فرتیغ به قلم مهیار رساطلب
پارت چهارم :
پس ناباورانه و خشمگین همینطور که تن بیجان دوستش را در بغل داشت سر به آسمان برداشت. خودش را از بغض چند روزه رها کرد و با صدای بلندی ضجه زد.
با چشمانی جوشیده از اشک و دهانی کف کرده به زبان آمد و شکوه وار رو به آسمان فریاد زد که: آخه خدایا چراا ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

باران
1عاشق رمانت شدم تا اینجا عالی پیش رفته 🙂 ↕️