فرتیغ به قلم مهیار رساطلب
پارت سوم :
قرار بود همه چیز مسکوت باشد تا وقتی که جهان مشغول به کار بشود. در آن صورت قصد داشتند تا موضوع را با بزرگترها درمیان بگذارند و در همان روزهایی که ذوق زدگی از تحقق آرزوهایشان داشت به سرانجام میرسید،، کیمیا بیحال شد. قسمتی از بدنش از کار افتاد و در نهایت، آن تومور بدخیم بزرگ شده در زیر مغز دختر، کار را یکسره کرد. داغی که اگر همه را سوزاند او را آتش زد.
جهان همیشه در پس یادآوری این خاطرات، صورت درهمش بود که باقی میماند. چهرهای که دلیل تکیدگی آن را هیچکس نمیفهمید.
چند کیلومتر جلوتر و درست در دل بیابانهای حواشی جاده، کاوه آب حلقه زده در چشمانش را به آرامی پاک کرد. زیرچشمی نگاهی به جهان انداخت. حال گرفته رفیقش را کاملا فهمید. پس با سرفهای کوتاه صدایش را صاف کرد و گفت: ببخشید جهان. ناراحتت کردم رفیق. حالم خوب نبود و نفهمیدم چی میگم.
جهان با خوشرویی پاسخ داد: نگو کاوه جان. نگو برادر. تو هرچی گفتی به من گفتی که دوستتم. من نارفیقم اگر از حرفات ناراحت بشم. اینی که به من گفتی حلال جونت اما،،،،
سپس رو کرد به کاوه، یکدست از فرمان برداشت و برای همدردی با او دست بر پای رفیقش گذاشت و ادامه داد: الان چند روزه که باهات همراهم. هی بیست و چهاری حرفت رو میپیچونی به سرنوشت و دست تقدیر و خدا. یکم مراعات کن کاوه جان. اونی که به خدا میگی رو مواظب باش. نکنه خدای ناکرده کفر بگی. به قول خودت این دنیات که سوخته، پس...
و یکدفعه صدای ترکیدن چیزی آمد. ماشین به چپ و راست منحرف شد و صدای یا ابوالفضل جهان.
دنیا به چرخش افتاد و همه چیز از کنترل خارج شد، آنقدر که حتی کمک کاوه در گرفتن فرمان برای حفظ تعادل هم افاقه نکرد. ماشین همچون یک اسباببازی چند معلق مهار نشدنی بر روی خودش زد و دست آخر محکم به چیزی خورد. آنقدر محکم و آنی که همه چیز خاموش شد. تاریکی مطلق به همراه یک صدای ممتد از سوت. سوت،،،،، سوت و دیگر هیچ.
قبل از اینکه پلکهای کاوه باز شود، درد ناشی از تمام بدنش بر پیشانیاش چین انداخت. همان درد اما باعث شد که زبانش به کلمه « آخ » از اعماق وجودش بچرخد، چشمانش باز شود و کمی خودش را تکان بدهد. هجوم دوباره درد او را هوشیارتر کرد. خورده شیشه های پاشیده بر سر و گردن را تکاند و در ابتدا وضعیت جسمی خودش را سنجید. بخار ناشی از نشت آب رادیات با هر نفسی به ته ریههایش میرفت اما به زودی فهمید که عجالتاً به غیر از کمی کوفتگی مشکل حادی ندارد. ناخوداگاه به سمت جهان برگشت. از میان بخار آب معلق در هوا رفیقش را در وضعیت نامناسبی دید. ضربه آنقدر شدید بود که در باز شده و جهان چون پاهایش در زیر فرمان گیر کرده بود سرش از ماشین بیرون بود. معلوم نبود که زنده است یا مرده. پس کاوه به جهت نجات جان دوستش سعی کرد درب سمت خودش را باز کند. در که بد قلقی نشان داد با یکی دو ضربه شانه، آنرا گشود. به زحمت و با درد، خمیده و تلو تلو خوران ماشین داغان شده را دور زد و خودش را به رفیقش رساند. حین رفتن به آنطرف ماشین متوجه نشت بنزین شد. پس بلافاصله و قبل از چک کردن احوال جهان پاهایش را از زیر فرمان آزاد کرد. جان زخمی رفیقش را بغل کرد و بر دوش انداخت. در اولین حرکت برای بلند شدن سکندری خورد، اما قبل از اینکه زمین بخورد خودش را کنترل کرد و بر روی یک زانو نشست. تمام زورش را جمع کرد. سر سینه را بالا کشید و همانطور که رفیقش را به کول داشت بلند شد. با قدمهای کوتاه به حاشیه خاکی جاده رفت و برای اینکه از انفجار احتمالی ماشین در امان بمانند سینهکش تپه کوچک در کنار جاده را بالا رفت. بالای تپه گویا درد بر توانش قالب شده باشد به آنطرف سرپائینی سقوط کرد. حین افتادن سعی کرد تا آنجا که ممکن است جهان را به آرامی زمین بگذارد اما خودش حداقل چند مرتبه ای معلق خورد. هنوز ساکن نشده بود که بلافاصله به سمت جهان خیز برداشت. خودش را به دوستش رساند. با وحشت به چهره خونی رفیقش چشم دوخت. کمی کنکاش کرد و متوجه شد خون جاری شده در صورت جهان ناشی از شکستگی سرش میباشد.
صدای انفجار در آنطرف تپه باعث شد که خودش را در سینه دوستش جمع کند و بعد از لحظهای، تلاش کرد تا صدای تپیدن قلب رفیقش را بشنود. اما دریغ از یک تپش. ناباورانه بیشتر دقت کرد. بیشتر گوش کرد و سعی کرد امیدش را از دست ندهد. اما مگر مرگ دست اوست؟ حالا هر چقدر هم امیدوار باشد. وقتی در پی دقت کردن به دنبال ترتیب نفس کشیدن جهان هم ناامید شد فهمید که کار تمام است. فهمید که همدم تمام تنهاییهایش هم رفت. فهمید که روزگار حتی اینجا هم به او رحم نکرده.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهیار
0شما لطف دارید
۴ ماه پیشچهارنقطه
2اقبالم مثل اقبال این پسره😂
۴ ماه پیشمهیار
1اگر اقبالت مثل این پسره که باید بگم خیلی خوشبختی چون کاوه قراره خیلی بزرگ بشه
۴ ماه پیشترنم
3ای وای رفیقش چرا به این زودی مرد گناه داشت
۴ ماه پیشمعصومه
3گناه داره کاوه چقدر بدبختی کشیده که الان هم رفیقش از دست داد 🥺
۴ ماه پیشمهیار
4همه ما گناه داریم. مهم اینه که کی تحملش بیشتره. ما ایرانی ها هممون یه پا رستمیم.
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

باران
1قلمت عالیه نویسنده ، بیچاره رفیقش ((؛