من سنگینی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم تازه گرم شده بود که حس کشیدگی شدیدی در فرق سرم پیچید. جیغ زدم؛ موهایم در مشت کسی بود. قبل از آن‌که فرصت کنم بفهمم چه می‌شود، بدنم از زمین جدا شد. پرواز می‌کرد… یا درست‌تر بگویم، مرا با موهایم بالا می‌کشید. درد جوری در پوست سرم تیر می‌کشید که انگار هر لحظه می‌خواست کنده شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وحشت دست‌وپا زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولم کن… خواهش می‌کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهقهه‌اش نزدیک گوشم پیچید. درست همان لحظه رهایم کرد. سقوط کردم. قلبم از جا کنده شد. قبل از آن‌که استخوان‌هایم روی صخره‌ها خرد شود، دستی از کمرم گرفت و دوباره بالا کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خونسردی زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی شد؟ هنوز می‌خوای ولت کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌نفس‌زنان هق‌هق زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه… نه! لطفاً…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دهانه غار نزدیک شد. بال‌های سیاهش در تاریکی باز شد، فانوس‌های پایین سوسو می‌زدند و نورشان مثل خنجری از لای پرهایش عبور می‌کرد. در ارتفاعی کم مرا رها کرد. با ضربه‌ای محکم روی سنگ‌ریزه‌ها افتادم. تمام تنم خراش برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او پشت به من ایستاده بود، با قامتی کشیده و سری بالا گرفته، مثل سایه‌ای که بر جمعیت سلطه داشت. شک داشتم کسی بتواند او را ببیند، اما چیزی در فضا… آن حس سنگین و ترسناک… همه می‌توانستند حس کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس بریده زمزدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_منو… چرا اینجا آوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خود فکر کردم اسم پدرم را فریاد بزنم؛ اما خنده‌ام گرفت. چه فایده‌ای داشت؟ او خودش مرا فرستاده بود. هیچ‌کس قرار نبود نجاتم دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیا نزدیک‌تر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام درد و لرز، قدمی جلو گذاشتم؛ کف سرم هنوز می‌سوخت و بدنم تیر می‌کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کنارم بایست، آنا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارش ایستادم، با بال‌هایش مرا به جلوی خودش هدایت کرد. دستانش روی شانه‌هایم فشار ریزی داد؛ شانه ام تیر کشید، اما لب باز نکردم. بعد نزدیک گوشم لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می‌بینی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را قورت دادم و با لرز پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون آدم‌ها رو… به نظرت چرا جلوی من زانو زدند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمعیت را نگاه کردم؛ همه رو به غار زانو زده بودند، سرشان خم بود. پدرم جلوتر از همه، سرش را به آسمان گرفته و چیزی زمزمه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من… من نمی‌فهمم…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوه آنا… این ندانستن، دلیل زنده موندنت می‌تونه باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اونا… دارن تو رو می‌پرستند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ای نرم و ترسناک کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_در اینکه من خدای اونا هستم شکی نیست… ولی…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_همه چیز فراتر از تصور تو هست عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسیده بودم و نمی‌دانستم با چه چیزی روبه‌رو هستم. تمام عمرم در ندانستن گذشته بود؛ هیچ‌کس مرا به اندازه‌ای نمی‌دید که بخواهد چیزی به من بگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستش را بخواهی، در این مدت کوتاه، بیشتر از ۱۵ سال، برای اولین بار دیده شده بودم و مورد توجه قرار گرفته بودم… هرچند توجه او، هیولا، جز درد و وحشت چیزی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می‌خوام بدونم… خواهش می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به جلو بود. مردم کم‌کم از جا برخاستند و راه بازگشت را پیش گرفتند. مادرم را دیدم، صورتش خیس بود و خیره به تاریکی درون غار نگاه می‌کرد. شک داشتم بخواهد مرا ببیند؛ شاید حس می‌کرد، اما احمقانه بود—او سال‌ها مرا جلوی چشمش ندیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم کنار او ایستاد و با هم از دیدم دور شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکم بی‌اختیار چکید. غم و اندوه عمیقی به قلبم