فرتیغ به قلم مهیار رساطلب
پارت سیزده :
فصل چهارم
ز بیداد خان، عشق در خون تپید
شبی را که مرد از عروسش برید
نه نفرین زمان و نه آه سحر
نمیشُست ننگ از ره و بام در
« ناشناس »
شب زیبایی بود. ساده و دلچسب. با افتخاری یک روزه. جوانها هنوز در موقعیت جدید خود جاگیر نشده بودند که حالا اعتباری داشتند.
کاوه را همه میشناختند چون کارستانش را به چشم دیده بودند و جهان را اما همه میآمدند که ببینند، چون نقل طبØ
لطفا صبر کنید...
