پارت چهارم :

پس ناباورانه و خشمگین همینطور که تن بی‌جان دوستش را در بغل داشت سر به آسمان برداشت. خودش را از بغض چند روزه رها کرد و با صدای بلندی ضجه زد.
با چشمانی جوشیده از اشک و دهانی کف کرده به زبان آمد و شکوه وار رو به آسمان فریاد زد که: آخه خدایا چرااااا؟ چراااااا؟ تا کی می‌خوای تقاص Ú

با عرض پوزش، به اطلاع شما می‌رسانیم که انتشار قسمت‌های جدید این رمان متوقف شده و در حال حاضر امکان مطالعه‌ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • باران

    1

    عاشق رمانت شدم تا اینجا عالی پیش رفته 🙂 ↕️

    ۵ ماه پیش
  • مهیار

    0

    خوشحالم که پسندیدید

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    1

    حتما هردوشون مردن وگرنه بااین همه زخم نمی تونستن حرکت کنن که

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️