سرازیر شد، حس تنهایی و طرد شدگی مرا فرا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرلین، با بال‌های گسترده‌اش، مرا به خود تکیه داد و در سکوت به گریه‌هایم گوش داد. کمی که گذشت، از کمرم گرفت و به پرواز درآمد. نفسم را حبس کردم و چشم‌هایم را بستم، انتظار داشتم دوباره به پایین پرتاب شوم، اما با آرامش مرا روی زمین گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی چشمانم را باز کردم، خودم را در تالار بلوری یافتم—جایی که نورهای پراکنده و دیواره‌های شفافش، نامی جز «تالار بلور» شایسته آن نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در گوشه‌ای جمع شدم و به کرم‌های شب‌تاب صورتی چشم دوختم. هر بار که نورشان روی شیشه‌های غار می‌رقصید، نفس‌ام بند می‌آمد؛ زیبایی‌شان مرا به حیرت می‌انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرلین اما خبری ازش نبود. آهی کشیدم. دلم می‌خواست راز شب‌های سالیان دراز را بفهمم، ولی هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم خودم در دامش بیافتم. باید از او خواهش می‌کردم که به من بگوید آیا این حق را داشتم یا نه…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان صدای بال‌هایش مرا به سوی خودش کشاند. کنارم پایین آمد و سبد کوچکی به سویم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بگیرش… باید گرسنه باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هیجان سبد را گرفتم. داخلش سیب‌های سرخ و درخشان چشمک می‌زدند، مثل یاقوت‌های زنده. یکی را برداشتم و گاز بزرگی به آن زدم. اوه خدا… طعمش مثل بهشت بود، یا شاید فقط گرسنگی شدیدم مزه آن را اینقدر خوشایند کرده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حضور سرلین را فراموش کردم و با ولع، دوتا سیب دیگر هم خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم کنارم نشست. بال‌های بزرگش فضای اطراف را کاملاً پر کرده بودند و هر حرکتش سنگینی خودش را داشت. به آرامی سرم را از لای موهایم بلند کردم و نگاهم به او دوخته شد. شعله چشمانش، عمیق و نافذ، درست به من خیره بود؛ طوری که هر لحظه حس می‌کردم تمام وجودم زیر نگاهش آتش گرفته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرامی، به خاطر سیب‌ها ازش تشکر کردم، اما چیزی نگفت. سکوتش سنگین بود. برای اینکه حرفی زده باشم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو… تو چند وقته که اینجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شعله چشمانش با نفرت درخشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سال‌هاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را قورت دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب… خب اینجا خونه توست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من خونه ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه میشه؟ همه آدم‌ها خانه دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید، صدایش سرد و مرموز بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوه آنا… فراموش کردی من آدم نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لرزشی در جانم پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو فرشته‌ای؟ یا شیطان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این حرف با صدای بلند شروع به خندیدن کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تصور تو از فرشته اینه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را قورت دادم _ اون ها بال دارن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در چشمانم نگاهی انداخت و گونه ام را صميمانه نوازش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حتی افکارت هم معصومانه س

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_قراره چه اتفاقی برای من بیوفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیا نزدیک‌تر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، به طرفم خم شد ناگهان گردنم را گرفت و نگاهم را محکم به چشمان شعله‌ورش دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داری زیاد حرف می‌زنی، آنا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش داغ و سنگین روی پوستم افتاد، فشار دستش گردنم را آزار می‌داد و قلبم وحشت‌زده تند می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه… خواهش می‌کنم…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او سرش را بالا کشید و با لحن سرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نترس… ضعیف‌ها از تحمل خارجن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه دیگر دستش محکم‌تر شد و من را با شدت به دیوار هل داد، به طوری