رمان پیش مرگ ارباب
- به قلم Taranom 25
- ⏱️۸ ساعت و ۵۶ دقیقه
- 110.3K 👁
- 444 ❤️
- 382 💬
هوراد ارباب جوون قصه است که غرور و نخوت تمام وجودش رو پر کرده … بلوط دختر یکی از خدمتکاران ارباب جوان هست که بازی سرنوشت مسیر زندگی این دو نفر رو بهم پیوند میزنه البته نه از نوع یک پیوند عاشقانه تنها یک رابطه ارباب و رعیتی … و در این بین بلوط قصه ما عاشق میشه … عشقی که با گوشه ای از یک حقیقت پنهان برباد میره و تنها کسی که از این زوال سود میبره کسی نیست جز ارباب جوان…پایان خوش
هوراد خنده پیروزمندانه ای زد و بلوط را رها کرد .
- خوبه . از فردا کارت شروع میشه .
و در را باز کرد و از آنجا خارج شد .
و بلوط انگار که منتظر همین بود . منتظر بود تا هوراد دور شود و او با آخرین توانش بر کف آشپزخانه سقوط کند .
دلش برای مادری که بیشتر از 5 سال سهمش نبود تنگ شده بود و پدری که هرگز ندیده بود و تنها اسمی بود در میان خاطراتِ کهنه اش . در تمام این سالها تنها همایون خان بود و بس .
هوتن هم بود . تا چند سال پیش هوراد را هم داشت . اما همه را از دست داده بود و تنها هوتن برایش مانده بود و بس .
16 سال پیش در چنین روزی زیاد هم بی تابی نکرده بود چون همایون خان را داشت . تنها نبود و اما امروز هیچ کس نبود تا درست و حسابی دلداری اش بدهد . هوتن که خودش هم
ناراحت بود و هوراد که چند روزی می شد غرور ارباب شدن تمام وجودش را فتح کرده بود . در تمام این چهل روز تنها فرشته هم پایش بود و بس . چقدر برای فرشته درد و دل کرده بود .
چقدر گلایه کرده بود و فرشته با آرامش خاصِّ خودش او را آرام کرده بود .
- چرا کف زمین پخش شدی ؟
سر بلند کرد . باز هم فرشته بود . باز هم او .
چشم های اشک آلودش را پاک کرد . نفس عمیقی کشید و بلند شد .
- چیزی نیست .
فرشته همانطور که نزدیک می شد گفت :
- آقا هوتن دنبالت می گشت .
- چیکارم داشت ؟
فرشته شانه ای بالا انداخت و گفت :
- نمی دونم . مهمونا که رفتن دیدم داره دنبالت می گرده .
تعجب کرد بود . مهمان ها رفته بودند ؟ مگر چقدر برای غم و غصه هایش عزا گرفته بود که همه رفته بودند .
- مهمونا کی رفتن ؟
- نیم ساعت پیش .
بلوط سری تکان داد و از آشپزخانه خارج شد .
همین که به سالن قدم گذاشت هوراد و هوتن را دید که مقابل هم نشسته بودند و صحبت می کردند .
هوتن با دیدن بلوط گفت :
- کجا بودی دختر یک ساعته دارم دنبالت می گردم .
- همینجاها بودم .
هوراد هم لبخند مسخره ای زد و گفت :
- اتفاقا منم داشتم دنبالت می گشتم . می خواستم بهت بگم نظرم عوض شد از امروز کارت و شروع کن . این ظرفای کثیف و جمع کن و ببر . بعدم بیا اینجاها رو تمیز کن .
حقارت می داد این ارباب جوان به بلوطِ بی کس و بلوط درد این تحقیرها را سلول به سلول حس می کرد .
هوتن با تعجب گفت :
- خدمتکارا خودشون اینجاها رو جمع می کنن به بلوط چه . امروز خیلی کمکشون کرد دیگه باید بره استراحت کنه .
و رو به بلوط کرد و ادامه داد .
- تو هم دفعه آخرت باشه که تو کارهای خدمتکارا دخالت می کنیا .
و این پسرک زیادی عاشق از کجا می دانست بلوطش حالا یکی از همین خدمتکارهاست که اگر می دانست قطعا او هم می شکست . مرد بود درست اما شکستن به مَرد بودن و زن بودن
نیست ، قلبت که درد بگیرد از جفای روزگار انگار تمام وجودت شکسته است .
بلوط مستاصل به هوتن چشم دوخت . هوتن که حرکتی از جانب بلوط ندید نفسش را پُر فشار به بیرون فرستاد و به سمت بلوط حرکت کرد و دستان ظریف بلوط را در دست گرفت و گفت :
- دِ بیا بریم دیگه . وایستاده منو نگاه میکنه .
هنوز اولین قدم را برنداشته بودند که صدای محکم و جدی هوراد بلند شد .
- اون از امروز خدمتکارِ این خونه است .
هوتن باناباوری ایستاد . قلبش تند تند میزد انگار در همین لحظه از دهانش بیرون خواهد افتاد . تنها کلمه خدمتکار بود که در سرش بالا و پایین می شد . عذاب آور بود .
کم کم اخم هایش نمایان شد . دست بلوط را آهسته رها کرد و به سمت هوراد برگشت .
- داری با من شوخی میکنی مگه نه ؟
هوراد با همان لحن جدی گفت :
- خودت چی فکر می کنی ؟
- اصلا شوخی قشنگی نیست . دوست ندارم از این شوخی های بی سرو ته باهام بکنی .
هوراد پوزخندی نثار برادر کوچکترش کرد .
