دوست داشتی؟
رمان پیش مرگ ارباب اثر Taranom 25

رمان پیش مرگ ارباب

  • به قلم Taranom 25
  • ⏱️۸ ساعت و ۵۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 117.9K 👁
  • 465 ❤️
  • 427 💬

خلاصه رمان عاشقانه پیش مرگ ارباب

هوراد ارباب جوون قصه است که غرور و نخوت تمام وجودش رو پر کرده … بلوط دختر یکی از خدمتکاران ارباب جوان هست که بازی سرنوشت مسیر زندگی این دو نفر رو بهم پیوند میزنه البته نه از نوع یک پیوند عاشقانه تنها یک رابطه ارباب و رعیتی … و در این بین بلوط قصه ما عاشق میشه … عشقی که با گوشه ای از یک حقیقت پنهان برباد میره و تنها کسی که از این زوال سود میبره کسی نیست جز ارباب جوان…پایان خوش

قسمتی از متن رمان پیش مرگ ارباب

- باشه . کار می کنم .
هوراد خنده پیروزمندانه ای زد و بلوط را رها کرد .
- خوبه . از فردا کارت شروع میشه .
و در را باز کرد و از آنجا خارج شد .
و بلوط انگار که منتظر همین بود . منتظر بود تا هوراد دور شود و او با آخرین توانش بر کف آشپزخانه سقوط کند .
دلش برای مادری که بیشتر از 5 سال سهمش نبود تنگ شده بود و پدری که هرگز ندیده بود و تنها اسمی بود در میان خاطراتِ کهنه اش . در تمام این سالها تنها همایون خان بود و بس .
هوتن هم بود . تا چند سال پیش هوراد را هم داشت . اما همه را از دست داده بود و تنها هوتن برایش مانده بود و بس .
16 سال پیش در چنین روزی زیاد هم بی تابی نکرده بود چون همایون خان را داشت . تنها نبود و اما امروز هیچ کس نبود تا درست و حسابی دلداری اش بدهد . هوتن که خودش هم
ناراحت بود و هوراد که چند روزی می شد غرور ارباب شدن تمام وجودش را فتح کرده بود . در تمام این چهل روز تنها فرشته هم پایش بود و بس . چقدر برای فرشته درد و دل کرده بود .
چقدر گلایه کرده بود و فرشته با آرامش خاصِّ خودش او را آرام کرده بود .
- چرا کف زمین پخش شدی ؟
سر بلند کرد . باز هم فرشته بود . باز هم او .
چشم های اشک آلودش را پاک کرد . نفس عمیقی کشید و بلند شد .
- چیزی نیست .
فرشته همانطور که نزدیک می شد گفت :
- آقا هوتن دنبالت می گشت .
- چیکارم داشت ؟
فرشته شانه ای بالا انداخت و گفت :
- نمی دونم . مهمونا که رفتن دیدم داره دنبالت می گرده .
تعجب کرد بود . مهمان ها رفته بودند ؟ مگر چقدر برای غم و غصه هایش عزا گرفته بود که همه رفته بودند .
- مهمونا کی رفتن ؟
- نیم ساعت پیش .
بلوط سری تکان داد و از آشپزخانه خارج شد .
همین که به سالن قدم گذاشت هوراد و هوتن را دید که مقابل هم نشسته بودند و صحبت می کردند .
هوتن با دیدن بلوط گفت :
- کجا بودی دختر یک ساعته دارم دنبالت می گردم .
- همینجاها بودم .
هوراد هم لبخند مسخره ای زد و گفت :
- اتفاقا منم داشتم دنبالت می گشتم . می خواستم بهت بگم نظرم عوض شد از امروز کارت و شروع کن . این ظرفای کثیف و جمع کن و ببر . بعدم بیا اینجاها رو تمیز کن .
حقارت می داد این ارباب جوان به بلوطِ بی کس و بلوط درد این تحقیرها را سلول به سلول حس می کرد .
هوتن با تعجب گفت :
- خدمتکارا خودشون اینجاها رو جمع می کنن به بلوط چه . امروز خیلی کمکشون کرد دیگه باید بره استراحت کنه .
و رو به بلوط کرد و ادامه داد .
- تو هم دفعه آخرت باشه که تو کارهای خدمتکارا دخالت می کنیا .
و این پسرک زیادی عاشق از کجا می دانست بلوطش حالا یکی از همین خدمتکارهاست که اگر می دانست قطعا او هم می شکست . مرد بود درست اما شکستن به مَرد بودن و زن بودن
نیست ، قلبت که درد بگیرد از جفای روزگار انگار تمام وجودت شکسته است .
بلوط مستاصل به هوتن چشم دوخت . هوتن که حرکتی از جانب بلوط ندید نفسش را پُر فشار به بیرون فرستاد و به سمت بلوط حرکت کرد و دستان ظریف بلوط را در دست گرفت و گفت :
- دِ بیا بریم دیگه . وایستاده منو نگاه میکنه .
هنوز اولین قدم را برنداشته بودند که صدای محکم و جدی هوراد بلند شد .
- اون از امروز خدمتکارِ این خونه است .
هوتن باناباوری ایستاد . قلبش تند تند میزد انگار در همین لحظه از دهانش بیرون خواهد افتاد . تنها کلمه خدمتکار بود که در سرش بالا و پایین می شد . عذاب آور بود .
کم کم اخم هایش نمایان شد . دست بلوط را آهسته رها کرد و به سمت هوراد برگشت .
- داری با من شوخی میکنی مگه نه ؟
هوراد با همان لحن جدی گفت :
- خودت چی فکر می کنی ؟
- اصلا شوخی قشنگی نیست . دوست ندارم از این شوخی های بی سرو ته باهام بکنی .
هوراد پوزخندی نثار برادر کوچکترش کرد .
- شوخی نیست . درست ترین حقیقت زندگیت ِ .
هوتن گام های بلندی برداشت و در ثانیه ای یقه هوراد را گرفت .
بلوط جیغی زد و دستش را مقابل دهانش گرفت . زبانش تلخ شده بود انگار زهر در حلقومش ریخته اند . نمی خواست بین دو برادر اختلاف ایجاد کند .
هوتن بدون توجه به بلوط فریاد زد .
- تو نمی تونی اینکار رو باهاش بکنی . نمی تونی .
هوراد خونسرد دست های هوتن را پس زد . یقه اش را صاف کرد و گفت :
- می تونم . یادت نرفته که بعد از همایون خان من اربابم . نکنه می خوای یادت بیارم . من دستور دادم پس باید انجام بشه . از این به بعد دختر مه لقا خدمتکار این خونه است .
و دور از ذهن بود اگر قلب بلوط فشرده می شد ؟ هوراد حتی اسمش را هم به زبان نیاورده بود . حتی بلوط نگفت . او دختر مه لقا بود خدمتکار این خانه . او اکنون بلوط نبود که اگر بود این وضع
زندگی اش نبود .
هوتن با تلخی زمزمه کرد .
- تو قلب تو سینه ات نیست ؟ واقعا قلب نداری ؟
هوراد تنها با همان اخم های پررنگش خیره خیره نگاهش می کرد .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پیش مرگ ارباب
  • حلما