که تمام وجودم لرزید. کمی از او فاصله گرفتم ودستانم را دور خودم حلقه کردم و با چشمان گشاد شده، وحشی‌گری و تسلط او را تماشا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود، به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. من از ترس سعی کردم آرام نفس بکشم تا عصبی‌اش نکنم. کمی که گذشت، با صدایی کم شروع به صحبت کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سال‌ها پیش… من یک رانده شده از …سرزمینم بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد و من تمام وجودم گوش شد، به او خیره ماندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آسیب دیده… و آسیب‌پذیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تنها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه اتفاقی برات افتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاه سنگینش سرم رو پایین انداختم. باز هم بی‌فکر لب باز کرده بودم. آرام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببخشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش رو از من گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ داخل آتش بزرگی گرفتار شدم. مردم فکر کردن یه شیطانم، پس حکم آتیش زدنم رو دادن. ولی... این نظر همه نبود. من توی این غار اسیر شدم و آیین شروع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اوه خدای من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاه شعله‌ور خیره‌ام شد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هر سال یه خانواده و یه قربانی... هر شب یه آیین و یه دعا. من بهشون فراوانی دادم هر چیزی که خواستند و اونا منو پرستیدن. ولی... من هنوز اسیرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حیرت گوش دادم. باورم نمی‌شد... اونا اسیرش کرده بودن چون وجودش براشون نعمت بود؟ خب، این درست بود. توی روستای ما همیشه فراوانی بود، از هیچ چیز محروم نبودیم و همه مردم توی یه طبقه بودن... در حالی که یه راز تاریک پشت همه‌اش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا منتظر من بودی؟ من چه فرقی با بقیه دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اوه، آنا من... من پانزده ساله منتظرت هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای ضعیفی دوباره پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو کلید رهایی منی... می‌دونی چه کسی باعث اسیری من شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس سر تکون دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پدرت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پدرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید. بلند و محکم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من با خون خاندان تو اسیر شدم. و حالا... تو از خون همونایی. پدرت اینو نمی‌دونست، وگرنه مثل یه بز تو رو پیشکش من نمی‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا... حالا می‌خوای چیکار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طرفم خم شد و گونه‌ام رو نوازش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو بهم قدرت میدی تا همه رو به آتیش بکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم جوری می‌تپید که هر لحظه منتظر بودم سینه‌ام بشکافه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نفس‌نفس گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌خوای خونم رو بنوشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نوازشم ادامه داد و نیشخند زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این تو رو نمی‌کشه. من پانزده ساله بهت پیوند خوردم، آنا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این… یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یعنی متعلق به منی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم تند تند می‌زد؛ نه از ترس، بلکه از یک هیجان عجیب و غیرقابل وصف. یک ترس شیرین و وحشتناک که همزمان دلم را می‌لرزاند و مرا به خودش می‌کشاند. اگر جذب او می‌شدم، چه می‌شد؟ ولی من در زندگی محبتی ندیده بودم. توجهش، حتی با خشونت و تهدیدش، مرا به خود کشانده بود، و این، وحشتناک بود. او درباره کشتن آدم‌ها حرف می‌زد و من نمی‌توانستم مجذوب چنین موجودی شوم؛ موجودی تاریک، شوم و خطرناک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو… تو… دوست منو کشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش پر از خشم و آرامش همزمان شد و اخمی کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آنا… فکر کردم از این مرحله گذشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو با قربانی‌ها چیکار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قد بلند و گام‌های مطمئن از جایش برخاست و از بالا به من نگاه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خودت جواب خودت رو دادی… قربانی! بلند شو، نمی‌تونم بذارم تو زمین سرد بخوابی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندش، مثل تیغی آهسته و برنده، مرا می‌سوزاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ولی از وقتی اومدم، اذیتم کردی…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اوه انای من، اون فقط خوش‌آمدگویی من بود… و هنوزم تموم نشده… راه بیوفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لرز و تردید، دنبالش راه افتادم. از پیچ و خم تونل‌های تاریک گذشتیم و هر قدم، حس ترس و هیجانم را بیشتر می‌کرد. از بیرون، هیچ کس نمی‌توانست حدس بزند که این غار چنین عظمت و شگفتی‌ای دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی شکافی از دیوار ایستاد و کنار رفت، دست به سوی من دراز کرد و با اشاره مرا وادار کرد از آن عبور کنم. هنوز لرزه در تنم بود که ناگهان دستم را گرفت و با کمی فشار، مرا به سوی شکاف هول داد. قلبم در سینه می‌کوبید، نفس‌هایم کوتاه شد، اما به سلامت از آن عبور کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وارد شدم، نفس‌ام در سینه حبس شد. اتاقی وسیع و شگفت‌انگیز مقابل چشمانم بود، با سقفی پر از الماس و بلورهای نورانی که هر کدام با رنگ‌ها و انعکاس نور، فضایی رؤیایی و تقریباً غیرواقعی ساخته بودند. تخته سنگی بزرگ در گوشه دیوار، درست مثل تختی غول‌آسا، با پرهای نرم و ضخیم پوشیده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک شومینه سنگی شعله‌های آرامی را به اطراف می‌تاباند، و روبه‌رویش خزهای پهن و نرم کشیده شده بودند که حس گرما و راحتی می‌داد. در گوشه‌ای دیگر، دیوار پر از خزهای سبز و براق بود که آب جاری از لابه‌لای آن‌ها پایین می‌ریخت و جوی کوچکی می‌ساخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌های سرلین که روی شانه‌هایم نشست، مرا از حیرت دیدن این اتاق شگفت‌انگیز بیرون آورد. به او نگاه کردم؛ اخمش عمیق و نگاهش نافذ بود، اما پر از آرامشی مرموز و تهدیدآمیز در یک زمان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برو و بخواب. من کارهایی دارم که باید انجام بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اینکه قرار بود تنها باشم، قلبم آرام گرفت، اما همزمان حس کردم نگاهش هنوز در من نفوذ دارد. پوزخندی زد و با لحن شیرین و تهدیدآمیز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ولی نگران نباش، زود میام پیشت، انای من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها که شدم، قدم‌هایم را به سمت تخت گذاشتم. دستم را روی پرهای ضخیم و نرم کشیدم؛ گرما و نرمی عجیبی داشتند. به آرامی رویش دراز کشیدم و بوی خاصی که با او همراه بود، فضای اتاق را پر کرده بود؛ بویی شبیه خاک خیس بعد از باران، با رگه‌هایی از آتش و مرموزی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم کم‌کم سنگین شد و با حس حضور سرلین در اطرافم، آرام به خواب رفتم؛ خوابیدن در حالی که قلبم میان ترس و امنیت، لحظه‌ای متوقف نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حس نوازش موهایم نیمه‌هوشیار شدم. انگشتانش آرام در لابه‌لای موهایم می‌لغزیدند، با این‌که کشیدگی خفیفی داشت و سوزشی به جا می‌گذاشت، اما عجیب، لذت هم همراهش بود. همان لذتی که ناخودآگاه مرا به خاطره‌ای قدیمی پرتاب کرد… خاطره‌ای که همیشه ازش فرار می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنج ساله بودم. شاید هم شش. آن روز هنوز کودک بودم، معصوم و بی‌خبر، بی‌آن‌که بفهمم دوست نداشتن چه معنایی دارد. حیاط خانه بوی خاک خیس گرفته بود، صدای کلاغ‌ها روی شاخه‌ها می‌پیچید. من فقط می‌خندیدم، شاید چیزی گفته بودم یا با چیزی بازی کرده بودم که نباید… نمی‌دانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه برق نگاه پدر را دیدم، آن نگاه خشمگین که همیشه قبل از طوفان می‌آمد. قبل از آن‌که بفهمم چه شده، دستش در موهایم قفل شد. درد کشنده‌ای به فرق سرم زد، پاهایم از زمین کنده شد و من را به دنبال خودش دور حیاط می‌کشید. کف پایم روی خاک و سنگ‌ها می‌سوخت، اشک‌هایم داغ روی صورتم می‌غلتیدند، ولی حتی جرأت فریاد هم نداشتم. گناهم چه بود؟ هیچ‌وقت نفهمیدم شایدم هم مشکل خنده هایم بود که بعد از آن کم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بم و آرامش، مرا از اعماق خاطره‌ای که در آن گیر افتاده بودم بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ «اوممم… واقعاً خاطره دل‌خراشی بود.