- شوخی نیست . درست ترین حقیقت زندگیت ِ .
هوتن گام های بلندی برداشت و در ثانیه ای یقه هوراد را گرفت .
بلوط جیغی زد و دستش را مقابل دهانش گرفت . زبانش تلخ شده بود انگار زهر در حلقومش ریخته اند . نمی خواست بین دو برادر اختلاف ایجاد کند .
هوتن بدون توجه به بلوط فریاد زد .
- تو نمی تونی اینکار رو باهاش بکنی . نمی تونی .
هوراد خونسرد دست های هوتن را پس زد . یقه اش را صاف کرد و گفت :
- می تونم . یادت نرفته که بعد از همایون خان من اربابم . نکنه می خوای یادت بیارم . من دستور دادم پس باید انجام بشه . از این به بعد دختر مه لقا خدمتکار این خونه است .
و دور از ذهن بود اگر قلب بلوط فشرده می شد ؟ هوراد حتی اسمش را هم به زبان نیاورده بود . حتی بلوط نگفت . او دختر مه لقا بود خدمتکار این خانه . او اکنون بلوط نبود که اگر بود این وضع
زندگی اش نبود .
هوتن با تلخی زمزمه کرد .
- تو قلب تو سینه ات نیست ؟ واقعا قلب نداری ؟
هوراد تنها با همان اخم های پررنگش خیره خیره نگاهش می کرد .
نازنین
0خیلیییییییی دوسش داشتم خیلیییی زیاد ...الان ک خوندمش نظر دادم بار دوم ک خوندمش ممنونم از نویسندش
۲ روز پیشDian
0رمان قشنگی بود دوسش داشتم ولی یه چیزی که خیلی روی مخ من بود این که راوی خیلی حرف میزد😭 وسط داستان وایمیساد دکلمه گفتن اصلا از حال و هوای داستان خارج میشدی من آخراش دیگه حرفاشو رد میکردم تا ادامه داستانو بخونم ولی بازم ممنون میدونم که زحمت کشیدید💕
۷ روز پیشنیلا
2فقط بهم بگید چرااااا رمان از زبون سوم شخص مینویسسییین؟
۱ هفته پیش
آزاده | ناظر برنامه
دوست عزیز نویسندگی چند زاویه دید داره. اول شخص، دوم شخص، سوم شخص محدود و سوم شخص نامحدود. این کاملا نظر نویسنده هستش که بنا بر داستان و کارکترها تصمیم بگیره از کدوم زاویه استفاده کنه
۱ هفته پیشنرگس
0خیلی رمان خوبی بود عالییییییی
۱ هفته پیشانیس
1رمان قشنگی بود درسته به هوتن ظلم شد اما میتونست حرفای هورادو باور نکنه و به بلوط خیانت نکنه به نویسنده خدا قوت میگم❤️
۱ هفته پیششیدا
1رمان خوبی بود احساسی و هیحان انگیز بود .نقش هوراد رو خیلی دوست دارم و قبولش دارم .
۱ هفته پیشاتین
0این رمان رو چندین بار قبلا هم خونده بودم اما سیراب نمیشم ، کلماتی که احساسات رو به تصویر میکشه قلبی که میپته و عشقی که همیشه پابرجاست :)
۲ هفته پیشNegin
0جالب نبود اخرش من دوست نداشتم
۲ هفته پیشترنم
0تا جایی که با هوتن اوکی شده بود همه چیز خوب بود دیگه چرا این وسط هوراد و واردشون کردی واقعا اعصابمو خورد کردی زن
۲ هفته پیشKoko
1خوب بود،ولی ایرادات خیلی زیادی داشت یه جاهایی بی دلیل دعوا میشد یا اینکه فلش بک به بچگی که اصلا جالب نبود،تموم شد ولی اون حس که بهت بده یه رمان کامل باشه رو ندادی یعنی چجوری بگم اون حس خوب تموم شدن رو نداشت یه جاهایش خیلی خالی بود
۲ هفته پیشSepi
1خیلی خوب بود یجور خاصی دلنشین بود لحن و مدل رمان ولی دلم برای هوتن و فرشته خیلی سوخت :/
۲ هفته پیشSara
1اما این رفتاری بدش توجیح نمیکنه ماجرا جالب از این که بلوط به عشقش رسید خوشحالم ولی ای کاش هوتن و فرشته هم خوشبخت میشد اینطور پایان بندی بهتری داشت
۲ هفته پیشSara
2نه فقط راوی بلکه شخصیت ها همش فلش بک میکردن یا نمیدونم شاید بقیه خوششون بیاد اما نمی پسندم و بازم میگم در حق هوتن بدجور بی انصافی شد در حالی که اون مرد واقعی و جنتلمن بود در حالی که برادرش یه زورگو بی ادب و خیلی احمقه و جالبه دختره از این چیزا خوشش میاد اره ممکنه بعضی جاها کارای جذاب بکنه
۲ هفته پیشSara
2در ادامه باید بگم راوی یا شخص سوم خیلی حرف میزد و جوری حرف میزد که تو اون هیجان و حس و حال نگیری بیشتر حس غم میشه از جمله بندی گرفت حسم وقتی که داشتم این رمان میخوندم از زبون راوی اینطوری بود اون حس زمستونه عصر جمعه بیداری میشی خونه تاریکه و تو تنهایی یا حس خیس شدن زیر بارون تند درحالی که هوا تاریکه
۲ هفته پیش
الهه
1بدک نبود. اونقدرا هم که تو کامنتا گفتن خوب نبود. از لحن گفتارشون خوشم نمیومد. بلوطی و آقایی و...