    1

    موضوع خوب بود ولی بیش از حد اضافه نویسی داشت وخسته کننده نویسنده محترم اینو بدونید وقتی آدم یه رمان وشروع به خوندن میکنه مشتاقه زودتر تمامش کنه و اضافه نویسی بزرگترین عذابه براش بازم خسته نباشید و ممنون ولی سبک نوشتن تون و تغییر بدین

    ۲۴ ساعت پیش
  • حلما

    0

    هنوز تمام نکردم ولی اضافه گویی خیلی زیاد داره حوصله ادم و سر میبره

    دیروز
  • zahar

    1

    خیلی قشنگ بود من با تموم صحنه های قشنگش خندیدم ولی دلیل اینهمه نظر منفی رو درک نمیکنم بنظر هوراد و بلوط خیلی بهم بیشتر میومدن تا هوتن و بلوط ولی فرشته گناه داشت بازم عالی بود مرسی و من عاشق مدل نوشتاری نویسنده شدم

    ۴ روز پیش
  • sara

    1

    رمان خوبی بود اما باید بگم ک هوتن خیلی گناه داشت،هوتن بلوط بیشتر بهم میومدن تا هوراد و بلوط بعدشم فرشته گناه داشت خیلی،تکلیف یسری چیزا آخر رمان معلوم نشد،و اصلا ربطی ب ازدواج اجباری نداشت،اما خوب بود

    ۱ هفته پیش
  • مهی

    0

    اینطور که بقیه توی نظرات میگن هم بد نیست نمیگم از همه نظر خوب بود ولی خب دوسش داشتم در کل ارزش خوندن و وقت گذاشتن داره

    ۲ هفته پیش
  • Yasna

    1

    خوب بود. ولی من از اینجا نخوندم از پی دی اف خوندم هر *** عاشق رمان های پایان خوش است به نظرم میتونه بخواند.

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی کش دار و طولانی شد

    ۳ هفته پیش
  • ستایش

    2

    بنظرم هوتن و فرشته خیلی گناه داشتند نویسنده باید پایان رو قشنگ تر میکرد

    ۴ هفته پیش
  • ستایش

    0

    خوبه کمی متفاوت با رمان هایی که خوندم بر خلاف چیزی که گفتن زیاد ربطی به ازدواج اجباری نداشت اگر حوصلتون رو توضیحات اضافه و چرت سر نمیبره بخونید

    ۴ هفته پیش
  • شیوا

    1

    خیلی منو نگرفت اضافه گویی زیاد داشت توضیحاتی که اصلا لازم نبود اینقدر پروبالشون داد از اینکه دوبرادر رو اینطور روبروی هم قرار داد خوشم نیومد و فرشته و زینت اگر اینقدر بلوط رو دوست داشتن فکر نمی کنم به این راحتی حاضر می شدند اینکارو باهاش بکنن

    ۴ هفته پیش
  • سلام رمان خوندم ولی

    0

    بد نبود ولی خیلی گریه می کنه بلوط زرزرو 😏

    ۱ ماه پیش
  • امیر

    0

    پایانش خوب تموم میشه یا نه

    ۱ ماه پیش
  • مهرانا

    2

    فقط از یک جمله خعییلی خوشم اومد(بدترین خیانت آغوش خیالی خیالی هاست)البته درست یادم نمیاد😁

    ۱ ماه پیش
  • مهرانا

    0

    خوشم نیومد ولی هرکی یک نظری داره

    ۱ ماه پیش
  • کوثر

    0

    رمان خوبی بود ولی اونقدر ها هم جالب نبود به نظر من اگه رمان طبق روال اول پیش می رفت بهتر بود با اینکه دو تا عاشق و معشوق به هم رسیده بودم ولی رمان به من احساس رضایت نداد به نظرم حق هوتن بود به بلوط برسه چون خیلی منطقی تر بود در کل زیاد لذت نبردم منتظر بودم یه اتفاقی بیفته بلوط برگرده به هوتن هی😕

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!