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکان ریزی خوردم. قلبم تند زد. او از کجا فهمیده بود به چه فکر می‌کنم؟ سرم را گرداندم؛ کنارم دراز کشیده بود، بال‌های بزرگ و تیره‌اش مثل دیواری محافظ دورم حلقه زده بود. دستش هنوز میان موهایم می‌لغزید، همان‌قدر نرم و آرام، انگار هیچ چیز هولناکی وجود نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ «چه خاطره‌ای؟» صدایم لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ «همینی که الان توی سرت بود.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم گرد شد. _ «تو… تو از کجا می‌دونی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی روی لب‌هایش نشست. _ «یه نگاه کوچیک بهش انداختم… می‌خواستم بدونم دلیل این اشک‌ها چیه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس در سینه‌ام گیر کرد. با حیرت زمزمه کردم: _ «تو… فکرم رو می‌خونی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ «نه… نمی‌خونم. فقط نگاه می‌کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم روی چشم‌هایش قفل شد. آن رنگ عجیب، آن برق مرموز… انگار دروغ نمی‌گفت. سوزی روی گونه‌ام دوید. _ «اوه…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش جدی‌تر شد، تاریک‌تر. _ «پدرت واقعاً… آدم بدیه، آنا. ولی نگران نباش… قراره تاوان پس بده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را پرصدا قورت دادم، قلبم فشرده شد. _ «من… نمی‌خوام بمیره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه نافذش در چشم‌هایم فرو رفت. _ «دنیا با خواسته‌ی تو نمی‌چرخه، عزیزم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم بند آمده بود. دستم ناخودآگاه روی پرهای نرم بالش مچاله شد، انگار می‌خواستم از آن چیزی بگیرم که در وجود خودم پیدا نمی‌کردم: امنیت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرلین لحظه‌ای مکث کرد. انگار نفسش همزمان با من گرفت. دستش آرام از میان موهایم سر خورد و روی گونه‌ام نشست. نگاهش عجیب بود؛ نه آن‌قدر نرم که به دل نشیند، نه آن‌قدر سرد که بترساند. چیزی میان وعده‌ی نوازش و تهدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بم و کش‌دار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فقط دو روز مونده تا ماه کامل بشه… و من آزاد… اممم… البته «ما».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلویی خشکیده پیدا کردم. با تردید زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌خوای… چیکار کنی؟ از این‌جا بری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند نیمه‌اش روی صورتم افتاد. نیشخند یا لبخند؟ هیچ‌وقت مطمئن نمی‌شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهت گفته بودم… قراره همه بسوزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی ناخودآگاه به سمت نیمه‌ی سوخته‌ی صورتش لغزید. خطوط زخم و سوختگی مثل نقش‌هایی از جهنم روی پوستش حک شده بودند. لب گزیدم و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو… خودت چطور؟ چرا سوختی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایش در لحظه شعله کشیدند، مثل شرری که از درونش بیرون زده باشد. قلبم فرو ریخت؛ حس کردم این سؤال را نباید می‌پرسیدم. با این حال، جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ با آتش مقدس. آتش معمولی هیچ‌وقت به من نمی‌رسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلماتش مثل چاقو نشستند. لبم لرزید و قبل از این‌که بفهمم چه می‌کنم، زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کار پدرم بود…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرلین بی‌درنگ تکرار کرد، محکم‌تر از من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کار پدرِم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار آن جمله را می‌خواست توی صورتم بکوبد. یک‌جور لذت تلخ در نگاهش برق زد. برای لحظه‌ای دلم خواست بیشتر درباره‌ی او بدانم، بدانم چه کسی این هیولا را به وجود آورده، ولی ترسیدم. الان که داشت باهام نرم‌تر حرف می‌زد، نمی‌خواستم با سؤال‌هام دوباره جرقه‌ای بزنم که به آتیشش ختم شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو روز… فقط دو روز. آن‌قدر نزدیک، آن‌قدر سنگین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌خواست همه را بکشد؟ به ازای سال‌ها زندانی بودنش؟ پدر و مادرم، برادرانم…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه گشتم، نتوانستم حسی در خودم برایشان پیدا کنم. حتی ذره‌ای. و همین مرا خورد. آیا این بی‌حسی، مرا آدم بدی می‌کرد؟ درست مثل آن‌ها؟ درست مثل او؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وقتشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فکر بیرون کشیده شدم. نگاهش مثل شعله‌ای خفه در تاریکی می‌سوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وقت چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش درون موهام فشرده شد. فشارش نه‌آنقدر که درد بگیره، ولی کافی بود بفهمم اختیارم دست خودم نیست. سکوت کردم. سرش را اندکی کج کرد، لبخندی گوشه‌دار روی صورت نیمه‌سوخته‌اش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چطوره بهشون یک خوش‌اومد کوچیک بگیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم از تپش ایستاد. _ خوش‌اومد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هوم… بذار بفهمن که من برگشتم. بذار حس کنن، حتی اگه هنوز ندیدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم لرزید. _ منظورت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بزودی میفهمی آنای من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یک حرکت برق دندون های نیشش رو دیدم با نفس نفس سعی کردم فاصله بگیرم ولی موهایم اسیرش بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه خواهش می‌کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

__هیس بهش عادت میکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یک حرکت دندون هاش طرف دیگر گردنم فرو رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ در گلویم شکست، فقط یک نفس بریده و بعد هیچ… گرمایی سوزان مثل موج از جای نیش روی گردنم به رگ‌هام دوید. انگار هم خونم را می‌کشید و هم چیزی ناشناخته را درونم تزریق می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست و پایم شُل شد. دنیای اطرافم تاریک شد اما گوش‌هایم هنوز می‌شنیدند—صدای مکیدن، صدای تپش قلبم، و صدای آرام و خفه‌ی او:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آروم… فقط منو حس کن…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هام بسته شد. نیمه‌ی وجودم فریاد می‌کشید "فرار کن"، اما نیمه‌ی دیگرم غرق لذت و سرگیجه‌ای بود که هرگز تجربه نکرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دندان‌هایش بالاخره آزاد شدند، نفسش داغ روی پوست خیس‌شده‌ام لغزید. موهام را رها نکرد. فقط زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می‌بینی؟ حالا بیشتر از قبل مال منی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون از گردنم پایین می‌لغزید، اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم، ضعف مطلق نگرفتم. ضربان قلبم شدید بود، ولی هنوز زنده بودم… هنوز نفس می‌کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرلین عقب نشست. لب‌هاش رنگ گرفته بود، اما نگاهش از همیشه درخشان‌تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می‌دونی فرق تو با بقیه چیه، آنای من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گرفته‌اش پر از چیزی بود که نمی‌فهمیدم؛ خشم، میل… یا شاید جنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اونا می‌مُردن. تو… زنده‌ای. همیشه زنده می‌مونی.این تو رو نمی‌کشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم چقدر گذشته بود. یک ساعت، دو ساعت، یا شاید یک روز کامل. زمان کش آمده بود و معناش را از دست داده بود. فقط به سقف خیره مانده بودم، به بلورهای رنگی که نور را می‌شکستند و روی دیوارها می‌رقصیدند. در سرم چیزی در حال تغییر بود، دنیایی تازه که آرام و بی‌اجازه شکل می‌گرفت، و من وسطش گم شده بودم. گیج، ترسیده، ناتوان از فکر کردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در تمام این مدت سرلین را ندیده بودم. نبودنش عجیب‌تر از حضورش بود. انگار عمداً فاصله داده بود، فضایی که نمی‌دانستم رحمت است یا مجازات. سکوت اطرافم سنگین بود و هیچ‌چیز در آن حس امنیت نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدنم را با زحمت از تخت جدا کردم. ماهیچه‌هایم سفت و خسته بودند و پاهایم از بی‌حرکتی می‌لرزیدند. خودم را به جوی باریک کنار دیوار رساندم و آب سرد را به صورتم پاشیدم. خنکای آن برای لحظه‌ای کوتاه نفسم را منظم کرد. حالِ بهتری نداد، فقط یادم آورد هنوز زنده‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن اتاق سنگی خارج شدم و راه تونل را پیش گرفتم. نمی‌دانستم کدام مسیر درست است، فقط جلو رفتم. راه باریکی جلوی رویم بود، جایی که قبلاً ندیده بودم. ایستادم و به آن چشم دوختم؛ کنجکاوی و هیجان قلبم را می‌کوبید. پاهایم ناخودآگاه مرا به جلو کشاند. خودم را کج کردم تا بتوانم عبور کنم، کمی دستم خراشیده شد، اما اهمیتی ندادم و ادامه دادم. شکافی که نور از آن می‌تابید، جلوه‌ای از امید بود؛ دنبال آن رفتم و از تونل خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!