فرکانس شیطان به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت بیست و دوم :
روبروی خانهمان که توقف کرد ناگهان آه غلیظی کشید که با تعجب نگاهش کردم.
از این کم طاقتی که نشان میداد، خندهام میگرفت.
لبهایش را به حالتی بامزه کمی جلو داد و چشم ریز کرد.
ـ اگه الان گازشو بگیرم و بدزدمت چی میشه؟
اخمی تصنعی کردم و حین بغل زدن دسته گل عزیزم، جواب دادم:
ـ شیطونی نکن رستار.
ـ من که هنوز کاری نکردم!
با خندهای که سعی در کنترلش داشتم، گوشه لبم را به د

لطفا صبر کنید...

۰۰۰۰
0به نظرم اون شب که اسم رستار رو از رفیقاش شنید اخر به جنون رسید؛ حالا باید ببینیم که رابطه ای که با عشق شروع شده و به نقطه جنون رسیده زور جنون بیشتره یا عشق