لیست کلیه پارتهای رمان فرکانس شیطان : پارت های 21 تا 26
تعداد کل پارت های منتشر شده : 26
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 21
با کنجکاوی به نیم رخش زل زدم. نیم نگاهی سمتم انداخت و دستم را محکمتر گرفت! ـ میتونی همرام بیای؟! پلکی زدم و جا خورده نگاهش کردم. ـ من؟! تک خندهای کرد و خجولانه به پشت گردنش دست کشید. ـ نباید انقدر زود وا بدم مگه نه؟ با استیصال نیم نگاهی کرد و از روی تاسف سر تکان داد: ـ شاید باید یکم خوددار با...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 22
روبروی خانهمان که توقف کرد ناگهان آه غلیظی کشید که با تعجب نگاهش کردم. از این کم طاقتی که نشان میداد، خندهام میگرفت. لبهایش را به حالتی بامزه کمی جلو داد و چشم ریز کرد. ـ اگه الان گازشو بگیرم و بدزدمت چی میشه؟ اخمی تصنعی کردم و حین بغل زدن دسته گل عزیزم، جواب دادم: ـ شیطونی نکن رستار. ـ من ک...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 23
جلوی آینه نشستم و به موج موهایم خیره شدم. شاید کمی تنوع جالب باشد. کشو میز آرایش را بیرون کشیدم و به اتو موی قدیمیام خیره شدم. خیلی وقت بود که از آن استفادهای نکرده بودم. میدانستم صاف کردن این حجم از مو وقت زیادی میگیرد اما به دیدن بازخورد رستار میارزید. اتو را به برق زدم و موها را دسته دسته...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 24
*** پاساژ گردی با رستار بینهایت جذاب و مفرح بود. برخلاف اکثر آقایون که زود از گشت و گذار بین مغازهها خسته میشدند، رستار اما سر صبر و با دقت یک به یک مغازهها را با حوصلهای عجیب چک میکرد و من را هم با خودش همراه میکرد. جوری با وسواس لباسها را وارسی میکرد که من را متعجب میکرد. اصلا فکرش را...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 25
ـ دیبا مامان؟ کفشهایم را از پا کندم و وارد خانه شدم. طبق معمول مامان روی کاناپه همیشگیاش نشسته بود و کتاب میخواند. ـ سلام. از بالای عینک نگاه جدی انداخت و بعد هم نگاهش را با تاخیر به سمت ساعت کشاند. ـ علیک سلام. خوب طعنه کلامش را متوجه شدم. ـ ببخشید یکم خریدهام طول کشید. بدون اینکه نگاهم کند پ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 26
*** ـ چرا بیدار نمیشه؟ ـ طبیعیه، تأثیر داروهای آرامبخشی که توی سرم تزریق کردم. ـ ولی رنگ و روش که هنوز همونه! صدای چیستا آخرین چیزی بود که در آن وضعیت دلم میخواست بشنوم! دوست داشتم دهان باز کنم و بگویم خفه شو، اما حتی توان تکان دادن زبانم را هم نداشتم. سنگینی وحشتناکی روی تنم حس میکردم. دهانم خ...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
- 1
- 2
