پارت بیست و دوم :

روبروی خانه‌مان که توقف کرد ناگهان آه غلیظی کشید که با تعجب نگاهش کردم.
از این کم طاقتی که نشان می‌داد، خنده‌ام می‌گرفت.
لب‌هایش را به حالتی بامزه کمی جلو داد و چشم ریز کرد.
ـ اگه الان گازشو بگیرم و بدزدمت چی میشه؟
اخمی تصنعی کردم و حین بغل زدن دسته گل عزیزم، جواب دادم:
ـ شیطونی نکن رستار.
ـ من که هنوز کاری نکردم!
با خنده‌ای که سعی در کنترلش داشتم، گوشه لبم را به دÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ۰۰۰۰

    0

    به نظرم اون شب که اسم رستار رو از رفیقاش شنید اخر به جنون رسید؛ حالا باید ببینیم که رابطه ای که با عشق شروع شده و به نقطه جنون رسیده زور جنون بیشتره یا عشق

    ۶ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    باید ببینیم🙂

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️